<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266</id><updated>2012-02-25T15:19:14.014-08:00</updated><category term='غر، جهت تسکين عواطف فردي'/><category term='امور اجتماعی'/><category term='نوستالژ،مادر بزرگ مرحوم ، اشعار دوران طفولیت'/><title type='text'>redway</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>162</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7373201562204517335</id><published>2012-02-24T17:15:00.001-08:00</published><updated>2012-02-24T17:26:49.622-08:00</updated><title type='text'>ارباب داک</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: inherit;"&gt;از شدت خستگی در حالت هایپراکتیو قرار دارم. نه قهوه خورده‌ام نه چیزی. در واقع امروز من حتی نرسیدم ناهار بخورم و ساعت 4 بعدازظهر یه نون خریدم و خوردمش همینجوری خالی خالی. شب هم اگر از ترس سردرد نبود احتمالا یادم نمی‌افتاد چیزی بخورم. عموما شبها ساعت 8 اینطورا شام (یا حالا یه چیزی) می‌خورم و چون تا نصف شب در حال بیل زدن هستم، یا یهو بشدت گشنه‌م میشه یا صبح که از خواب پامیشم همینجوری سرم و چشمم درد می‌کنه چون مدت زیادی تو خواب گشنه‌م بوده. دیشب بعد از یک نوبت خواب بسیار مزخرف، خواب دیدم که توی خواب سرم درد میکنه و دارم دنبال استامینوفن می‌گردم. خواب مزخرفی که دیدم چی بود؟ خواب دیدم که به یه دلیلی، رفته‌م خونه مادربزرگ مرحومم اهل فامیل هم اونجا بودند. با توجه به میزان پراکندگی فعلیمون تقریبا غیرممکنه که یک دفعه دیگه همه یک‌جا جمع بشیم. خلاصه، اونجا بودیم و یهو دیدیم از سقف داره دود میاد پایین و در خواب به این نتیجه رسیدیم که آتیش‌سوزی شده. توی خواب من سقف از چوب بود و نمیسوخت. مثل اینکه اسید ریخته باشن روش، بخار میکرد و پکی میترکید و می‌ریخت پایین. من توی خواب داشتم تند تند دور خونه میدویدم وسایل رو از برق می‌کشیدم بیرون. جالب بود که درست یادم بود به کدوم پریز‌های خونه مادربزرگ نازنین و مرحومم سه‌راهی وصله و به کدوما وصل نیست. احتمالا این ماجرای ترکیدن چوب بصورت اسید‌وار ناشی از اینه که مسئول هود&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Piranha_solution" target="_blank"&gt; پیرانا&lt;/a&gt; هستم و همین دوشنبه‌ای یک نادونی یک اسفنج کشیده بود (و گذاشته بود اسفتجه بمونه همونجا) و وقتی من رسیدم با یک مکعب مستطیل قهوه‌ای سوخته و سوراخ سوراخ که نصفش رسما حل شده و بقایای سوخته‌ش مونده رو سطح مواجه شدم. جزو موارد نادری بود که با صدای بلند تو آزمایشگاه &lt;a href="http://www.urbandictionary.com/define.php?term=holy%20crap" target="_blank"&gt;یه فحشی چیزی&lt;/a&gt; دادم.&lt;br /&gt;  این دو سه هفته عملا با خرحمالی گذشته. حداقل تو این دو هفته اخیر روزی نبوده که من کمتر از 8 ساعت کار کرده باشم. یعنی عین آمار 9 ساعت، 10 ساعت سرکار بودم و دیروز در اثر خستگی مفرط و ترکیدگی کمابیش یهو پرسیدم از خودم واقعا من چرا دارم این همه کار می‌کنم؟ که چی خب؟ و خوشبختانه جواب داشتم برا خودم. می‌دونی، بعضی موقع‌ها آدما سعی می‌کنن هی بیشتر تلاش کنن واسه اینکه در مرحله اول احساس لوزر بودن نکنن و در مرحله دوم احساس وینر بودن کنن (کلمه موفق رو نمی‌خوام به عنوان جایگزین winner به کار ببرم. همه می‌دونیم که winner و loser هرکدوم یک پکیج از عزت و ذلتن و یک‌دونه کلمه‌ی موفق و ناموفق شدت ماجرا رو نمیرسونه). شما ببین مثلا این آقا بهرامتون که تو باشگاه بدن‌سازی هی وزنه و هارتل (چی هست اصلا؟) می‌زنه، خوش که بهش نمی‌گذره. دخلش هم میاد. شب هم فحش می‌ده به خودش بابت اون همه جون کندن و درد عضلات، اما این کار رو می‌کنه واسه اینکه خوشحال میشه ببینه از گلدونی که هست، گلدون‌تر شده. دختره می‌دونه با فلان کفش مهمونی رفتن یعنی فردا پاهات کلا از مچ به بعد مرخصن، اما میره مهمونی واسه اینکه وقتی اون کفشا رو میپوشه چیزی درونش میگه "winning" &amp;nbsp;(در همین لحظه اگر کسی این کلمه winning رو دید و یاد Charlie Sheen افتاد، خیلی باحاله و من حضور ذهنش رو تبریک میگم. خیلی باحالی. جدی). من میدونم که لازم نیست من مثل قاطر کار کنم، اما هی فکر می‌کنم که اگر بیشتر کار کنم بهتره (خوشحال‌تر میشم مثلا) اما الان ماجرا داره کم‌کم اینطوری می‌شه که من دیگه خوشحال‌تر نمی‌شم. کم‌کم باورم شده که اصلا باید انقدر کار کرد و اگه یه روز بخوام ساعت 5 برگردم خونه به خودم می‌گم خجالت بکش. نیم ساعت دیر اومدی. پس باید تا هفت کار کنی. شخم بزن حیوان دوپا. خوشبختانه فکر کنم دیروز به&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Fatigue_(material)" target="_blank"&gt; آستانه خستگیم&lt;/a&gt; رسیدم و قبل از اینکه از وسط به دو قسمت نامساوی تقسیم شم یک‌مقدار دست نگه داشتم. حالا الان هی به خودم میگم باید بری استراحت کنی. نمی‌تونم ولی. خوابم نمی‌بره. الان اینو دارم مینویسم پام رو هم با سرعت بسیار بالا دارم تکون میدم. خب الان که این جمله رو نوشتم دیگه تکونش نمیدم. اما احساس خوبی ندارم، پس مجددا تکون میدم (چهار تکون در یک ثانیه- با ساعت کامپیوتر چک کردم الان). بماند که نامبرده همین الان که داره این رو مینویسه رفته منوال (دفترچه راهنما؟)‌ نرم‌افزار Igropro رو دانلود کرده، که یاد بگیره این لامصب رو. چرا باید این رو یاد بگیره؟ چون تو اون آزمایشگاه همه از این استفاده می‌کنن. پس تو هم از این استفاده می‌کنی. مساله‌ای نیستا. اما خداوکیلی هردفعه اسم نرم‌افزار رو می‌گن من یاد &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_a-odO7CyixA/TUKftsBmIAI/AAAAAAAABsA/bhXOf5Lm0wI/s1600/Igor.jpg" target="_blank"&gt;آقای ایگور&lt;/a&gt; تو &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Count_Duckula" target="_blank"&gt;قلعه هزار اردک&lt;/a&gt; میفتم. خوشبختانه این ماجرا رو خنده‌دارتر می‌کنه. ارباب داک. هه&lt;br /&gt;  عرض می‌کردم، من فکر می‌کنم چون کار دیگه، تفریح و سرگرمی دیگه‌‌ای دم دستم نیست که بخوام براش تلاش کنم تا توش winner باشم، براهمین سعی می‌کنم که تو همین کاره winner باشم، در حالی‌که بیاید همه‌مون با هم بپذیریم که وقتی پروژه دکترا داری، معنیش اینه که احتمالا حالا حالاها چیزی گیرت نمیاد.&lt;br /&gt;  هیچی دیگه، همین. باید برم یه چیز دیگه پیدا کنم، تفریح‌طور، که سعی کنم توی اون خوب باشم که خودم رو مجبور کنم که وقت بذارم براش و در نتیجه کمتر سر کارم باشم.&lt;br /&gt;چمی‌دونم ورزشی چیزی. تکون بخوریم یه ذره. گردنم دو روزه یه جاییش گیر کرده. سرم رو بالا به سمت راست کج میکنم کامل کج نمی‌شه. غیر ورزشه، میتونم بشینم از این لکچر آنلاینا گوش بدم (که مجددا در مجموعه خرزدن قرار می‌گیره، براهمین مردود میشه) یا تنبلی رو بذارم کنار و شروع کنم به ادیت کردن داوطلبانه اسلایدهای ملت (قبلش باید لطف کنم به خودم و آگهی بسازم براش. از هوا که اسلاید نمیاد ارباب داک). ها راستی آخرش هم واسه اون رای گیریه واسه خودم آگهی درست نکردم و رای هم اوردم. در حال حاضر من نماینده دانشجوها هستم و باید یه ایمیل بزنم بهشون بگم بیاین بگین از چی شاکی هستین و چی باید بهتر بشه. باید یه نظرسنجی انلاین درست کنم بفرستم براشون و احتمالا التماسشون کنم که پرش کنن که من بدونم با مسئولین مربوطه حرف میزنم چی بگم و در نهایت به خودم گفته‌م باید واسه هر دانشگاه یه مجموعه چگونه زنده بمانیم (survival guide؟) درست کنم و واسه این لازمه که ایمیل بزنم به دانشجوهای هرکدوم از اون دانشگاها و کَنِه رو الگوی خودم قرار بدم و انقدر سیخ بزنم تا یکم اطلاعات نشت کنه و من بتونم یه چیزی درست کنم. همه این کارا رو واسه این می‌خوام بکنم که خودم بسیار آسفالت شدم در اثر ندونستن اینجور چیزا و بیا یه باقیات صالحاتی از خودمون گذاشته باشیم. پسفردا یه خدا بیامرزی میگن واسه‌مون خوبه. (پام یادتونه تکون میدادم؟ هیچی هنوز دارم تکون میدم. الان دوباره متوجهش شدم)&lt;br /&gt; خب. فعلا جمله‌ای برای تموم کردن این پسته به ذهنم نمیاد. شبت بخیر ارباب داک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. دلم می‌خواست تیتر این پست رو بذارم "خرمالی که به اینجایش رسیده" اما فکر کردم خیلی تیتر محترم و خوبی نیست. براهمین اگه تا این پایین خوندین خب این تیتر مبارکتون باشه. اونایی هم که نخوندن هم بهتر. آبروی ما حفظ میشه.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7373201562204517335?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7373201562204517335/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7373201562204517335&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7373201562204517335'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7373201562204517335'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2012/02/blog-post_24.html' title='ارباب داک'/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7689186558308767817</id><published>2012-02-13T16:57:00.001-08:00</published><updated>2012-02-13T17:09:14.297-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, sans-serif;"&gt;خب، اون پست پایینی رو نوشتم که خودم رو مجبور کنم این یکی رو بنویسم. والا حرف خاصی نیست. خبر خاصی هم نیست. فقط فکر می‌کنم خیلی وقته از زیر نوشتن درمیرم. نه نوشتن وبلاگ‌ها. کلا نوشتن. نوشتن ایمیل. نوشتن جواب پیغام. نوشتن شونصدتا چیز دیگه که میخوام بنویسم.&lt;br /&gt; با خودم قرار گذاشته بودم هر دو سه ماه یکبار یک ریپورت چند صفحه‌ای از کارایی که کرده‌م بنویسم که اولا بفرستم واسه کمیته داورهای تزم دوما نگه‌شون دارم واسه روز مبادا. نخیر لازم نیست برا داورا چیزی بفرستم. این کمیته دو دفعه در زندگی‌شان من را داوری خواهند کرد و اگر قراره من رو داوری کنن، بیان و یه ذره هم به من کمک کنن، سر اون گلیم رو بگیرن، ببینیم میتونیم یه کاریش کنیم یا نه. جای شما خالی، ایده و جملات زیبا و صفحه‌بندی و پاراگرافه که در ذهن من قدم‌رو میره، اما من نمی‌نویسمش. یا حال ندارم بنویسم، یا خودم رو به یه کار چرندی چیزی مشغول می‌کنم. مثلا تتریس بازی می‌کنم. مثلا به سایت &lt;a href="http://pinterest.com/"&gt;پینترست&lt;/a&gt; رفته و زینگول بینگول نگاه میکنم، وقتهایی که بخوام کلا کار رو تعطیل کنم هم میشینم &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Two_and_a_Half_Men"&gt;سریال &lt;/a&gt;میبینم. دلیلم هم واسه کار نکردن توی خونه اینه که من به انداره کافی تو آزمایشگاه جون کنده‌م و دلم می‌خواد اصلا هیچکار نکنم. تو دانشگاه هم که ملت شلوغ می‌کنن یا خودم کار دارم، میگم باشه برم خونه سر فرصت و حوصله. باشه تعطیلی آخر هفته. باشه بعدا کلا.&lt;br /&gt; خوشم نمیاد از این روال. ایده یه کاری به ذهنم میاد، به جای اینکه انجامش بدم، در مغزم انجامش میدم، خیلی هم تر و تمیز. بعد که میام شروع کنم به انجام دادن، اونقدر خوشگل، تمیز و مرتبی که در مغزم بود نیست و یهو می‌گم ولش کن.&lt;br /&gt; خودم رو کاندیدا کرده‌م واسه نمایندگی رشته‌مون در اروپا. رای هم آورده‌م بی هیچ حرف و دردسری. اما هی به خودم میگم باید واسه خودت یه بروشور درست کنی، معرفی کنی خودت رو، بگی میخوای چیکار کنی، بفرستی واسه کل دانشجوهای فلان رشته (لیست ایمیل‌هاشون رو هم به صورت کانفیدنشال دارم یاح). چون اولا که خوبه که بهت بیشتر رای بدن، دوما اینکه تمرین کنی با لاتک اینجور چیزها رو هم درست کنی. یکی نیست بگه آخه کلم‌برگ، الان انگیزه‌‌ت چیه؟ (کلم‌برگ درون می‌گه انگیزه اینه که یاد بگیری).&lt;br /&gt; علاوه بر اون،‌این یکی ایده‌هه الان دو ماه و نیمه داره در سرم خاک می‌خوره. مرگ بر تمبلی. مرگ بر آی کار دارم. هیچی ایده از اینجا اومد که دیدم که واسه بورسه که اول شدم، آدما هم که پرزنتیشن دارن میان سراغ من و میگن بیا با هم نگاه کنیم ادیت کنیم. یه یاروهه‌ای هم هست که در این زمینه‌ کارش درسته که والا هرچی سمینار تو این حوالی گذاشته من رفته‌م و کتابش رو هم با 40٪ تخفیف خریده‌م از قراری 50 یورو. برم یه سایتی، وبلاگی چیزی بزنم، بصورت خیریه و در راه رضای خدا ملت چیزی که درست کرده‌اند رو بفرستن برای من و من ادیت کنم و خلاصه تا نتیجه نهایی بدست بیاد. بعد یه پست بزنم که قبل از عمل و بعد از عملش چی بود. (هرکس ایده من را بدزدد خر است). هنوز این کار رو نکرده‌م. چرا؟ چون نمی‌شه جایی که همچین چیزی رو میخوای بذاری توش و در مورد اهمیت تروتمیزی حرف بزنی تمپلیت کلنگی داشته باشه. من هم که تمپلیت خوب درست کردن بلد نیستم. هروقت به این ایده‌هه فکر می‌کنم میرم بجاش چرت و پرت می‌خونم. vector graphics چیه و اینا. حالا تو هر صدهزار مورد ممکنه یکی پیدا شه که همچین چیزی لازم کارش باشه (که با همین مثلث مربع‌های پاورپینت مرحوم راه میفته کار) من همچنان شروع نمی‌کنم چون به اندازه کافی موتورم گرم نیست.&lt;br /&gt; کار دیگه که باید بکنم اینه که بشینم یه دور کل آیین‌نامه رانندگی رو به زبان فرانسه بخونم. چرا؟ واسه اینکه دارم روانی می‌شم از تعداد ماجراهایی که پیش میاد و احساس عدم امنیت می‌کنم هروقت تو ماشینم. دلم می خواد حداقل قانون ماجرا رو بدونم به زبون خودشون که اگر با یک حیوان‌گوش‌دراز دیگه مجددا حکایتی پیش اومد بدونم چی باید بگم. آیا من آیین‌نامه رو می‌خونم؟ نخیر. عوضش یه فولدر دارم آینه، یه فولدر دارم ماه. فصل به فصل آیین‌نامه 2002، 2007 و 2010 با فرمت پی‌دی‌اف توش ذخیره شده. یه نرم‌افزارمجانی هم دانلود کرده‌م ازم امتحان آیین‌نامه می‌گیره. آیا هنوز شروع کرده‌م بخونم آیین‌نامه رو؟ بله. زحمت کشیده‌م صفحه 40 هستم (از فایل 170 صفحه‌ای). غیر از این&amp;nbsp;دفترچه ماشین رو قبلا یه جور تند‌تندی خونده بودم. الان هیچی یادم نمیاد. دفترچه ماشین رو هم باید یکبار دیگه خوند. نکات مهمش رو هم باید های‌لایت کرد کنارش یادداشت هم برداشت(بله، بخند شما، اما وقتی منم و خودم و ماشینه، باید بدونم چیکارش کنم). دیگه چی؟ کف ماشین از این کف‌ِماشینی‌ها نداره. از این پلاستیک‌‌ها که وقتی از گل و شُل اومدی تو ماشینت، برگ و گل مالیده نشه به موکت کف ماشین. هر روز این وضعیت رو می‌بینم و به خودم می‌گم "اینو باید یه کاریش کرد". آیا می‌دانید واسه‌ش چیکار می‌کنم؟ برای بار چندین و چندم آدرس فلان مغازه‌ای که تنها جاییه که تو این حوالی همچین چیزایی میفروشه رو چک میکنم. با گوگل مپ نقشه رو چک می‌کنم. ساعت کاریش رو چک می‌کنم و به این نتیجه می‌رسم که وقتی من از آزمایشگاه میام بیرون نمیرسم برم اونجا. بره تا خر هفته. آخر هفته یا برف اومده، یا من حال ندارم، یا کار دارم، حالا در طول هفته یه کاریش می‌کنم. علاوه بر اون، دلم میخواد کفش روجارو بکشم و ضمنا سوراخ ریزی روی صندلی ایجاد شده که هر روز به خودم میگم این رو باید دوخت تا گنده‌تر نشده.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;دیگه اینکه باید بشینم خودم با خودم فرانسه بخونم. رفتم سر کلاس که به هوای کلاس درس بخونم. معلمه گفت تو سطح‌ت از بقیه بالاتره. یا برو آخرین لولی که ارائه میدیم رو بردار، یا خودت با خودت فیلم ببین و کتاب بخون و خواستی هر چندوقت یکبار یه متن بنویس، واسه من ایمیل کن من ایراد‌هات رو بگیرم. اما سر کلاس فایده نداره بیای. خلاصه الان رفته‌م دو تا کتاب گرفته‌م که قیمتشون قلبم رو واقعا جریحه‌دار کرد. امیدوارم بشینم بخونمشون. چون داره کم‌کم کفرم در میاد از دست خودم از بس نمی‌کنم این کارا رو.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;ماجرای دیگه ورزش کردنه. بجای اینکه خودم رو جمع‌آوری کنم و بندازم تو بقچه برم یه‌جا ثبت‌نام کنم، همین‌جا پیش پاتون یه کاغذ آ-چهار جلومه با لیست کلاس ورزش‌های موجود در منطقه. ساعت‌ کار و قسمت و مسافت تا محل کار و خونه. می‌دونم باید بهشون زنگ بزنم. اما هنوز از تلفن زدن می‌ترسم. این کاغذه هر ماه اپدیت می‌شود لاکن کلاس ورزش رفته نمی‌شود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;پروژه‌م چطوره؟ جای شما خالی. کلا تلاش می‌کنیم و نمی‌شود. خوشبختانه موضوع و ماجرا رو دوست دارم. وگرنه هر روز عصبانی می‌شدم. الان چون موضوع رو دوست دارم هر روز غمگین می‌شوم. دلم می خواد که بلد باشم یه کاری بکنم. اما بلد نیستم. امتحان می‌کنیم و زارتی خراب می‌شود. هر یه بار امتحان کردن هم مساوی دو روز حداقل 12 ساعت کار کردن توی هفته‌س. بعد یهو فلان میکروسکوپ خراب شده. بهمان سیستم فعلا در دسترس نیست نمدونم از این حرفا. این هفته یه میکروسکوپ جدید اورده‌ند تو آزمایشگاه. رفیقمون (میکروسکوپه) یک هفته اونجا خواهد بود و بعدش جمعش می‌کنن میره (توضیح بهتر: براتون دوچرخه میخرن، بهتون میگن یه هفته وقت داری دوچرخه‌سواری کنی. بعدش دوچرخه‌ت میره). به مناسبت حضور ناز میکروسکوپه باید یه مجموعه نمونه بسازم ببینم چیزی ازش در میاد یا نه. امروز کارگاه اموزشیش بود. چند سری نمونه داشتیم. چند سری نمونه هم اونایی که با سلول زنده و غیرزنده کار میکردند آورده بودند. واسه نمونه‌های ما با تکنولوژی فرامدرن Olympus و برادران (بجز مَمَدَسَن) نشد یه عکس درست حسابی بگیریم. عوضش اینایی که با سلول‌ها اومده بودن عکس می‌گرفتن مجلسی. اصلا عکسه رو می‌دیدی دلت برا علم تنگ می‌شد. (واسه عکسهای ما به علم و همه اقوامش حرف‌های نامربوط می‌زدی) اینا رو که داشتم میدیدم با خودم فکر کردم، من چرا نرفتم از اول از این چیزا بخونم؟ بعد یادم افتاد که "از اول از این چیزا خوندن"، دقیقا یعنی چی و به این نتیجه رسیدم که انتخاب بهتری داشته‌م. مهم رشته نیست. من عکس خوشگل میخواهم و ندارم و این طبقه پایینی‌ها دارند و من از اون عکسا میخوام.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, sans-serif;"&gt;خب دیگه ساعت شد اون وقتی که مامان تد موزبی &lt;a href="http://my-quotebook.tumblr.com/post/14675311462/when-its-after-2am-just-go-to-sleep-because"&gt;می‌گه&lt;/a&gt; فقط باید رفت خوابید.&lt;br /&gt; شب شما بخیر.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7689186558308767817?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7689186558308767817/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7689186558308767817&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7689186558308767817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7689186558308767817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2012/02/blog-post_13.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-2202486944754626940</id><published>2012-02-13T08:47:00.001-08:00</published><updated>2012-02-13T08:48:56.204-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, sans-serif;"&gt;ساعت پنج و چهل و دو دقیقه. از گشنگی دارم میمیرم. نمیدونم جدیدا چرا انقدر گشنمه. شب قبل خواب گشنمه. ظهر ناهار میخورم، ساعت پنج گشنمه. میزان فعالیت فیزیکی؟ ناچیز و در نتیجه قابل اغماض می‌باشد. یه موز خورده‌م ببینم تا کی دووم میارم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;الان دارم این رو می‌نویسم اینجا، واسه اینکه برای بار هشتم به خودم قول ندم که وبلاگ می‌نویسم و بعد ننویسمش. بشینم آنلاین چرند نگاه کنم. یا هیچکار نکنم یا حالا هرچی.&lt;br /&gt;علی‌الحساب این پست رو داشته باشین از من. تا برم یک خاکی به سر نمونه‌هایی که باید بسازمشون بریزم. شب برگردم خونه ببینم چیکار میشه کرد.&lt;br /&gt; شام هم ندارم... گوشت تو فریزره و من تا برسم خونه و گوشته رو دربیارم یخش آب شه، شده ساعت 11. تازه بیا و بپزش. شام تخم مرغ آبپز داشته باشم احتمالا، با سیب‌زمینی...&lt;br /&gt;برم این نمونه‌ها رو درست کنمف یکم وقت بخرم برای زندگی خودم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-2202486944754626940?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/2202486944754626940/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=2202486944754626940&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2202486944754626940'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2202486944754626940'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-2881513924682035824</id><published>2011-12-01T16:15:00.001-08:00</published><updated>2011-12-01T16:15:32.975-08:00</updated><title type='text'>ژیان یشمی حرکت کن</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div class="gmail_quote"&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma, sans-serif"&gt;خیلی باحال شده ایران. نه؟ حتی حال ندارم فکر کنم داریم شبیه پاکستان میشیم یا شبیه کره شمالی. دروغ چرا. به من چه. الان توضیح میدم که چرا به من چه. من فکر نمی‌کردم یه موقعی بشه که من دچار احساس به‌من‌چه بشم. اما این احساس یکمرتبه بر من حادث شده. شاید یک روش دفاعی در مقابل اتفاقات شوک‌دار-کمدیه شایدم نیست. من چمدونم. نمی‌دونم این حال در من باقی می‌مونه یا بصورت فازی گذرا، رد می‌شه میره. اما صادقانه عرض می‌کنم این حال یک چیزیه شبیه &amp;quot;آخیش&amp;quot;. انگار تا قبلش داشتی یه ماشین رو هل می‌دادی. بعد یهو دیگه هل نمی‌دی. یهو فکر می‌کنی که &amp;quot;ئه! تموم شد! من دیگه ماشین هل نمی‌دم... اَــَــَـ کتفم رو میتونم تکون بدم. هه چه هوا سبکه. بعدش می‌گی آخیـــش&amp;quot;. حال خوبیه. یک تیله خنک قلقلکی درون معده‌ت قل‌قل می‌خوره و خنکت می‌شه (حالت مشابه در صورت خوردن آب‌طالبی یا شربت سکنجبین بر شما حادث می‌شه).&lt;br&gt;  درون آدمیزاد موجودی کوچک هست که هی داره داد می‌زنه &amp;quot;نه نه، تو نباید ماشین رو ول کنی. هل بده، هل بده&amp;quot; و بعد تو یهو می‌گی برو بابا. این صداهه در من قبلا ساکت نمی‌شد. اما جدیدا یهو ساکت میشه (یا من جدیدا دارم نمی‌شنوم). خلاصه‌ش اینکه وقتی خبرمون تیتر صفحه یک روزنامه‌س، من خبر رو می‌بینم،‌ گوشم هم قرمز می‌شه. دوروبرم رو هم نگاه می‌کنم ببینم -کسی داره نگاه می‌کنه که من دارم این صفحه رو می‌خونم؟- اما بعدش احساس نمی‌کنم که وای چقدر بد و کاشکی ایمیل بزنم به روزنامه بگم فلان. من پذیرفته‌م که واقعیت ایران اینه. من بالاخره با ایرانی که واقعیت داره کنار اومده‌م. قبلا یک ایران توهمی در ذهن من بود، مشتمل بر دوستهای دوران تحصیل و خانواده و فک و فامیل. تیتر یک روزنامه می‌شدیم احساس می‌کردم باید از اونا دفاع کنم. باید بگم که &amp;quot;نه نه ما ازینا نیستیم. نه نه اینا الکین. نه نه ما اکثریتم&amp;quot; و به قول خارجی‌ها در سریالهای خنده‌دارشان ?guess what. از کلاس 32 نفره دوره راهنمایی، 28 نفر بیرون ایران هستند. از کلاس 27 نفره دبیرستان 25 نفر بیرون ایران هستند. اونهایی که ایران هستند، دانشجوی پزشکین و هنوز درسشون تموم نشده که بزنن بیرون. یکی دوتای دیگه هم شوهر کرده‌اند و فعلا اونجان اما فکر خروج از کشور دارند. از فک و فامیل کسی ایران نمونده. مجددا بیا با واقعیت روبرو بشیم فامیل سببی محترمی که فدایی نظام و محمودش است و هنوز کسی چپ به ماجرا بگه باهاش دعوا می‌کنه، لاتاری گرین‌کارت برد و خودش و شوهرش و دختر کوچیکه‌ش بصورت شهروندان محترمی هم از دیس چلو می‌کشند هم از بشقاب. خب روی این حساب همه اون آدمایی که من مدنظرمه وقتی واسه یه خارجی می‌گم &amp;quot;نه نه ما از اینا نیستیم&amp;quot; آدمهایی هستند که دیگه ایران نیستند. پس منبری که من برش بالا می‌روم محلی از اعراب نداره (مظروف است و محلا منصوب... یاح یاح، یهو دلم خواست بگم). البته الان که دارم مرور می‌کنم می‌بینم دوستهای غیرمحل‌تصیلی‌ای دارم که اونها ایرانن. مامان و بابا و کودک و دایی و زنش و خاله هم همین‌طور (و بخ‌خدا قسم بعضا دلم می‌خواد همانطور که گربه پس‌گردن بچه‌ش رو می‌گیرد، همینجوری بگیرمشان همه‌شان را بیارمشان بیرون) نه اینکه اینجا حلوایی پخش کنند. عزیزان همه در جریان غرغرهای ساری و جاری من هستین. من دلم می‌خواد اون یه چندتا رو هم بیارم بیرون که بعد با خیال راحت یه قلپ چای بخورم و بگم &amp;quot;خب. منقرض شدیم.&amp;quot; بیاین همه دست‌جمعی باور کنیم که یکی از واقعیت‌های ایران، همین اتفاقاتیه که اخیرا داره میفته و بیاین باور کنیم که ما کاری براش نمی‌تونیم بکنیم. چون یارو داره شرق به غرب می‌ره و ما تو اتوبان شمال-جنوبیم. سر یه چارراه هم رو دیدیم که منجر به لت‌وپار شدنمون شد. اینکه همچنان تو بزرگراهمون بگازیم و رادیو رو گوش بدیم که می‌گه &amp;quot;ژیان یشمی داره مسیر بزرگراه رو برعکس می‌ره&amp;quot; چیزی رو عوض نمی‌کنه. اینکه زنگ بزنی به رادیو و بگی &amp;quot;من هم ژیان یشمی هستم، اما دارم بزرگراه شمال به جنوب رو درست میرم هم چیزی رو عوض نمی‌کنه&amp;quot;. ما متاسفانه مثل اون یارو، ژیان یشمی هستیم. &lt;br&gt;  &lt;br&gt;یه پیشنهاد دارم. به جان خودم نوبل صلح می‌گیره. اما حال ندارم پی‌اش رو بگیرم. ماجرا از کجا شروع شد؟ از اینکه در ممالک فرانسه زبان، به عمل دریافت شهروندی یه کشور دیگه میگن &lt;a href="http://fr.wikipedia.org/wiki/Naturalisation" target="_blank"&gt;Naturalisation&lt;/a&gt; (انگلیسیش هم&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Naturalization" target="_blank"&gt; Naturalization&lt;/a&gt;) من می‌خواستم اینو گوگل کنم ببینم چی هست حالا که ملت هی اسمش رو میارن و دیکته رو اشتباه تایپ کردم. اینو زدم: Neutralisation. که می‌شه خنثی کردن شیمیایی و این جور چیزا. شما یه لیوان اسید داری، یه لیوان باز، میریزی رو هم، میشه نمک و آب که خنثی‌ن و میلی به چیز دیگر شدن ندارن. در پایین‌ترین سطح انرژی هستن و لمیده‌اند و قصد تکون خوردن هم ندارن. منحنی‌ش رو هم بکشی و نگاه کنی مثل اینه که اینا تو یه ننو خوابیده باشن. تو توی ننو خوابیده باشی بلند می‌شی از جات که نمک و آب پاشن؟ بعد داشتم فکر می‌کردم باید یه سیستمی باشه بهت ملیت خنثی ارائه کنه. وقتی ملیت خنثی داشتی می‌تونی همه‌جا کار کنی، همه‌جا مسافرت کنی. چون همه می‌دونن موجود محترمی هستی که گندی به جامعه نمی‌زنی. یا مثلا چون از بس معروفی دائم زیر ذره‌بین هستی، تکون بیجا بخوری همه‌جا پرچم می‌شی. بعد خلاصه وقتی سر ناهار نشستی تو آزمایشگاه، یارو ازت می‌پرسه &amp;quot;تو اهل کجایی؟&amp;quot; می‌گی &amp;quot;من خنثی هستم.&amp;quot; طرف خوشحال می‌شه و میگه راضی هستی از شرایطت؟ و تو هم می‌گی اِی. آره.&lt;br&gt;  بیان اول ملیت خنثی رو بدن به دانشمندا و هنرمند مهم‌ها (منظورم امثال نیکی میناج نیستا). بعد کم‌کم متداول شه، اپلای کنی واسه گواهی خنثی بودن. توی درخواستت بنویسی که از بچگی با سگ و گربه‌ها مهربون بودی و جوجه اردک داشتی و درسته که از سوسک و عنکبوت بدت میاد، اما انقدر ازشون می‌ترسی که توانایی کشتنشون رو هم نداری. بعد بنویسی که تو مدرسه معلم پرورشی‌ و مدیری داشتین که دیوانه و وحشی بود کلا، اما شما سعی کردید به عنوان یک آدم اون رو بپذیرید. برای همین ممکنه تو فیس‌بوکتون بگید که من اون زنیکه رو اگه ببینمش یکی می‌خوابونم تو گوشش. اما نهایت کاری که احتمالا موقع دیدنش می‌کنید اینه که دیگه نگاهش نمی‌کنید و میرید. تو درخواست گواهی خنثی بودن می‌نویسی که من دارم درس می‌خونم. می‌خوام یه جا برم که توش 8 ساعت کار باشه، 8 ساعت خواب باشه، 8 ساعت تفریح. نهایت رفتار خارج از منحنی‌ای که ممکنه ازم سر بزنه تو خیابون خندیدنه و یکی دوتا بشکن. توقع حقوق بازنشستگی هم ندارم. چون در سایر حالات قبل از اینکه تو یه مملکتی ثایت بشم و براش 30-35 سال کار کنم، احتمالا 75 سالمه و خواهم مرد. این‌طوری باشه که اولا گواهی خنثی بودن یه چیز فانتری باشه. کسی جدی‌ش نگیره. بعد کم‌کم مهم‌و مهمتر شه. بری پی‌دی‌اف قوانین گواهی‌خنثیی رو دانلود کنی. تو دبیرستان موضوع انشات بود 5 سال آینده خود را شرح دهید، اینجوری شروعش کنی که من 5 سال دیگه ملیت خنثی دارم زیراکه خنثی بودن خوب است. &lt;br&gt;  &lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-2881513924682035824?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/2881513924682035824/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=2881513924682035824&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2881513924682035824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2881513924682035824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='ژیان یشمی حرکت کن'/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-221777809793790067</id><published>2011-10-23T15:38:00.001-07:00</published><updated>2011-10-23T15:38:13.912-07:00</updated><title type='text'>ما و پلاس- قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;font face="tahoma,sans-serif"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; background-color: rgb(255, 255, 255); "&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif; "&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 100, 0); "&gt;سلام. &lt;br&gt; من دارم سعی می‌کنم یک متن کمابیش آموزشی براتون بنویسم در مورد گوگل‌پلاس و اینکه باهاش چیکارا بکنیم. از گوگل پول نگرفته‌ام و خودم هم خیلی چیزهای گوگل‌پلاس رو بلد نیستم. باید ذره‌ ذره امتحان کنم تا یاد بگیرم و اگر چیز جدید ببینم متن جدید می‌نویسم. پس علی‌الحساب این متن رو بشناسید به عنوان &amp;quot;ما و پلاس- قسمت اول&amp;quot;. اگر فکر می‌کنید داره چیز بدردبخوری می‌گه شر کنید که خلق خدا استفاده کنن. اگر چیزی از قلم افتاده، خبرم کنید که برم چک کنم و بنویسمش.&lt;br&gt; &lt;span style="font-size: 12px; "&gt;[من سعی کردم چک کنم که غلط دیکته‌ای زیاد نباشه تو متن. اما ممکنه از دستم دررفته باشه. به بزرگی خودتون ببخشید]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 128); "&gt;&lt;span style="font-size: 12px; "&gt;&lt;span style="background-color: rgb(255, 255, 0); "&gt;پیش‌نیاز:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br&gt; &lt;span style="font-size: 12px; "&gt;پیش‌نیاز خواندن این متن این است که بپذیریم &lt;span style="color: rgb(0, 0, 255); "&gt;&amp;quot;گودر تغییر خواهد کرد و اونجوری که قبلا بود، بعدا نخواهد بود.&amp;quot;&lt;/span&gt; آیا ما از این مساله خوشحالم؟ ظاهرا نخیر. آیا مقاومت کنیم؟ نخیر چون هرکی مقاومت کرده در طول تاریخ منقرض شده. پس ادامه می‌دهیم. ضمنا خاطرتون باشه که گودر هم از همون اول لیست دوستها و شر کردن و فلان و بهمان رو نداشت و به‌تدریج بهش افزوده شد. گودر اولیه، فقط و فقط فیدخوان بود. حالا این پلاس هم یه چیزی می‌شه دیگه.&lt;br&gt; &lt;span style="color: rgb(0, 128, 0); "&gt;خب تعلیمات رو شروع می‌کنیم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;span style="font-size: 12px; "&gt;پلاس می‌ذاره شما آدمها رو تو سیرکل‌ها دسته‌بندی کنید. مثال می‌زنم: تو همون گودر یک عده‌ای بوده‌اید که هی با هم حرف می‌زدید و کامنت می‌ذاشتید برا هم و با یکدیگر ندار بودید. اونها رو بندازید تو سیرکل فرندز. تو گودر بعضیا بودن که شما فالوشون می‌کردین واسه اینکه خبرهایی رو که می‌نویسن بخونین. مثلا مزیدی، مثلا بهمن...این‌ها رو می‌تونین بندازین تو سیرکل following. اگر با مزیدی یا بهمن دوست و ندار هستید و کلا در حال کامنت‌کاری برای هم هستید، میتونید اونها رو هم تو سیرکل following بذارید هم تو سیرکل فرندز (شما می‌تونید یه نفر رو تو هرچندتا سیرکل که دوست دارید بندازید.). تو گودر یک عده بوده‌اند که با هم کل‌کل فوتبالی داشته‌اید، اونها رو بندازید تو سیرکل فوتبال. یه عدع بودند که وقتی عکس خوراکی یا دستور غذا شر می‌کردید خوششون میومد یا اونها هم پایه بودند. بندازینشون تو سیرکل شکمو. یه عده عکس قشنگ و لطیف و خانم‌ها و آقایون زیبا می‌ذاشتند، بندازینشون تو یه سیرکل دیگه. بازم تکرار می‌کنم. ممکنه شما یه رفیقی داشته باشین که هم خوراکی‌ها رو دوست داشت، هم فوتبال رو. خب طرف رو تو سه تا سیرکل اد کنین. چیزی نمی‌شه که. حالا فرض کنید که شما مخاطب خاصی داشتید و اومدیم و خواستید هی برایش محبت کنید و پست عاشقانه یا خطاب به مخاطب خاص شر کنید. یه سیرکل بسازید و فقط آن مخاطب خاص را در آن سیرکل بیندازید. میشه یه سیرکل یک نفره.&lt;br&gt; حالا سیرکل داریم. اگر دلمان خواست چیزی شر کنیم، می‌تونیم انتخاب کنیم که این مطلب برای کیا شر بشه. می‌تونین شر کنین برای همه سیرکل‌ها، میتونین شر کنین برای بعضی سیرکل‌ها، می‌تونین شر کنین برای عموم دنیا (پابلیک) می‌تونین شر کنین برای چندین نفر آدم خاص (اسم آدم خاص رو اون زیر تایپ می‌کنید). می‌تونین شر کنین برای extended circles (که می‌شه هر آنکه در سیرکل‌های شماست و هرآنکه در سیرکل‌های انهاست- یک مفهومی مثل friends of friends در فیس‌بوک). بعضی‌ از آدم‌های داخل سیرکل‌های شما احتمالا هنوز عضو پلاس نیستند. پلاس از شما می‌پرسد &amp;quot;آیا دوست دارید فلانی ایمیلی دریافت کند و بفهمد که شما می‌خواستید این پست رو باهاش شر کنید؟&amp;quot; شما انتخاب &amp;quot;بله&amp;quot; یا &amp;quot;خیر&amp;quot; دارید. &lt;br&gt; این روال شر کردن و سیرکل‌کاری در همه‌جای پلاس مشاهده می‌شود. می‌تونین عکس بذارید و فقط یک عده خاص ببینند و غیره.&lt;br&gt;&lt;br&gt;اگه دلتون بخواد می‌تونین اون مثلت فسقلیه سمت راست پست رو بزنید و مثلا کامنت‌ها رو برای اون پست خاص غیرفعال کنید، یا مثلا پست رو قفل کنید. وقتی پست قفل بشه، آدمهایی که پست رو باهاشون شر کردید، پست رو می‌بینن اما نمی‌تونن مجددا شرش کنن. درواقع خیالتون راحته که این پست از محدوده آدمهایی که خودتون خواستید فراتر نمی‌ره (این ویژگی خوبیه و دیگه لازم نیست هروقت یکی یه پستتون رو شر کرد که نمی خواستید، بهش ایمیل بزنید که &amp;quot;چون مادرت اون پست رو وردار&amp;quot;&lt;br&gt; &lt;br&gt;شما می‌تونید پستی که نوشتید رو ادیت کنید (این نسبت به گودر یک مزیته. چون اگه نوتی که نوشته بودی توش غلط دیکته‌ای داشت مجبور بودی پاکش کنی و یکی جدید بنویسی) این قفل کردن و بستن کامنتها و غیره رو هم می‌تونین بعد از نوشتن پست اعمال کنید. مثلا پسفردا یهو هوس می‌کنید دیگه کسی اون پست رو شر نکنه، می‌رید قفلش می کنید (علی‌القاعده اگر قبل از قل کردن شما پست، شر شده باشه، دیگه شر شده رفته). ضمنا پستتون رو می‌تونین مجددا شر کنید، با هرکی که خواستید. برای اینکه یادتون بیاد اینو با کیا شر کرده بودید ماوس رو روی (Limited (sharing details ببرید (دقیقا بغل ساعت ارسال پسته) و اون موقع خودش نشون می‌ده که تا الان این پست با کیا شر شده. &lt;br&gt; فرض کنید دوستتون یه چیزی شر کرده. اگر چیزی که شر کرده پابلیک باشه، شما می‌تونین با فراق بال دوباره شرش کنید. اگر پابلیک نباشه، وقتی می‌خواین شرش کنین، گوگل بهتون می‌گه که &amp;quot;این پست با آدمهای محدودی شر شده، لطفا حواستون باشه&amp;quot;. واسه اینکه ببینید این پست با کیا شر شده، مجددا ماوس رو روی limited ببرید که متوجه بشین پست از اول با کیا شر شده. شاید اونایی که می‌خواستین این پست رو ببینن جزو اون لیست باشن و دیده باشنش. خلاصه پست‌های مردم رو واسه دشمنانشون شر نکنین، خوبیت نداره. &lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 255); "&gt;وبلاگ‌هایی که در گودر می‌خواندیم رو چطور در پلاس شر کنیم؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br&gt;نمی‌دونم هنوز. این امکانیه که وقتی از سیستم ادغام شده رونمایی می‌شه می‌تونیم ببینیم. تا الان بعضی اکستنشن‌ها بود که با استفاده از اونها می‌تونستی چیزی که تو گودر شر می‌کنی رو تو پلاس هم شر کنی. تحولی که فردا شاهدش خواهیم بود قطعا این یک مورد رو حل خواهد کرد. &lt;br&gt; &lt;br&gt;تو پلاس امکان hang out وجود داره. در نتیجه یک عده از دوستان می‌تونن دور هم در فضای هنگ‌آوت بشینن و یا چت صوتی کنن، یا چت تصویری و خوش بگذره بهشون خلاصه. (برای اینترنت کم‌سرعت ایران این قابلیت به کشک هم نخواهد ارزید احتمالا)&lt;br&gt; &lt;br&gt; تو پلاس امکان مسج فرستادن به یک نفر خاص وجود داره (تو فرندفید بهش می‌گفتن دایرکت زدن فکر کنم). کافیه شما یه چیزی نویسید و اون رو فقط با آدمی که می‌خواین شر کنین. &lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 100, 0); "&gt;خب حالا در مورد این حرف می‌زنم که چه چیز‌هایی در پلاس فعلا روی اعصاب هستند و باید صبر کنیم ببینیم وقتی پلاس-گودر قاطی می‌شن (پلاسودر) چی می‌شه. - اگر کسی هیت که بتونه این چیزا رو به گوش گوگل برسونه من خوشحال می‌شم.-&lt;/span&gt;&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;span style="font-size: 12px; "&gt;&lt;strong&gt;1&lt;/strong&gt;. ما پستها رو در پلاس بصورت stream (استریم - جریان) می‌بینیم. مثلا می‌زنیم روی استریم فوتبال که ببینیم اونایی که تو سیرکل فوتبالمون بودن چیا گفتن. ممکنه یکی که تو سیرکل فوتبالتون بوده، تو سیرکل شکموها هم بوده باشه و یهو دیدین وسط پستهای مردم درمورد بازی اوساسونا، عکس ماهی سالمون اومد. پس دسته‌بندی کردن آدمها در سیرکل‌ها الزاما باعث نمی‌شه که اونها فقط در مورد یه چیز صحبت کنند و ضمنا نمی‌شه آدمها رو جوری دسته‌بندی کرد که هرکس در یک سیرکل باشه (یعنی ته دلت نمی‌تونی).&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;strong&gt;2.&lt;/strong&gt; وقتی وارد صفحه home در پلاس می‌شی، می تونی انتخاب کنی که پستهای مربوط به کدوم استریم رو ببینی، درحالیکه ما تو گودر، اول شرد آیتمز آدمهای خاصی رو می‌خوندیم. اما الان نمی‌تونی بلافاصله بری آیتم‌های الف.میم رو ببینی توی home. (میتونی بری تو صفحه الف.میم ببینی چی نوشته، اما این مستلزم تعداد زیادی کلیک کردن و تلف‌شدن وقت و سررفتن حوصله‌س.) تازه به این شرط که الف.میم یه چیزی نوشته باشه. شما فکر کن استریم فرند‌هات رو میاری به این فکر که آیدا احدیانی یه چیزی در مورد بچه‌ش نوشته باشه، هی اسکرول می‌کنی و خبری نیست. یا اصلا ممکنه باشه یهو از نظرت بپره و نبینیش. &lt;span style="color: rgb(75, 0, 130); "&gt;[گوگل می‌تونه این بساط رو درست کنه، کافیه امکان این باشه که روی استریم فرندز کلیک کنی و مثلا بگه که الف.میم (+2) آیدا (+5).. مثل همینی که تو گودر می‌دیدیم. وقتی که روش کلیک می‌کنی هم تو رو بفرسته صفحه الف.میم که شرد آیتمزش رو ببینی.]&lt;/span&gt;&lt;br&gt; &lt;strong&gt;3.&lt;/strong&gt; ما تو گودر وقتی نوت می‌نوشتیم می‌تونستیم براش تیتر بگذاریم. این امکان هنوز تو پلاس نیست و گوگل اگه عاقل باشه این امکان رو باید اضافه کنه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif; "&gt;&lt;span style="font-size: 12px; "&gt;&lt;strong&gt;4.&lt;/strong&gt; شما با ممدَسَن دوست هستید و او در سیرکلتان بوده و شما در سیرکلش بودید و غیره. حالا شما با ممدسن دعوایتان می‌شود و می خواهید ارتباط را قطع کنید. ممدسن را بلاک می‌کنید، اما ممدسن هر‌انچه که قبلا با وی شر کرده بودید را هنوز خواهد دید و هرچی که از این من‌بعد شر کنید را دیگر نمی‌بیند. &lt;span style="color: rgb(75, 0, 130); "&gt;[گوگل می‌تواند این بساط را درست کند. وقتی یکی را بلاک می‌کنی ازت بپرسد که آیا می‌خواهی هر آنجه از تو برای ممدسن شر شده، ناپدید شود؟ شما می‌گویید بله و آن موارد غیب می‌شوند. الیته در این حالت، ممدسن احتمالا می‌فهمد که شما بلاکش کرده‌اید، اما خب به جهنم. هدف از بلاک کردن این است که طرف برود پس کارش، پس مهم نیست چطوری برود پی کارش]&lt;/span&gt;&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;strong&gt;5.&lt;/strong&gt; پست‌ها در گودر امکان tag شدن داشتند. مثلا شما می‌تونستید پست‌های کامپیوتری‌طور رو تگ کنید تحت عنوان &amp;quot;IT&amp;quot; و هروقت دلتان خواست در مورد چیزهای کامپیوتری بخواتید بروید و پست‌هایی که تگ کرده بودید را بخوانید. این امکان فعلا در پلاس نیست و به نفع گوگل است که این یک قلم را تعبیه کند، وگرنه همین فرداست که همه آدمهای مرتب‌منظم و چیزمیزدسته‌بندی‌کن پست‌هایی حاوی فش به گوگل بنویسند و مثلا بگویند &amp;quot;دوست من، ممدکاظم هی پستهای کامپیوتری شر می‌کند، من در گودر می‌تونستم اونها رو دسته‌بندی کنم. اینجا نمی‌تونم. خاک بر سرت گوگل&amp;quot;. خداوکیلی به نفع گوگل است که این یک مورد رو درست کند وگرنه گیک‌ها گوگل را به رگبار خواهند بست. &lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;strong&gt;6.&lt;/strong&gt; ما در گودر امکان ستاره زدن و keep as unread نگه داشتن پستها داشتیم. اینجا همچین امکانی نداریم و پلاس اگر عاقل باشد آنرا اضافه خواهد کرد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif; "&gt;&lt;span style="font-size: 12px; "&gt;&lt;strong&gt;7.&lt;/strong&gt; گودر مثل قدیم فید‌خوان خواهد شد و انچیزی که می‌خواهیم شر کنیم به پلاس منتقل می‌شود. الان که من دارم اینها رو می نویسم هنوز نمی‌دونم سیستم ادغامی گودرو‌پلاس چه خواهد بود. باید صبر کنیم و ببینیم که پست‌های وبلاگی را چطور می‌توانیم این‌ور به اشتراک بگذاریم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif; "&gt;&lt;span style="font-size: 12px; "&gt;&lt;strong&gt;8.&lt;/strong&gt; در گودر می‌دیدیم که چندتا آیتم نخوانده داریم. در پلاس فعلا همچین چیزی وجود ندارد، ضمن اینکه در گودر امکان mark all as read داشتیم و معلوم نیست اینجا قرار است چی‌چی داشته باشیم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif; "&gt;&lt;span style="font-size: 12px; "&gt;&lt;strong&gt;9.&lt;/strong&gt; گودر، فضایی بود برای نوشتن متن‌هایی کمابیش بلند. مثلا 7-8 خط. این خط‌ها هم از سمت راست صفحه تا چپ کشیده می‌شد، اما تو پلاس فضایی که برای نشون دادن نوشته‌ها هست، یک مستطیل درازه و یک متن مشابه که تو گودر 10 خط بود، اینجا میشه 30 خط و قاعدتا اعصاب همه را خرد خواهد کرد. دست‌اندرکاران گوگل باید یه فکر به حال این مساله بکنند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif; "&gt;&lt;span style="font-size: 12px; "&gt;&lt;strong&gt;10.&lt;/strong&gt; لیست استریم‌ها که در سمت چپ قرار داره بر حسب الفبا تنظیم شده. اومدیم و یکی می‌خواست نظم مورد علاقه خودش رو به این لیست بده. گوگل باید امکانی برای مرتب‌ کردن دل‌بخواه لیست استریم‌ها ایجاد کنه. &lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;strong&gt;11. &lt;/strong&gt;در حال حاضر من هرروز مشغول ایگنور-بلاک کردن آدمهای بی‌ربطی هستم که من رو به سیرکل‌هاشون اضافه می‌کنند. بله می‌دونم اگر چیزی رو پابلیک شر نکنم اونها نخواهند دید، اما من اصلا دلم می‌خواهد پروفایلم آشکار عالم نباشد. حتی اون فیس‌بوک نادان هم این امکان رو گذاشته که پروفایلت رو (اگر خواستی) مخفی کنی. این مساله بسیار روی اعصاب من است و احتمالا روی اعصاب سابرین هم خواهد بود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif; font-size: 12px; "&gt;&lt;strong&gt;12.&lt;/strong&gt; در نهایت امر، گودر در ایران فیلتر نبود. شبکه‌های اجتماعی در ایران فیلتر می‌شوند. پلاس شبکه اجتماعی است. پلاس فیلتر خواهد شد. باعث و بانی پلاس باید تمهیدی برای سبک‌ کردن پلاس (که بشه با فیلترشکن بیاریمش بالا) یا ایجاد آدرسهایی که بشه فیلترینگ رو دور زد، بیاندیشند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 128); "&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif; "&gt;&lt;span style="font-size: 12px; "&gt;خب در آخر من فکر می‌کنم کاش می‌شد گوگل امکاناتی که تو پلاس می‌خواد بهمون بده (شر کردن در سیرکل‌ها) رو تو همون گودر بهمون می‌داد. اینجوری آدمها احساس نمی‌کردن که چیزی داره بهشون زور می‌شه و ضمنا محیط گودر هم برای کاربرها آشناست و خلاصه لازم نمی‌شد کسی از این متن طولانی‌ها بنویسه و مردم چشمشون درآد تا بخوننش. &lt;br&gt; نمی‌دونم چقدر از دوستیهایی که در گودر وجود داشته در اثر این ادغام از بین خواهد رفت. من یک‌مقدار فکر می‌کنم که دوستی‌ها به آدمها بستگی داره و آدمها کنار هم بمونن، می‌شه دور هم خوش باشن. شاید این‌که گوگل داره ما رو محبور می‌کنه همه کوچ کنیم به پلاس بخاطر اینه که آدمها دو دسته نشن (یه عده تو گودر مونده باشن و یه عده تو پلاس و خلاصه قروقاطی)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-221777809793790067?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/221777809793790067/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=221777809793790067&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/221777809793790067'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/221777809793790067'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/10/blog-post_4193.html' title='ما و پلاس- قسمت اول'/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-244462580966740071</id><published>2011-10-08T17:00:00.001-07:00</published><updated>2011-10-08T17:06:54.818-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: 12px;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif;"&gt;سلاملکم. بیماری جدیدم رو بهتون معرفی می‏کنم:&lt;br /&gt;  حال ندارم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;این حال نداشتن شبیه گشاد بودن نیستا، اصلا فیزیکی حال ندارم. شب 12 میخوابم، صبج ساعت 1ونیم بعدازظهر بیدار میشم. توی خواب بد جهت خوابیده‌م و کتفم داره له می‌شه. خودم هم اینو تو خواب می‌دونم. اما جون ندارم بچرخم دستم آزاد شه. یهو 2 ساعت رو همون کتف می‌خوابم. خسته‏م همه‏ش و عملا جون ندارم.&lt;br /&gt; هی دلم می‏خواد یه کاری کنم که علاقمند بشم به بیدار شدن، به انجام دادن کاری. همه‏ش به شکست می‏انجامه. کارها میتونن تفریجی، خوشجالی درس و کاری باشند، هیچ فرقی نداره. (در زیر مثالهای عملی شرح داده میشوند. اگر حال ندارید به اتنهای پست مراجعه کنید.)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: 12px;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif;"&gt;کمتر از یک ماه دیگه یک عدد امتحان دارم جلو یک مشت داور که از دانشگاهای دیگه میان و پروژه‏ت و خودت رو ارزیابی می‏کنن ببینن ارزش داری 4 سال بهت پول بدن یا نه. واسه‏ش نه تنها باید بدیهیات رشته رو خوند که باید بیولوژی و خصوصا بخش imunology (چی می‏گن بهش؟ ایمنی‏لوژی؟) رو هم بلد بود. حداقل در این حد که بتونی جواب طرف رو بدی و بعدش اشاره کنی که برادرم/ خواهرم من داروسازی نخوانده‌م اما داروسازی را دوست دارم. دیروز استاده اومده، می‏گه ببین داور اصلیه فلانیه که خیلی به برهم‏کنش‏های ثانویه علاقمنده. خلاصه حواست باشه هرچی پروتئین و ساختار پلیمری اونجا میذاری موارد ثانویه‏ش رو بدونی (من ثانویه بدونم؟ من از کجا بدونم؟). بعد میدونین چیه؟ مقاله‏ها رو که نگاه می‏کنم خوشم میاد، دلم می‏خواد بخونم. عکسای رنگی‏رنگی خوشگل دارن. تست‏هایی که میگیری گیگیلی و بامزه هستن. شکلهایی که می‌کشن برای توضیح مورد همه‌شون قلقلی و خوشگلن. حالا همه این چیزا خوب، اما موقع خوندن که میشه من حال ندارم بخونم. شروع به خوندن میکنم هی خمیازه میکشم، از چشمام آب میاد، حوصله‏م سر میره. اینطوری میشه که 70 تا مقاله باحال و خوشگل‏خوشرنگ دارم که هیچکدومشون رو نخوندم.&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;مورد بعدی اینه که چی بخورم. مامان من معتقد است که من غذا نمی‏خورم اصلا و هیچ حواسم نیست و سیستم صحیح غذایی رو رعایت نمیکنم. اتفاقا من سعی میکنم که رعایت کنم. نون همیشه سبوس‏داره و پنیرها 12٪ چربی هستند (شیر رو هنوز معمولی میخورم و بشدت پافشاری می‌کنم که شیر کم‌چرب یا بی‌چربی مزه آب می‌ده). روغن فقط زیتونه، برنج و ماکارونی تقریبا تعطیل هستند، گوشت باید فلان‌قدر بپزه و سبزیجات باید تو غذا باشه و اینا. نتیجه این برنامه‌ها این میشه که غذات همیشه یک یا چندتیکه گوشته (مرغ، میگو، گوساله و در حالت ولخرجی: ماهی، گوسفند) و یک مقدار سبزیجاتی که بسته یخ‏زده یک کیلوییش رو خریدی (و تموم هم نمی‌شه لامصب- تموم هم بشه مجبوری بری همون رو بخری، چون جداجدا خریدنش میشه 3 تا بسته 1 کیلویی یخ‌زده). بصورت رندوم در این ترکیب زردچوبه و/یا دارچین ریخته خواهد شد و مجموعه با نان یا برنج خورده می‌شد. درنتیجه غذا همیشه یک چیز ثابته. چند دفعه‏ای شده که دلم خواسته کار جدید بکنم. زرشک‌پلوی باحال پختم (زرشکام رو خورده بودم، توش یه چیز دیگه ریختم)، لوبیاپلو (که در قلب هم‌خانه‌ای اسبق برزیلی چنان جایگاهی داشته که وقتی رفته بوده سویس پیش دوسپسر، بهم ایمیل زده بود پرسیده بود دستور اون غذا قرمزلوبیاداره چی بود) و همین آخر هم بعد از برگشتنم باقالی‌پلو. مشکل این غذاها چیه؟ همون روز که می‌پزمش خوبه. اما اگه قرار باشه بره تو یخچال از فرداش از غذاهه متنفرم. من تو خونه‌مون هر غذای مامان رو می‌گفتم 3-4 وعده بخوریم و تازه کیف هم می‌کردم (یه دفعه با ماست می‌خوردی، یه دفعه با پیازچه، یه‌دفعه با سبزی‌خوردن یا اصلا همه دفعه‌ها عین هم میخوردی-- خیلی هم خوب بود). اما الان ریخت غذام رو هم که میبینم بدم میاد. می‌خورمش‌ها اما متنفرانه. میفرمایید کمتر بپز؟ بله چشم اما برنج رو کمتر از 60 گرمی که من می‌پزم (تو قابلمه کوچولو- در 2 وعده خورده میشه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12px;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif;"&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif; font-size: 12px;"&gt;&amp;nbsp;همه‌ش میشه ته‌دیگ. ضمن اینکه بیاین در مورد برنجی که مثلا جنس خوب‌گرونه‌س و ظرف 15 دقیقه پخته می‌شه حرفی نزنیم. گوشت رو هم که خب خورشت رو که نمیشه با 70 گرم گوشت پخت. هر روز خدا هم نمیشه استیک خورد. اینجوری می‌شه که از غذاهام بدم میاد. هی هوس می‌کنم برم کتاب آشپزی بگیرم، توش عکس داشته‌باشه، انگیزه‌دار بشم که درست کنم بعد فکر می‌کنم که "بینیم بابا" تو دستوره مثلا نوشته سس فلان 1 قاشق غذاخوری، آرد ذرت دو قاشق غذاخوری. این سسه رو که تو ظرف 50 سی‌سی‌ای نمی‌فروشن. کم‌ کم نیم‌لیتر افتادی. آرد رو هم دست‌کم 1 کیلو بشمر. چمدونم، هر ادویه‌ یا سبزی‌مبزی رو ازش یک فسقلی بخوای بریزی باید بری ظرف 50گرمی‌ش رو بخری. من در کل آشپزخانه‌ی این خونه یک و فقط یک کابینت دارم که داخلش با 2 عدد تخته به 3 قسمت مساوی تقسیم شده است. خوراکی رو هم از ترس جونور تو اتاقم نمیارم (که تو اتاقم هم همچین جا ندارم). یخچالکی هم که تو اتاقم دارم حجمش 30 لیتره. برین گوگل کنین ببینین یخچال 30 لیتری چقدره، متوجه می‌شین معضل رو.&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;مورد بعدی: مثلا دلم میخواد خودم رو خوشحال کنم. رفته‌م موهام رو تو تهران کوتاه کردم که اینجا نبندیمش و مثل سایر اروپایی‌ها موی نبسته‌ای داشته باشیم و خیر سرمون بیا تلاش کنیم قشنگ باشیم. صبح پا‌میشم قیافه‌م رو می‌بینم می‌گم برو بابا. کی‌حال داره. درست که بکنم هم تا برسم ایستگاه قطار و شهر رو بری بالا موها همه‌ش پکیده. بلافاصله با یه کش می‌بندمش و هیچ فرقی با قبلم نمی‌کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: large; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 12px;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif;"&gt;کتاب آنلاین دانلود کردم. دوست هم دارم بخونم. آیا می‌خونمش؟ نه. حال ندارم. شروع که می‌کنم یهو چشمم خسته‌س سرم گیج می‌ره حوصله‌م سر میره، خودم رو میابم در حالی که دارم اسپیس می‌زنم ببینم چقدر از کتابه مونده.&lt;br /&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: large; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 12px;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, geneva, sans-serif;"&gt;رفتارهای آنلاینم هم مبنی بر حال ندارمه. یکی یه پست گذاشته، شصت خط کامنت می‌ذارم و بعد می‌بینم یه جاش غلط املایی داره. می‌زنم کلا همه‌ش رو پاک می‌کنم. چون حال ندارم. فیس‌بوک نمیرم ببینم چه‌خبره، چون حال ندارم که کلیک کنم برم آلبوم عکس جدید فلانی رو بیارم بعد کلیک کنم عکساش بیاد.&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;نمیدونم چه بلایی سرم اومده. یا واقعا حال ندارم و جون ندارم. یا یه چیزیمه که خروجی‌ش حال نداشتنه. روز که شب می‌شه با خودم فکر می‌کنم ئه! چه خوب. تموم شد بالاخره. بریم بخوابیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-244462580966740071?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/244462580966740071/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=244462580966740071&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/244462580966740071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/244462580966740071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/10/blog-post_08.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-675874665352350966</id><published>2011-10-04T12:33:00.001-07:00</published><updated>2011-10-04T12:43:33.716-07:00</updated><title type='text'>بدو زود بگو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;ملت شهیدپرور&lt;br /&gt;آقای گوگل ورداشته ایمیل زده گفته: "ببین "رد" واسه آدمیزاد اسم نمیشه. اسم واقعیت رو بذار"‏&lt;br /&gt;بهم گفته اگه قصد داری اسمت رو عوض کنی بهمون ایمیل بزن که ما باز پروفایلت رو ببینیم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حال حاضر، پیشنهادات شما رو برای اسامی درست حسابی که میتونم بذارم و خودتون یادتون بمونه که این "رد" بود نیازمندم.&lt;br /&gt;یه راهشم اینه که اسم و فامیل خودم رو بذارم و کلا با صداقت در کنار هم زندگی کنیم. البته چون این صداقت احساس عدم امنیت در من ایجاد میکنه یکم راحت نیستم باهاش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیکار کنم من؟&lt;br /&gt;ترجیح میدم اسم/فامیل مستعار داشته باشم. ‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسم رو بذارم اسکارلت خوبه؟ فامیل چی بذارم خدا رو خوش بیاد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زود جواب منو بدین بیزَمَت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;مچکرم&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-675874665352350966?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/675874665352350966/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=675874665352350966&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/675874665352350966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/675874665352350966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/10/blog-post_04.html' title='بدو زود بگو'/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8163115442553877437</id><published>2011-10-03T03:07:00.001-07:00</published><updated>2011-10-03T03:07:46.947-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;میدونی چی حالم رو بهم می‏زنه؟ اینکه تق مدرک هرکی که در میره، یکی از مصایبی که یارو داشته یا اصلا دلیل اینکه ماجرا رو شده &amp;quot;عدم تسلط نامبرده به زبانهای خارجی&amp;quot;‏ست.‏&lt;br&gt;لامصبا بشینین زبون یاد بگیرین دیگه.‏&lt;br&gt; اَه&lt;br&gt;&lt;br&gt;بی‏عرضه‏ها&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8163115442553877437?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8163115442553877437/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8163115442553877437&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8163115442553877437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8163115442553877437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/10/blog-post_03.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7045095973295900594</id><published>2011-10-03T02:02:00.001-07:00</published><updated>2011-10-03T02:02:27.005-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;- همچنان اکانتم تحت ضبط گوگله. کاری برای انجام دادن نمیدونم. الان یه 10 روزی میشه که اسم و فامیل مثلا ثابتی گذاشتم و فرم جدید پر نکردم و درخواست جدید ندادم. اسم و فامیلی که گذاشتم &amp;quot;Redly Way&amp;quot;ئه. اما هنوز که تغییری ایجاد نشده و حال ندارم حرص بخورم براش، اما فکر میکنم گوگل پلاس بی‏نظمه. همونقدر که فیس‏بوک بی‏نظمه، فقط فرقشون اینه که فیس‏بوک هی ریست میکنه سیستم‏ها رو، گوگل هی disable می‏کنه. ما خیر ندیدیم کلا از سوشال نتورکینگ. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;- تصمیمم اینه که تا آخر این هفته (آخر هفته خودمون، یعنی جمعه) صبر کنم. اگر اکانتم برنگرده یه آدرس جدید میسازم و همه چیز رو منتقل میکنم اونور. ‏&lt;br&gt;در جریان باشین خلاصه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;- هی تو خونه میگم حالا که گودر و گوگل پلاس تعطیل شده خب بیام تو وبلاگ بنویسم. اما وقت نوشتن که میشه حال و حوصله ندارم. بعد خب اینجوری حرفای آدم میمونه دیگه.&lt;/div&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7045095973295900594?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7045095973295900594/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7045095973295900594&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7045095973295900594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7045095973295900594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8368199991180229922</id><published>2011-09-30T05:48:00.001-07:00</published><updated>2011-09-30T05:52:11.802-07:00</updated><title type='text'>ای به فرق سرت گوگل پلاس</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;میخوام پروفایل گوگلم رو پاک کنم. به یک یا چند نفر آدم بامطلع احتیاج دارم که جواب سوالهای زیر رو بده:‏&lt;br /&gt;(توضیح: خودم هی سعی کردم بخونم که کدوم سرویسهای گوگل بهم ربط داره، اما مطمئن نیستم و میترسم بزنم بپکونم ماجرا رو)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال1: آیا میتونم پروفایل گوگل فعلی رو پاک کنم و بعدا با همین اکانت جیمیل یه پروفایل جدید بسازم؟ یا وقتی یه پروفایل پاک میشه دیگه با اون آدرس جیمیل نمیشه چیزی ساخت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال2: اینطور که من خوندم، دو حالت پاک کردن بندوبساط وجود داره، یکی اینکه گوگل پروفایل و گوگل بازز پاک میشن و حالت دوم پاک کردن کلا هرچی که بوده و نبوده از جمله آدرس جیمیل و کلیه متعلقاته. حالا سوال من: من از گوگل بازز استفاده نمیکنم. خوشم هم نمیاد، اما ترسیدم بزنم غیرفعالش کنم، چون یادمه بعضیا اومدن اینکار رو بکنن و گودرشون کلهم از بین رفت. الان من اگه بخوام پروفایل لامصب گوگل پلاس و گوگل بازز رو پاک کنم، آیا محتویات گودر من هم پاک میشن؟&lt;br /&gt;تقریبا کلیه محتویان شامل سابسکریپشن‏ها، نوتها، کامنت‏ها، آیتمهای ستاره‏دار موارد شر شده و غیره برای من مهمن و اگه تا الان بر اعصاب مثلثی شکلم غلبه کرده‏م بخاطر اونهاس&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;سوال3: همچنان اگر راهی برای رهایی از معلق بودن اکانت در نظر دارین، اگر برای رفع معلق بودن اکانتتون با این کله‏گنده‏های گوگل‏پلاس مکاتبه کرده‏اید یا هرچی به من بگین که من همون کار رو بکنم. تا الان 3-4 بار فرم appeal رو پر کردم. نهایتا آدرس همین وبلاگ رو به عنوان مدرک جانبی فرستادم که بفهمن به پیر به پیغمبر مردم من رو "رد" صدا می‏کنن. نتیجه این فرم پر کردنها و غیره همینه که الان یه هفته‏س هیچ اتفاقی نیفتاده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال4. یکی از مواردی که تو appeal از آدم میخواد یه اسکن از آی دی کارته. اگر احیانا توانایی جعل دارین، من رو مطلع کنین یه پاسپورتی کارت دانشگاهی، کارت کتابخونه چیزی بسازیم با اسم "red" و فامیلی "way" بفرستیم کلک ماجرا کنده شه. -توضیح: هیچ شرم نمیکنم از اینکه درخواست جعل میدم. وقتی ماجرا انقدر مسخره‏س شما هم باید مسخره حلش کنین.-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم خفه میشم از بس نمیتونم چیزی بنویسم و حرف بزنم. جان عزیزتون به دادم برسین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مچکرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8368199991180229922?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8368199991180229922/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8368199991180229922&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8368199991180229922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8368199991180229922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/09/blog-post_8526.html' title='ای به فرق سرت گوگل پلاس'/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-2591668577408145288</id><published>2011-09-30T03:48:00.001-07:00</published><updated>2011-09-30T03:48:50.817-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;گوگل اکانتم رو معلق کرده&lt;br&gt;میفرماد که اسم مستعاره و اسم واقعیت رو بنویس و جهت اثبات موضوع هم تصویر آی‏دی کارتی چیزی بفرست. حال ندارم فحشش بدم، طی هفته گذشته هرروز فحشش داده‏م &lt;br&gt; وقتی اکانت معلقه نه میتونی کامنت بذاری نه میتونی شر کنی. فقط میتونی لایک بزنی. همه‏چیز رو میبینی و صدات نمیشه که در بیاد.&lt;br&gt;آدم احساس حبس خانگی میکنه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;نمیدونم چرا انقدر هم طول میکشه تا رسیدگی کنن به آدم.. هی فکر میکنم بزنم پروفایل رو پاک کنم و یکی از نو بسازم، اما فکر از دست رفتن و جابه‏جا کردن ایمیلها و نوتها و کامنتها و خلاصه همه‏چیز رو می‏کنم وحشتم می‏گیره&lt;br&gt; &lt;br&gt;گوگل دارم ازت متنفر میشم&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-2591668577408145288?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/2591668577408145288/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=2591668577408145288&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2591668577408145288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2591668577408145288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/09/blog-post_30.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8010346080419037016</id><published>2011-09-23T15:48:00.001-07:00</published><updated>2011-09-23T15:48:15.135-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;میدونی چیه؟&lt;br&gt;بدبختی اون روزی شروع شد که به دو جا گفتیم خونه.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8010346080419037016?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8010346080419037016/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8010346080419037016&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8010346080419037016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8010346080419037016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-9092955882268578265</id><published>2011-07-09T16:04:00.001-07:00</published><updated>2011-07-09T16:06:24.499-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;سلام.‏&lt;br /&gt;الان که در خدمت شما هستم، پروژه‏ام را تحویل داده‏ام، دفاع کرده‏ام، نمره‏ام رو گرفته‏ام، فارغ‏التحصیل شده‏ام و پی‏اچ‏دی رو هم شروع کرده‏ام.&lt;br /&gt;بابت هرکدوم از این مراحل هی به خودم گفته‏م یادم باشه یه پست در مورد این بنویسم، یادم باشه یه پست در مورد اون بنویسم. یا وقت نبوده، یا مریض بوده‏ام، یا با خودم فکر کرده‏ام که "خب اصلا چی‏چیو بنویسم؟" و علی‏رغم حافظه‏ای که عمدتا مثل ساعت کار می‏کند یادم نمیاد که اصلا چی می‏خواستم بگم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt; اگر به چندید پست قبلی نگاه کنید متوجه می‏شوید که یک شور حسینی‏ای من روفراگرفته بوده، که آی بیایم افزایش محتوا، آی بیایم ترجمه. فلان بهمان. خب ظاهرا لازم بود که من بطور عملی با یک موردی روبرو بشم و بفهمم که شوخی‏موخی نیست این چیزا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;سایت زورق که معرف حضورتون هست؟ آدمهای خوبی هستند که دوست دارند گردشگری رو بهبود ببخشند و این حرفا. من خیلی دوست دارم این ایده رو. هم بهبود دادن رو و هم گردشگری رو. این بندگان خدا آگهی داده بودند تو گودر، که ما دلمون می‏خواد متنهایی رو ترجمه کنیم و مترجم می‏خوایم. من وقتی آگهی رو دیدم هنوز دفاع نکرده بودم. خلاصه ایمیل زدم و بسیار هم خوب برخورد کردند و یک نمونه متن دادند بهم برای ترجمه که ببینن کارت چه‏طوره. یک چیزی که من حالیم نبود، این بود که ترجمه کردن، فرق داره با قصه گفتن. متن رو می‏خوندی، همه‏چیز عیان و مفهوم بود میومدی ترجمه کنی عین خر می‏موندی تو گِل. تصمیم گرفتم اول یک دور ترجمه زِبر کنم (من اسمش رو گذاشتم ترجمه زبر، یعنی متن رو که میخونی انگار یک عصا جلونه جهت قورت دادن انگار متن خش داره و تیغش میگیره بهت) و بعدش بیام ادیتش کنم. پاورپوینت دفاع اینور، فایل ترجمه اونور. دیدم نمیشه و دفاع فعلا مهمتره. گذاشتمش برای موقع بهتر. دفاع کردم و پسفرداش هم فارغ‏التحصیلی و سرماخوردگی با هم (چون شما وقتی با یه تا پیرهن و دامن میری بیرون و زرتی بارون میاد و نه چتر داری نه کت، طبیعتا سرما میخوری). شروع کردم به تروتمیز کردن متن زبر، مگه میشد؟ نمیشد به امام. میومدی کم کنی، میدیدی نه فلان جاش مهمه، میومدی زیاد کنی، با خودت میگفتی راهنمای سفره، قصه حسین کرد نیست. من نمیدونم پس این نویسنده‏های راهنمای سفر که اون وسط شوخی‏موخی هم می‏کنند چه‏جوری مینویسن متنهاشون رو. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;نتیجه نهایی؟ دیدم والا من الان که تقریبا بیکارم نمی‏رسم چه برسه به یه هفته دیگه که باید خیر سرم باز کار کنم. ضمنا یا وسواس نوشتاری دارم، یا زیادی دارم جدی می‏گیرم، یا ترجمه کردن مثل این نیست که متن رو بخونی و واسه رفیقت تعریف کنی. متن رو نفرستادم و از زورق هم بی‏خبرم. امیدوارم چندتا آدم حسابی الان داشته باشن واسه ترجمه کردن که مثل من هی حرف نزنن و کارشون رو بکنن. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;در مورد ویرایش تو ویکیپدیا، بنظرم شاید اوضاع بهتر باشه. یه چیز بامزه تو ویکیپدیا فارسی نوشته شده بود :"&lt;span style="line-height:21px"&gt;&lt;i&gt;ترسی از ویرایش نداشته باشید—«هر کسی» می‌تواند تقریباً هر مقاله‌ای را ویرایش کند و ما نیز شما را به &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7:%D8%AC%D8%B3%D9%88%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF" title="ویکی‌پدیا:جسور باشید" style="text-decoration:none;color:rgb(6, 69, 173);background-color:initial;background-repeat:initial initial" target="_blank"&gt;جسور بودن&lt;/a&gt; دعوت می‌کنیم!&lt;/i&gt;" بعدشم گفته بود: "&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height:21px"&gt;&lt;i&gt;یادتان باشد که شما نمی‌توانید در ویکی‌پدیا اخلال ایجاد کنید.&lt;/i&gt;" خب این هم بامزه‏س هم یک مقدار خیال آدم رو راحتتر می‏کنه. شاید ویکیپدیا نویسی انتخاب ساده‏تر و بهتری باشه. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 21px;"&gt;درهرصورت این کارها، وقت می‏خواد، حال و حوصله می‏خواد و دل خوش هم می‏خواد. من آدم بیرون‏برویی نیستم. عمدتا در یک گوشه کزیده‏ام و پای کامپیوترم هستم (بله زندگی بورینگی دارم. می‏دونم) اما من هم در قدوقواره حوصله‏م نمی‏بینم که به خودم بگم "خب بیا برای تفریح ویکیپدیا ویرایش کنیم". یا حتی اگه بگم، باید حواسم باشه که ویرایش کردن، کامنت گذاشتن برای ملت نیست. حواس جمع می‏خواد دقت می‏خواد و من باورم می‏شه که کسی "حال دقت نداشته باشه".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من قبلنا یک سری پیشنهاد داشتم واسه بهبود وبلاگ آگهی گودری. امیدوارم که نوشتن اون سری پیشنهادها شامل "آی حال ندارم و نصفه نیمه می‏شه و مطلب رو نمی‏رسونه" و این چیزا نشه. دروغ چرا، این متن رو که شروع کردم قصد داشتم تهش بنویسم که تا یکی دو ساعت دیگه پست بعدی در مورد وبلاگ آگهی گودری ارسال خواهد شد. اما الان که دارم یک مقدار نگاه به خودم و وضع فعلیم می‏ندازم، بنظرم اون پست فعلا نوشته نخواهد شد.&lt;br /&gt;موئفق و موید باشید در کل&lt;br /&gt;امضا:&lt;br /&gt;رد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-9092955882268578265?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/9092955882268578265/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=9092955882268578265&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9092955882268578265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9092955882268578265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7190079808817369662</id><published>2011-06-27T11:14:00.001-07:00</published><updated>2011-06-27T11:14:16.092-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;این قرار بود نوت گودر شود. از بس طولانی شد تبدیل به پست وبلاگ شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;فردا ساعت 8:30 صبح از تزم دفاع می‏کنم. ظهر هیئت تشکیل می‏شود و یه نمره‏ای می‏دهند بهمان. جمعه هم طی یک مراسمی بهمون می‏گن که باریکلا عمو جون که فارغ‏التحصیل شدی و مبارکت باشه و این حرفا&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;دیشب (امروز) تا 7 صبح بیدار بودم. پاورپوینت آماده‏ بوداا... اما نمی‏دونم چرا انقدر طول می‏کشه.‏&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;وسواسی هستم؟ بله هستم. اما نتیجه خوب میشه و چرا جلوش رو بگیریم؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;باید شکلهام رو خودم میکشیدم. فوتوشاپ؟ نخیر ندارم. کل کار رو با پاورپوینت و پینت راه انداختم. کسی چه‏می‏دونست من که سال 75 میمردم واسه اینکه بهم اجازه بدن با &amp;quot;نقاشی کامپیوتر&amp;quot; جوجه بکشم، 15 سال بعدش با همون نقاشی علم می‏کشم&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;چهار پنج ساعت خوابیدم. وقتی بیدار شدم خیلی درب داغون نبودم اما کم‏کم معلومم شد که گویا دیگه در شرایطی نیستم که چند شب متوالی نخوابم یا یه شب تا صبح نخوابم و کار کنم و اینا. بدن نافرمانی مدنی می‏کنه. رفتم آزمایشگاه پاورپوینت رو با cecile دوباره چک کنم، دیدم رسما گیج می‏زنم. یک بار خوردم به در، یکبار به دیوار. گیج‏ویج و پرت‏و‏پلا.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;روزایی که تز رو می‏نوشتم هوا خوب و آفتابی بود. عاالی، عاالی. اما من مجبور بودم بمونم تو اتاق کار کنم. هم بخاطر اینکه باید کار می‏کردم! هم بخاطر اینکه با لپ‏تاپ بری زیر آفتاب هیچ چیز از صفحه نمی‏بینی. ما این تز رو تحویل دادیم دیگه آسمون خورشید رو به خودش ندید. صادقانه عرض می‏کنم هی بارون، هی ابر، هی خاکستری ماسیده. حالا آفتاب شده.. کِی؟ امروز که من باز باید کار می‏کردم. کلا برنامه‏ش اینه. از فردا پسفردا دوباره بارون خواهیم داشت. &lt;br&gt; &lt;br&gt; رفتم خرید که نون داشته باشم فردا صبح بخورم... و طی یک اقدام باور نکردنی بعد از 10 ماه &amp;quot;کره&amp;quot; خریدم. بسیار هلاک کره بودم و هستم و ترک کردنشم سخت بود. الان هم میخوام خیلی دقت کنم که یهو نخورمش. یه ذره یه ذره به غذا (خصوصا برنج) بیفزایم. بلکه یه مزه‏ای بگیره این برنجا&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;از بغل مغازه‏ای کعه اون‏سری یک عالمه ازش لباس مباس خریده بودم رد شدم. حممالا، همه‏چیز رو حراج کردن. یه چیز 20 یورویی رو کرده 10 یورو. خب لامصب میگفتی ما اون موقع نمی‏خریدیم. یکی دوتا پیرهن هم که قبلا شکار کرده بودم جهت شرکت در مراسمات عروسی دوستان، برده بودنشون (یا وسط اون بلبشو پیداشون نکردم). بهرحال پرنده سحرخیز کامراواست و کرم چاق رو زودتر شکار میکنه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;حالا من ازتون سوال دارم و مرامی بیان هرچی می‏دونین بگین. این مراسم فارغ التحصیلی چه‏جوریه؟ آدم چی باید بپوشه توش؟ من یک لشکر دوستانی دارم که امریکا فارغ‏التحصیل شدند اما همه از استان کالیفرنیا بودن. بطور روزمره قشنگ و مطرح بودن و واسه فارغ التحصیلی هم به همون منوال بود (همیشه پیرهن شیتان دارند و کفش طولانی). پیرهن رنگی پنگی؟ تی‏شرت و شلوار؟ کت‏شروار؟ هرچی آدم دلش خواست؟&lt;br&gt; یکی نیست بگه اصلا واسه چی مهمه برات. واللا... وقتی دانشجوی خارجی می‏شی، روز امتحان و غیر امتحان و دفاع تز و فارغ‏التحصیلی فرقی نداره. هرروز صبح می‏ری. ناهار یدونه سوپ آماده می‏خوری با احتمالا یه ساندویچی چیزی (نخیر، دانشگاه ما رستوران مفصلی که توش هرچی بخوای بخوری نداره. یعنی داره یکی واسه اساتیده اما هنگفته هزینه‏ش)، شبم میای خونه‏ت احتمالا یه اپیزود یه سریال می‏بینی و می‏خوابی.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;خب این پسن بسیار بی‏نظمیه. اما جون ندارم درستش کنم. دفاع کنم تموم شه بره بیام حرف بزنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;امضا:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;رد&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7190079808817369662?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7190079808817369662/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7190079808817369662&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7190079808817369662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7190079808817369662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/06/blog-post_27.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8548356359468708695</id><published>2011-06-05T09:11:00.001-07:00</published><updated>2011-06-05T10:16:16.220-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;این نوشته قروقاطی‏ست و به مرور زمان بهبود خواهد یافت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تز می‏نوشتم این چند‏وقت و در حین نوشتنش چیزهای زیادی به فکرم رسیده (چون اصولا وقتی تز مینویسید مغرتان آمادگی حل همه مشکلات بشری را دارد، فقط به شرط اینکه این تز‏ تمام شود) خب الان تز تمام شده، دوبار ادیت شده و برای بار سوم در طی هفته آینده ادیت خواهد شد. خیلی برام جالب بوده این ماجرای چندین و چندبار ادیت کردن و خداوکیلی اولین بار در زندگیم است که یک چیز رو بیشتر از 1 بار ادیت می‏کنم. اما نتیجه بسیار عالی‏ست. ملت عزیز، شما را توصیه می‏کنم به ادیت کردن و بهبود دادن.&lt;br /&gt;یک لیستی درست کرده بودم چندوقت پیش، گذاشته بودم کنار که وقتی تولید علم تموم شد، بشینم در مورد اونها بنویسم. عمده ماجرا این بود که متن‏های زیادی رو به فارسی ترجمه کنیم تا دسترسی برای عموم زیاد بشه، ماجراهای فارسی رو به انگلیسی، فرانسه، اسپانیولی (چه بسا عربی) خالاصه زبان‏های رایج بنویسیم بلکه یک مقدار از این جزیره‏ای که داریم بیایم بیرون و ارتباطمون با بقیه دنیا از طریق پرتاب بطری حاوی نامه در اقیانوس نباشه. و بعدش هم فکر نکنیم که آی چرا تونس خبراش پوشش داده می‏شد و مال ما نه. ضمنا می‏خواستم یک اشاره‏ای هم بکنم به نحوه ارائه مطلب. من که سواد و علمش رو ندارم، درسش رو هم نخوندم. اما به عنوان کاربر عادی می‏فهمم وقتی یک متنی بشدت طولانیه، حال ندارم بخونمش (فرق نمی‏کنه تو روزنامه باشه یا آنلاین یا منتشره در گودر -- و قویا معتقدم که گودر این بلا رو سرمون نیاورده). الان یک مثال ساده می‏زنم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;blockquote class="webkit-indent-blockquote" style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; border-top-style: none; border-right-style: none; border-bottom-style: none; border-left-style: none; border-width: initial; border-color: initial; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 40px; "&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;اون چندین سال پیشها که بهار روزنامه‏ها بود، ما چندتا چندتا روزنامه می‏خریدیم و سعی هم می‏کردیم که بخونیم همه صفحه‏های همه‏شون رو. اما نمی‌رسیدیم. خوندن روزنامه زمان می‌برد و ما هم حاضر نبودیم قبول کنیم که فلان‌قدرش رو نخوندیم. اوائل، قسما‏های نخونده رو با قیچی می‏بریدیم و لای تقویم می‏ذاشتیم برای خوندن. اما بعد دیدیم که نه تنها زیاده بلکه مثلا دو مطلب رو از پشت‏وروی یک برگ نخونده‏این و نمی‏شه بریدش. نتیجتا شروع کردیم به علامت‏گذاری با ماژیک. کپه روزنامه می‏موند و اگر وقت می‏شد آخر هفته روزنامه‏های جمع شده‏ی کل هفته رو می‏خوندیم. اما اگر قرار بود مهمون بیاد، باید توده روزنامه رو یک جایی می‏گذاشتیم. نمی‏شد وسط پذیرایی ولو باشند. (نحوه ولو شدن بر حسب روزهای هفته در جهت عقربه‏های ساعت بود. مثلا برای شنبه، سه تا روزنامه ماژیکی شده از بالا تا پایین چیده شده بود، یک شنبه به همین ترتیب. اگر روزنامه‏ها مال دوهفته بودند هم دیگه بدتر، روزنامه‏های هفته جدید، روی روزنامه‏های هفته قبلی قرار می‏گرفتند. خواننده الان باید متوجه شده باشد چه بازار شامی بوده اون وسط) خلاصه مهمون می‏اومد، عید می‏شد، خونه‏ تمیز کردن داشتیم، مجبور می‏شدیم روزنامه‏ها رو جمع کنیم. آیا روزنامه‏ها روز ریخته می‏شدند؟ هه هه. نخیر. روزنامه‏ها به انبار منتقل می‏شدند (مامان این سری که رفته بود انبار یک قوطی نم‏دونم چی‏چی بیاره، نشسته بوده اونجا به طوس و جامعه خوندن :)))  ) خلاصه عرض کنم، اون‏موقع هم مطلب بسیار طولانی احتمال نخونده شدندش زیاد بود، چون می‏گفتی بذار فلان موقع بخونم که حواسم جمع باشه. نخونده می‏موند و به انبار منتقل می‏شد. الانم حکایت گودر همینه. با این فرق که تعداد نخونده‏ها جلو چشمته. می‏بینی و فکر می‏کنی "هیهات، من قبلا چه متن بخوانی بودم و الان چه تکتولوژی‏زده‏ی کوته حوصله‏ای هستم"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;/blockquote&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;برمی‏گردم به چیزهایی که داشتم می‏گفتم. فکر می‏کنم مفید خواهد بود اگر تولید محتوا زیاد بشه و فکر می‏کنم حیاتی‏ست که محتوای تولید شده برای خواننده عادی قابل خوندن باشه. چیزی که برام مهمه (و نظرتون رو بگین در موردش) اینه که ملت عادت کنند اگر فلان چیز رو نمی‏دونستند سرچ کنند و مطمئن بشن که می‏شه پیداش کرد. نه‏اینکه زنگ بزنن به فلانی که تو فامیل خیلی چیزمیز می‏دونه و هرچی اون گفت، پس همون درسته.&lt;br /&gt;غیر از اینها فکر می‏کنم علاوه بر مطالب نوشتنی (من کلمه نوشتنی رو به مکتوب ترجیح می‏دم چون بامزه‏تره  و ساده فهم‏تر) فکر می‏کنم خوب باشه که محتوای شنیدنی و دیدنی هم زیاد بشه. کسی که از ایران میخواد چیزمیز بدونه، بخاطر سرعت داغون اینترنت قاعدتا نمی‏تونه چیزی رو نگاه کنه یا گوش کنه. مگه اینکه مطلب خیل مهم باشه و طرفم حوصله داشته باشه که بذاره 45 دقیقه دانلود شه. اما شخص خارج‏نشین یا غیرایرانی‏هایی که ما دوست داریم باهاشون ارتباط برقرار کنیم، خداوکیلی حال نداره بشینه 40 خط ماجرا بخونه. یک ویدیو کوچیک یا یه فایل شنیدنی، احساس و اصل ماجرا رو خیلی سریعتر منتقل خواهد کرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;متن داره طولانی می‏شه و با توجه به قانون: Suppress, suppress, suppress (خلاصه کن- پاک کن تا جایی که می‏تونی) خودمم نباید زیاد بنویسم. فقط دلم می‏خواد این آخر اضافه کنم که چرا دارم اینها رو می‏نویسم و چرا فکر می‏کنم مهمه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;blockquote class="webkit-indent-blockquote" style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; border-top-style: none; border-right-style: none; border-bottom-style: none; border-left-style: none; border-width: initial; border-color: initial; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 40px; " dir="rtl"&gt; &lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;بعد از ماجرای هاله سحابی، خیلی فکر کردم که مملکت به لجن نشسته و جدا نه قابل اصلاحه نه امیدی به اصلاحش هست. دروغ چرا، هنوز هم خیلی امیدوار نیستم. لیستی که نوشته بودم از کارهایی که در موردشون اینجا بنویسم رو هم می‏خواستم بزنم پاک کنم که نه چشمم بهش بیفته نه فکر کنم حالا با این قرتی‏بازیها چیزی عوض می‏شه. اما خوشبختانه آدمها زیاد نوشتند از هاله و زیاد حرف زدند از جوری که اونها فکر می‏کردند. من نه علم جامعه دارم، نه علوم انسانی خونده‏م و نه چیزی می‏دونم (اونی که خونده وظیفه داره بنویسه در موردش) اما با خودم فکر کردم اگر احیانا اتفاقی در مملکت افتاد. بهتره اون موقع همه‏چیز از صفر شروع نشه. بهتره اگر کسی خواست علم سرچ کنه، تو ویکیپدیا بتونه مطلب رو به فارسی پیدا کنه و اگر یک غیرفارسی زبان خواست بدونه که کلا ایران چیست و چی شد، یا فلان غذاشون که خوشمزه‏س چطوری درست می‏شه، بتونه آنلاین پیداش کنه. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;چه بسا اگر با سوادتر بشیم، یا دسترسیمون به دانستنی‏های دنیا بیشتر بشه، وضع بهتری داشته باشیم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. مواردی که این بالا بهشون اشاره کردم رو بعدا به تدریج توضیح خواهم داد اما تاکید می‏کنم که اونایی که درسش رو خوندن باید بیشتر حرف بزنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امضا:&lt;br /&gt;رد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8548356359468708695?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8548356359468708695/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8548356359468708695&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8548356359468708695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8548356359468708695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8895678520602533235</id><published>2011-05-04T12:54:00.001-07:00</published><updated>2011-05-04T12:54:28.668-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;خب بیاین به یه سوال من جواب بدین &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;من چرا همیشه چیزها رو در بدترین حالت ممکنه‏ش پیش‏بینی میکنم؟&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;من یادمه کودک بودم، بسیار خودم رو تعلیم دادم که هیچ وقت فکر نکنم فلان‏جا خوش می‏گذره، چون اگه بد بگذره، اونوقت می‏خوره تو ذوقم. اگه خوش‏بگذره هم بیخودی هیجان‏زده شده‏ام. میگم خودم رو تعلیم دادم فکر نکنین الکی می‏گم‏ها. راهنمایی بودم. خوشحال و هیجان‏زده که میشدم روی کاغذ هی می‏نوشتم &amp;quot;هیچ اتفاقی نمیفته، هیچی نمیشه&amp;quot; یا خنده‏م که می‏گرفت سرکلاس، باز مینوشتم &amp;quot;هیچ چیز برای خنده وجود نداره، هیچ چیز برای خنده وجود نداره&amp;quot;. خب نتیجه این تعلیم و تعلم‏ها؟&lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;عرض می‏کنم خدمتتون. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;من در تیم خیلی خوبی تحصیل میکنم. وقتی می‏گم تیم منظورم دو تا استاد و سسیل Cécile دانشجوی دکتراس که به من کمک میکنه و در پروژه‏م. برای من وقت می‏گذارن و به من توجه می‏کنن. لازم به ذکره که منم خوب کار میکنم (خر بارکش؟) هیچ وقت به هیچ ددلاینی رو رد نکرده‏ام (فارسی ددلاین چیه؟ مهلت مقرر؟) همیشه همه‏چیز مرتب بوده. انضباط وسواس‏گونه‏ای دارم در نوشتار، پرزنتیشن‏ها، ثبت کوچکترین چیزهایی که اتفاق میفته، گزارش نوشتن و غیره. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;قبل عید به من گفتن که ما position دکترا داریم و بنظرمون خوبه که تو بیای و این حرفا. من جواب سفت و قطعی‏ای نداده بودم. از خدا پنهون نیست، از شماها هم پنهون نیست (از کی پنهونه اصلا؟) من حال درس خوندن نداشتم دیگه. یک تلاش جزئی برای کار پیدا کردن کردم و متوجه شدم که یا باید با لیسانس بری سرکار، یا اگه بیشتر خوندی برو تا دکترا. چون اون وسط مسطا، کار‏ ِ نیم‏بند خواهد بود. (به مثال‏های نقض موجود در ذهنتان بی‏اعتنایی کنید.)&lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;خب، من چندوقت بعدش یه 2 هفته‏ای رفتم مسافرت. برگشتم وطن اسلامی. بعدهم که برگشتم اینجا. الان دیگه دوهفته‏ای گذشته از برگشتن من. استاد‏ها رو چندباری دیده بودم (جلسه داشتم باهاشون خیر سرم) هی نشد که حرف بزنم. امروز گفتم بیا محترم باشیم و یک ایمیل بزنیم بهشون که &amp;quot;سلام. من میخوام دکترا بخونم&amp;quot;. عصری قبل برگشتن فرستادم ایمیله رو. (بله من مجددا 10 ساعت سرکار بوده‏ام امروز... چه مرگمه من؟) تموم مسیر برگشت هی فکر می‏کردم که الآن جواب میدن میگن &amp;quot;نه دیگه، شرمنده دیر گفتی، دیگه جا نداریم&amp;quot; یا مثلا &amp;quot;نه من فرصت مطالعاتی میخوام برم قطب جنوب نیستم دیگه&amp;quot; بعد ذهنم باورش که می‏شد هیچ، استراتژی هم می‏چید. که مثلا برم حرف بزنم حالا و بعد اگه نشد باید برم با اون‏ خانومه که بعضیا باهاش کار میکنن حرف بزنم، بعد ویزام رو تمدید کنم یه جوری ببینم کجا می‏شه چیکار کرد. اصلا توهم در یک حالتی. بعد هرازگاهی به خودم می‏گفتم &amp;quot;حالا این‏جوریم نمیشه که داری می‏گیا&amp;quot; بعدش فکر می‏کردم &amp;quot;خب بیا خوشبین باشیم، لابد یکیشون ایمیلت رو نصفه‏شبی جواب میده و میگه &amp;quot;باشه حالا بیا حرف بزنیم&amp;quot;&amp;quot; خوشبختانه مسیر خونه سربالایی ناجوریه و آدم خیلی نمیتونه فکر کنه. 90% اکسیژن صرف نفس کشیدن و درنوردیدن مسیر میشه. براهمین فکرها یک مقدار قطع شد و به فوت کردن قاصدک و فکر کردن به &amp;quot;چه عجب هوا خوبه&amp;quot; پرداختم. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;خب حالا آخرش چی شد؟ عارضم خدمتتون. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;من ایمیل رو ساعت 18:02 زده‏ام. استاد بسیار دانشمند و سرشلوغ ساعت 18:28 جواب داده که &amp;quot;من خیلی خوشحالم و این خیلی خبر خوبیه. آخر هفته دانشگاه نیستم، اگه خواستی فردا صبح یه سر بیا حرف بزنیم.&amp;quot; اون یکی استاد خیلی هوشمند و مهربان ساعت 20:30 جواب داده که &amp;quot;من هم مثل همکارمون خیلی خوشحالم که این خبر خوب رو خوندم و ...&amp;quot;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;الان ماجرا این نیست که من رو تحویل گرفته‏اند در حالیکه بقیه دانشجو‏ها هیچکدوم هیچ offer (درخواست؟)ای از استادشون نداشته‏اند ودر حال زدن به درودیوار واسه کار یا دکترا یا هرچی هستند. ماجرا اینه که من چنان جواب‏های اسف‏باری رو درنظر می‏گرفتم و جدی جدی هم باورم می‏شده‏اند که نه تنهااحساس عدم امنیت می‏کرده‏ام (ویزام چی میشه؟) بلکه راهکار هم واسه حل کردنش پیدا میکردم. بپیش‏بینی در این حد. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;و حالا در پایان یه چیزی رو صادقانه عرض می‏کنم. با اینکه جلوی چشم خودم می‏بینم که این‏جور اتوماتیک‏ای که من فکر می‏کنم خوب نیست و حتی بصورت علمی براش مثال نقض پیدا شده، اما ترجیح قلبیم اینه که عوضش نکنم. فکر می‏کنم که &amp;quot;حالا الان تحویل گرفته‏اند. اگه اونجوری که فکر کرده بودم می‏شد چی؟&amp;quot; و خلاصه مکانیسم &amp;quot;بیا همه‏چیز رو خاک‏بر‏سر فرض کنیم&amp;quot; مکانیسم پیش‏بینی و دفاعی محسوب می‏شه که از ترس دشمن و در این برهه حساس تاریخی (همیشه برهه حساس تاریخی است) بهتره که نذارمش کنار (نمی‏تونم بگذارمش کنار).&lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;امضا:&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;رد&lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt; &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8895678520602533235?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8895678520602533235/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8895678520602533235&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8895678520602533235'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8895678520602533235'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4502509672303400088</id><published>2011-04-22T06:52:00.001-07:00</published><updated>2011-04-22T06:52:28.784-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px; "&gt;من چند سال پیش میخواستم برم مرتضی احمدی رو ببینم&lt;br&gt;بعد یکی بهم ایمیل زد، بهم گفت که برای مصاحبه ای پیشش رفته و یک شماره ای هم جهت تماس با آدمی که بتونه من رو به مرتضی احمدی مربوط کنه داد. بعدش خب من خجالت کشیدم، یعنی فکر کردم برم بگم چی؟ بگم هرچی خوندی حفظم؟ هی زور میزنم شعرهای مختلف فولکلور و بحرطویل یادم بمونه؟ بگم هرکه میرسه بهم میگه رد یه قابلمه بردار یه چیزی بخون؟&lt;br&gt; نرفتم خب&lt;br&gt;بعد هی فکر میکنم نکنه این بمیره (عذر میخوام ولی من هرکی رو که دوست دارم بلافاصله فکر میکنم اگه بمیره چی میشه- مثال: حمید جبلی و ایرج طهماسب) امروز تو این جشن بچه های دیروز، به مرتضی احمدی جایزه دادند. گفت هشتاد و شش سالشه و تا بتونه کار میکنه و این حرفا&lt;br&gt; &lt;br&gt;هنوز دلم میخواد ببینمش. فقط بهش بگم خدا عزتت بده، دل ما رو شاد میکنی (که شاید واقعا ته ته کاری که آدمیزاد بتونه بکنه اینه که یه جوری بشه که وقتی اسمش میاد ملت لبخندشون بیاد، دلت یک حالتی بشه شبیه گشایش، دلت وا شه یعنی) خلاصه دلم میخواد یه جوری یه دستت درد نکنه بهش بگم&lt;br&gt; سری بعدی که بیام، احتمالا شهریور ایناس. سعی میکنم شجاع باشم و برم ببینمش. چه جوریش رو هم نمیدونم&lt;br&gt;&lt;br&gt;بارلها نیگرش دار، قول میدم برم ببینمش &lt;br&gt;خدا رو چه دیدی، اومدیم و یه چیزی یاد گرفتم ازش&lt;br&gt;یا حداقل شاید بهم گفت کار بیخودی نیست این همه بحرطویل حفظ کردن. آخه گاهی فکر میکنم اصلا که چی؟ پسفردا واسه کی بخونم این چیزا رو؟&lt;br&gt; اصلا کی حوصله ش رو داره، اصلا مگه خودم حوصله ش رو دارم؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px; "&gt;کسی میدونه من چه جوری میتونم ببینم مرتضی احمدی رو؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px; "&gt;&lt;br&gt;آسمون آبیه همه جا&lt;br&gt;اما آسمون اون وقتا آبی‏تر بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="arial, sans-serif"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-size: 14px;"&gt;&lt;br&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4502509672303400088?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4502509672303400088/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4502509672303400088&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4502509672303400088'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4502509672303400088'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/04/blog-post_22.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4343717494511552444</id><published>2011-04-18T11:02:00.001-07:00</published><updated>2011-04-18T11:15:44.070-07:00</updated><title type='text'>من الان چه جوریم آقای مجری؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;مراسمها تموم شده، ازم قول گرفته اند که من رو دوباره ببینند خب قطعا ممکن نیست. ولی ما قولش رو میدیم که مودب باشیم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span" &gt;حال و حوصله دکتر و مطب و آزمایشگاه و این چیزا رو ندارم و همچنان بهش مبتلام. قطعا سالمم الان، اما در نواحی جراحی پارسال مقداری قروقاطی بودگی دیده میشه که لازمه بررسی دقیقتر بشه. یعنی اینکه یک جلسه وقت برای فلان، یک جلسه دیگه برای بهمان، یک جلسه برای نشان دادن نتایج فلان و بهمان به پزشک متخصص و خب اونم خیلی مهم نیست بهم چی بگه، چون در هرصورت من وقت جراحی ندارم تو این چندروز باقی مونده. بررسی دقیقتر رو انجام میدیم که آدم خوبی باشیم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;فکر کنم خیلی ها از ایران رفته باشن چون الان که به منشی ها میگم "جان مادرت من پسفردا میرم"، واکنش تو مایه های "به من چه" است، دیگه جالب نیستیم براشون. ضمنا فرانسه برای ملت جای باحال ماحالتری محسوب میشه نسبت به بلژیک. وقتی حرف فرانسه بود برق در چشمان ملت دیده میشد الان در مورد بلژیک اینجوری نیست.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;ترانزیت طولانیم پابرجاست و هرچقدر زور زدم یک جوری کمترش کنم نشد. هر بنی بشری بود جز من بشکن میزد که هورا و میریم میگردیم و اینا. من؟ اینجانب موجودی هستم که بلد نیستم بهم خوش بگذره، نتیجتا دارم حرص میخورم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;شما مسافرت عید میرفتین پیک شادیتون رو میبردین؟ من آن آینه دق رو همواره همه جا میبردم. پیش دانشگاهی هم که بودم و دو روز رفتیم شمال (و آخرین باری که پا به خطه شمال کشور گذاشتم) هم ادبیات پیش رو برده بودم. آینه دق باید حتما جلوی چشم شما باشد. این که پیک شادی نیست، پیک بدبختیَ پیک عذابَ. حالا ما تز داریم و باید دفاع کنیم و اون هفته که میرسیم از پسفرداش هرروز جلسه ارائه و اینجور چیزها داریم. نسبت به تابستون که از فرودگاه اومدم و با چمدون هام گوشه کلاس دفاع کردم، بهبود نسبی دیده میشه. در سالهای آینده امیدوارم به فاصله یک هفته ای دست بیازم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;هی دلم میخواد همه رو ببینم. هی نمیشه. هی وقت نیست، هی من کار دارم، هی یکی دیگه کار داره. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;تلفن ها به اقوام رو (جهت تشکر برای حضور در مراسم چهلم و غیره) رو من میزنم. شما بخند ولی بطرز حیرت آوری احساس بدی ندارم. البته تلفن ها زیر 3دقیقه طول میکشه هرکدومشون (و این یکی از نعمات تماس جهت تشکره، میگی مرسی، اونا هم میگن خواهش میکنم) خوشم میاد که حرف میزنم، که بلدم خوب حرف بزنم و یادم میاد که به وقتش من بلد هم هستم که حرف بزنم و محترم باشم و تشکر کنم و اینها. زبان فارسیست و بله ما فارسیمان خوب است و فارسی صحیح حرف میزنیم و شوخی هم میکنیم و بازی با لغت و خلاصه رندانه. مثل (گلاب به روتون) فرانسه مان نیست که، خیلی خیلی بهترتر است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;الان که خدمتتون نشسته ام، قراره شروع کنم بخش Experimental تز را بنویسم. قاعدتا باید سهل باشد. تز نوشته اید دیگه، آشنایید با ماجرای باز بودن صفحه و هیچی ننوشتن و حتی وقی مینویسی هم زرتی میزنی پاکش میکنی.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;من هروقت ایران میام دلم میگیره از رفتن. مثل عید که از اولش من غصه میخوردم برای نکبت بعدازظهر سیزده بدر. از لحظه ای که یارو خلبانه میگه نشستیم ایران، من دارم فکر میکنم به موقعی که باید پاشیم از ایران. با این احوال خب چه مرگمه که میرم هی؟ صادقانه عرض کنم ایران تا وقتی خوب است که بین دوست و آشنا و قوم و خویشت بچرخی و خیلی هم حرف نزنی و براشون شعر بخونی و این حرفا، تو خیابون هم رفتی زود کارت رو بکنی و برگردی خونه ت. روزنامه هم نخری، تلویزیون هم نبینی (اگر هم میبینی خونه یکی دیگه باشه که برات تعریف کنه این زن برادر بدجنسه س و دخترزاست، میخواد اون یکی عروسه رو بیچاره کنه و تو بفهمی جریان سریاله چیه)، بری تاتر، کنسرت و اینجور چیزها. خب خواننده عاقل میداند که ایران این مدلی نیست. پس ما از ایران میرویم. باحال ماجرا اینجاست که خارج مارج نه دوست و آشنا و قوم و خویشی داری پس قاعدتا شعرخواندن و رنگ گرفتن روی لگن و قابلمه درکار نیست، زود هم برنمیگردی خونه ت و روزی 9-10 ساعت توی آزمایشگاهی، تاتر و کنسرت و این چیزها هم در برنامه نیست. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;آقای مجری من دارم اینها رو مینویسم چون قرار است بنویسم (تز را) ولی نمینویسم (تز را) انقدر قروقاطی و کاتوره ای حرف زده ام که نمیدونم چه جوری جمعش کنم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;همینا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;خدافظ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4343717494511552444?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4343717494511552444/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4343717494511552444&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4343717494511552444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4343717494511552444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='من الان چه جوریم آقای مجری؟'/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4187499129482578242</id><published>2011-03-20T12:41:00.001-07:00</published><updated>2011-03-20T12:41:53.280-07:00</updated><title type='text'>نوروز نود</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;من این را خواهم نوشت و وسطش آنرا ادیت (ویرایش) نخواهم کرد&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;من این را خواهم نوشت و وسطش پاکش نخواهم کرد. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;الان ساعت هفت و چلو (پلو؟) دو دیقه است. پنج ساعت و چقدر دیگه سال تحویل خواهد شد و ما از دهه هشتاد به دهه نود خواهیم رفت. من نوروز هشتاد رو یادم نمیاد... خیلی دارم زور میزنم که یادم بیاد دقیقا کدوم سال بوده، فلاش بک میزنیم اما درست کار نمیکنه. باید بشینم حساب کنیم ببینم کلاس چندم بوده ام، در اون صور&lt;/font&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, sans-serif; "&gt;ت حتما یادم خواهد اومد. الان حساب کردم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, sans-serif; "&gt;اول دبیرستان بوده ام و تو &lt;a href="http://red-way.blogspot.com/2007/11/730.html"&gt;مدرسه‌ی کوفتی&lt;/a&gt;. یک سری خاطره مربوط بهش یادم اومد که حالم رو گرفت. اگر با اون خاطره ناز مقایسه کنیم من امسال سال تحویل بهتری دارم. (شکر)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, sans-serif; "&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, sans-serif; "&gt;امسال هفت سین ندارم، گل هم ندارم، هیچی ندارم. اما فکر میکنم امسال از پارسال گرنوبلم حال و روزم بهتر باشه. مادام اَن رفته آخر هفته رو ونیز. بهتون گفته بودم که تیلانا رفت؟ (و طی این دو ماهی که نبود بسیار به من خوش گذشت) امروز همخونه ای جدید اومد. یک دختر فرانسویه از نانسی، مستر میخونه تو پاریس و واسه اینترنشیپ اومده اینجا. اسمش اِلودیه (Élodie)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;از پارسال تا حالا نمیدونم خیلی زیر و زبر شده ام یا نه، مریض و درب داغون بوده ام، اسباب‌کشی کرده‌ام. مملکت عوض کرده‌ام. تز انجام می‌دهم در مورد چیزی که دوست دارم و در یک آزمایشگاه تروتمیز (و خرتوخر) کار میکنم. اوضاع از دور خوبه، بهتره نسبت به پارسال. اینکه من آدم خوشحالتریم یا نه هم خیلی محل سوال نیست، چون من رو هرجا بندازی گویا خوشحال نیستم. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;یه همکلاسی داشتم تو راهنمایی (در مدرسه کوفتی) دوست بودیم اون وختا. دوستای خوبی هم بودیم. فکر کن سر عید زنگ میزدیم تبریک میگفتیم به هم. در این حد. دوستمون واسه دبیرستان مدرسه باهوشها قبول شد و بعد تلفنشون که 6 شماره ای بود تبدیل شد به 8 شماره ای و من گمش کردم. 2 سال پیش به برکت فیس بوک پیدا شد و یکبار دیدمش. معمار شده و همون سالی که من جمع کردم اومدم اروپا اون رفت سن‌دیگو. دیروز استتوس گذاشته بود که داره شدید از زندگیش لذت میبره و خیلی خوشحاله و اینا. چند دقیقه‌ای دستم رو زدم زیر چونه‌م و با خودم فکر کردم خداوکیلی چه اتفاقی افتاده که ماها که کمابیش شبیه هم بودیم (البته اون تو مدرسه قلدرتر بود و پرروتر) الان من انقدر شل و ولم و اون شارپ و تیز و هیجان‌زده‌س. مطمئنم که خوشحاله و چرت ننوشته، چون بقیه ارتباطاتش رو هم بررسی کردم و همه‌شون حاکی از &amp;quot;زندگی بهتر از این نمی‌شه&amp;quot; بود. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;در دهه هشتاد آدم‌های مختلفی از کسانی که من دوستشون داشته‌ام مرده‌اند یا مریض شده‌اند داغون. دوست مامان اینا که یه آقای خیلی بانمک و بامزه بود سرطان روده گرفت، شیمی درمانی، پرتو درمانی، ورم بدن، آخرش تموم. همزمان با مریضی‌های خودش خانومش سرطان سینه گرفت. کلا برداشتن سینه رو. شیمی درمانی طولانی. اما خب خانومه خب شد و موند. یک سال بعدش مامان بزرگ نازنینم رفت 20 سال قبلش سرطان رحم و طبق قانون اینکه اگه سرطان در مراجعه است، این دفعه سرطان خون، یادش که می‌افتم بغضم میگیره، نازنین من بود. دو ماه بعدش بچه دوستمون که 10 سالش بود سرماخورد و ویروسه زد به قلبش و بعد کبد از کار افتاد و بعد کلیه ها و بعد ششها و تمام. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;بعد پسرعموم که سال قبلش عروسی کرده بود تصادف کرد. کما، 5-6 ماه. عروس قد 10 سال پیر شد. از کما که در اومد هیچکس باورش نمیشد. داروساز بود، حالا که از کما در اومده بود حرف درست نمیتونست بزنه، پرت و پلا میگفت. خانواده‌ عموم کلافه شده بودن. عروس شوهر رو ورداشت برد شهرستان خودشون. اونجا کم کمک بهتر شد. هنوز هم موقع حرف زدن یواش حرف میزنه، با مکث زیاد، گاهی قرصاش رو یادش می‌ره، نمیخوام خونواده‌ عموم رو قضاوت کنم، ولی می‌کنم و معتقدم که خیلی بده که مسخره‌ش میکنن طفلک رو. راستی بچه‌دار هم شدن. دخترشون یک تخم‌چنیه که نگو و نپرس. 7 سالشه، میاد حرف میزنه در حد فوق لیسانس. دلت میخواد بچلونیش. زن داییم سرطان سینه گرفت، اونم سینه رو کامل براشتن، شیمی و پرتوی طولانی. تو این هاگیرواگیر داییم مریض شد. هپاتیت. از کجا؟ خون آلوده بیمارستان. دستشون درد نکنه واقعا. زن داییم خوب شد، اما دایی هنوز در حال دست و پنجه نرم کردنه. من داییم رو خیلی دوست دارم. دلم میخواد خیلی باشه. نمیخوام بره. واقعا نمی‌خوام. بعدش آدمهای دیگه‌ای مردن. مثلا پسرخاله/عموی مامانم فوت کرد. (بله هم پسرخاله بود هم پسر عمو، دو تا برادر با دوتا خواهر عروسی کرده بودن) آقاهه خیلی عجیب بود. هم زمان شاه زندان بود یه ده سالی هم بعد زمان شاه. خیلی کم میدیدمش. حرف نمیزد. همیشه یک جا رو نگاه میکرد تو مهمونی‌ها شلوغ نمی‌کرد، یه گوشه می‌شست دیوار رو نگاه می‌کرد. همین. وقتی مرد، هرکی اومده بود مسجد از اقوام و فامیل بودن. یه چند نفری شاید همکار. اما فکر میکنم خیلی تنها بود آقاهه. همین دو هفته پیش هم پدربزرگم (بابای بابا) رفت. مریض نبود. سالم بود. یک آن سکته و تمام. تو خونه‌شون درخت داشت با بک عالمه گلدون یاس. هروقت میرفتیم دیدنشون برای من یک عالمه یاس میچید. میذاشت لای دستمال. انجیر و هلو هم از درختشون می‌کند. جدیدا یک درخت دیگه هم کاشته بود، یادم نمیاد چی، اما خوشحال بود که درخته گرفته. آخرین دفعه‌ای که دیدمش، هی بهم می‌گفت &amp;quot;پایان‌نامه‌ت رو بیار بده بهم. من پایان‌نامه نوه‌هام رو نگه می‌دارم، می‌خونم چیز یاد بگیرم.&amp;quot; من پایان‌نامه رو ندادم.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;دیگه چی؟ پارسال چاق بودم. امسال نیستم. پارسال فرانسه خیلی کم بلد بودم، امسال بیشتر بلدم، اما هنوز خوب بلد نیستم. (بعدا یک پست در خدمتتون خواهم بود بابت فرانسه) &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;یکی تو فیس‌بوکش نوشته بود که هورا من همه کارهایی که می‌خواستم سال 89 بکنم رو انجام دادم و خوشحالم و اینا. من اصلا یادم نمیاد پارسال آیا به خودم قولی بابت انجام کاری داده بودم یا نه. امسال هم حرف و قولی ندارم برای بعدنم. هستیم همینجوری. ادامه می‌دیم ببینیم چی می‌شه. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;من دیروز و پریروز و قبلش و قبلش حالم گرفته بود. یک چیز زهرماری اصلا. میخواستم بیام رساله بنویسم براتون که عید عجب چیز مزخرفیه، ایران که بودیم حوصله‌مون سر می‌رفت و مه‌پاره نداشتیم در خدمت صداوسیمای وطنی بودیم و مجری‌ها می‌نشستن بغل دست هم &amp;quot;به به سلام آقای شهریاری&amp;quot; &amp;quot;هر هر هر&amp;quot; &amp;quot;بله بله آقای واحدی هر هر&amp;quot; ما هم مهوع می‌شدیم (کلاه قرمزی تاج سره و از همه‌ی این حرفا مستثنا) بعد عید‌دیدنی‌های زورکی می‌رفتیم. دعوای توی عید هم همیشه هست دیگه. چارنفر آدم رو بنداز توی یک خونه 2 هفته، معلومه کرم میریزن به هم. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;عرض میکردم، عید ایران که بودیم که اون‌جور بود. اینجا که اومدیم، فکر میکنیم اونجا بهشت برین بوده و سماق بود و سمنو بود و نون بربری و سنگک بود و گردو بود و لواشک بود و هزارچیز دیگه. روز عید باید بریم گزارش تحویل استاد بدیم، مقاله بخونیم، نمونه بسازیم. کریسمس هوا سرده و همه‌چیز نکبت‌طوره و غمگینه حتی، اون که برا ما سال نویی و عیدی نمیشه، این عیدی هم که داریم این‌جور. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;المنه لله تنبلی وبیحالی و بی دل و دماغی باعث شد رساله لعنت به عید رو ننویسم. امروز عوضش قبل از اینکه همخونه‌ای بیاد (و زمانی که خانه در اختیار خودم بود) آهنگ عید‌طور، تنبان‌طور، موقرطور گذاشتم و توی خونه تا دلم خواست سروصدا کردم که تا ماه اوت دیگه نمی‌شه از این کارا کرد. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;آیا اکنون دل و دماغ دارم؟ نه‌خیر. ذوق مرگ هستم؟ نه. خوشحال هستم؟ نه. ناراحت هستم؟ نه. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;من در حال حاظر هیچی نیستم و فکر میکنم هیچ سال عید در هیچ حالی نبودم. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;پس علی‌القاعده امسال هم مثل سالهای دیگه هستم. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;نوروزتون مبارک&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt; &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;font class="Apple-style-span" face="tahoma, sans-serif"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4187499129482578242?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4187499129482578242/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4187499129482578242&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4187499129482578242'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4187499129482578242'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/03/blog-post_20.html' title='نوروز نود'/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-2039967748674139906</id><published>2011-03-15T10:20:00.001-07:00</published><updated>2011-03-15T10:20:31.692-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;دو ماه و نیم از آخرین پستم میگذره. یه دو سه دفعه ای دلم خواسته بیام یه چیزی بنویسم، هی به خاطر حال نداری، مسائل مربوط به عره و عوره و شمسی کوره (خیلی اصطلاح بامزه‌ایه این)، حرف مردم و هزارتا چیز دیگه هی نیومدم بنویسم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;اما چون حافظه نازی دارم یادمه ماجراها چی بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;احتمال میدم که تا چند وقت آینده یکی دو کلمه حرفکی بزنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;عاپم و عاپم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;ولی عاشقونه&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-2039967748674139906?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/2039967748674139906/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=2039967748674139906&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2039967748674139906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2039967748674139906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7825261589260734221</id><published>2011-01-02T07:21:00.001-08:00</published><updated>2011-01-02T07:21:47.551-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px; "&gt;من به خودم قول داده بودم روزی که عدد 50 رو روی ترازو دیدم بیام و بگم&lt;br&gt;بلکه تشویقم کنین و اینا&lt;br&gt; خلاصه امروز ترازو روی 50 وایساد. &lt;br&gt;البته قطعا من الان 50 کیلو نیستم و احتمالا 51 باشم و اون 50 رو هم سه بار تصادفی دیدم و متوسط وزنم در طول روز 51 باشه&lt;br&gt;اما اگه 50 رو در نظر بگیریم، معنیش این میشه که من 5 کیلو کم کرده ام&lt;br&gt; حدودا 4 کیلوی دیگه باید کم کنم تا با توجه به ارتفاع یک و نیم متریم در محدوده متناسب قرار بگیرم&lt;br&gt;&lt;br&gt;راستش نگرانم که دوباره وزنم زیاد شه&lt;br&gt;خیلی دارم مراقبت میکنم در مورد چیزایی که میخورم و هروقت یک مقدار بیشتر میخورم بلافاصله عذاب وجدان دارم&lt;br&gt; قطعا این حالت خوبی نیست&lt;br&gt;&lt;br&gt;پوستم افتضاح شده. نتیجه قطع کردن روآکوتانه و خب وقتی چاق بودمم پوست خوبی نداشتم، براهمین همچین فرقی نمیکنه، من آرزوی داشتن پوست بدون زخم و جوش رو به گور خواهم برد گویا&lt;br&gt;بخاطر رواکوتان کلسترولم تغییر نافرمی کرده بود، نمیدونم الان برگشته سرجاش یا نه&lt;br&gt; &lt;br&gt;دیگه همینا&lt;br&gt;&lt;br&gt;خب من رو تشویق کنین و دعا کنین بازم کم شه وزنه&lt;br&gt;&lt;br&gt;مچکرم&lt;br&gt;امزا:&lt;br&gt;رد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px; "&gt;&lt;br&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px; "&gt;پ.ن.1: &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; "&gt;یک توهمی گرفته ام که حالا از فردا دیگه وزنم کم نمیشه و هی چاق میشم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; "&gt;پ.ن.2:&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; "&gt;یک گروه 4 نفره شکمو میخوام که من براشون غذا درست کنم، اونا همه ش رو بخورن، خودم یه ذره برام بمونه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7825261589260734221?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7825261589260734221/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7825261589260734221&amp;isPopup=true' title='35 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7825261589260734221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7825261589260734221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2011/01/50-50.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>35</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5912677869649053749</id><published>2010-11-20T07:13:00.001-08:00</published><updated>2010-11-20T07:13:53.568-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;با یه دوستی داشتم حرف میزدم. ایرانه. هرچندوقت یکبار عکسهای خوشحال و رنگی رنگی از خودش و دوستاش میذاره تو فیس بوک. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;ازش پرسیدم چیکار میخواد بکنه. گفت &amp;quot;میدونی، من دیگه به رفتن فکر نمیکنم. اینجا، جا افتاده ام دیگه. مدتهاست که دانشجو نیستم، به زور واسه خودم دانشگاه پیدا کنم چیکار؟، بیام بشینم درس بخونم، فقط واسه اینکه ایران نباشم؟ اینجا همه چیزم به راهه و اوضاعم خیلی خوبه و راضی‌ام. کندن و رفتن سخته برام دیگه.&amp;quot;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;راست میگفت. دلم گرفت. فکر کردم، مثلا الان من که کندم اومدم ، الان چی‌م بیشتر شده؟ نمیدونم من الان آدم خوشحالتریم یا نه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;نمی‌دونم بعدا چی میشه، اصلا سال دیگه میخوام چیکار کنم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; اینکه هیچ هدفی، هیچ چیز مشخصی ندارم خوب نیست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;وقتی برنامه خاصی نداری، اصولا همه چیز باید برات علی‌السویه بشه، عوضش واسه من همه چیز بشدت مهم میشه، هردرسی‌م رو فکر میکنم، نه اومدیم و سال دیگه من مجبور شدم فلان،  کلاس فرانسه؟ اومدیم و من خواستم بالاخره بمونم یک جای فرانسه زبان، پول؟ اومدیم و من خواستم اجاره فلان جا، خرید فلان چیز...&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;به هر چیزی فکر میکنم، &amp;quot;اومدیم و فلان&amp;quot;ه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;هیچ چیز روشن و معلوم نیست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;خب معلومه اگه ایران باشی و با دوستات برنامه‌های خودت رو داشته باشی و بلد باشی با مغازه دار و مسئول بانک و مسئول پست حرف بزنی، هر برگه ای میاد در خونه‌ت با هزارتا قانون بتونی تند تند بخونی، دائم فکر نکنی خب برق چه جوری مصرف کنم، گاز چه جوری مصرف کنم، کار پیدا کنم؟ کجا کار پیدا کنم؟ یعنی اینجا بمونم؟ نکنه محبور شم دکترا بخونم؟ چاق نشم؟ (جمله جا موند) داشتم میگفتم، خب وقتی ایرانی و دوستات رو داری و خوش میگذره، مریض میشی، صاف میری دکتر، دو روز به این فکر نمیکنی که واویلا، به دکتر چه جوری باید بگم آقای دکتر چاییدم. نتیجه حرف زدنت با دکتر نشه &amp;quot;درد اینجا و اینجا. درد بسیار زیاد است. بلی بلی. درد هست. درد در آنجا هست. پَغدُن Pardon؟&amp;quot;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بعد فکر میکنم که بابا من تو ایران هم برنامه ی &amp;quot;بیا بهمون خوش بگذره&amp;quot; نداشتم. کجا هی لباس رنگی و خوشحال میپوشیدم با دوستام میرفتم بیرون. ماشین نداشتیم و هرچا میخواستی بری، مترو و اتوبوس و تاکسی بود. همچین برنامه ای نبود. خبری نبود. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;دارم فکر میکنم شاید من بلد نیستم خوشحال باشم، خوشحالی کنم وگرنه اون رفیقمون رو اگه مینداختیش تو اروپا، شاید هنوز برنامه های خوشحالیش به راه بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;البته یه مساله دیگه هم هست. اینکه این دوستمونم یک غمگینیه مثل خودمون و اون عکسا و خوشحالیا و حرفها همه‌ش کشکه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;کسی چه می‌دونه&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5912677869649053749?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5912677869649053749/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5912677869649053749&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5912677869649053749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5912677869649053749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/11/blog-post_20.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4893247004273994771</id><published>2010-11-13T10:18:00.001-08:00</published><updated>2010-11-13T11:04:54.536-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;تا الان روز بدردنخوری داشته‌ام. حالم خوب نبوده و صبح بعد از صبونه گرفته‌ام خوابیده‌ام. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;دیروزم روز خیلی بهتری بود، اما آخر شب چنان احساس بی‌مصرفی و عذاب وجدان می‌کردم که نفرماونپرس. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;اما امروز به طرز حیرت‌آوری حالم خوشه. ناراحت نیستم که درس نخوندم. ناراحت نیستم که بجای 1 ساعت و نیم ورزش، چهل دقیقه ورزش کردم و هنوز از اینکه یک تیکه کیک اسفنجی نارنگی که تیلانا پخته بود رو خوردم. (خودش 3 تا تیکه خورد و هنوز 2/3 کیک مونده و من قصد ندارم دیگه بخورم)&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;خودم برام عجیبه که چرا ناراحت نیستم و عذاب وجدان ندارم و در حال کشتن خودم نیستم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;گفتم اینجا بگم بلکه ثبت شه که من یه روز بی خاصیت بودم و حالم گرفته نبود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; پ.ن. قول نمیدم تا آخر شب حال-خوش بمونم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;پ.ن.2.فکر کنم نیم ساعت از فرستادن این پست میگذره، خواستم بگم حالم داغونه و احسای به درد نخور بودن میکنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;فکر میکنم به حالت نرمالم برگشتم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;وقتی تنبلی میکنی بی‌خود میکنی حالت الکی خوبه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;والا&lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4893247004273994771?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4893247004273994771/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4893247004273994771&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4893247004273994771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4893247004273994771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/11/blog-post_13.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8598513789927415512</id><published>2010-11-07T04:41:00.001-08:00</published><updated>2010-11-07T04:41:29.800-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;یک نفر بیاید به من نشدنی‌ها را آموزش بدهد. مغز من متوجه نمی‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;برای خودم ویدیو دانلود کرده‌ام که باهاش ورزش کنم، توقع دارم همه حرکاتها رو درست و بدون مشکل و کامل انجام بدم. بعد توقع دارم که با اینکه سر 20 دقیقه حسابی خسته‌ام تا 1 ساعت ادامه بدم، بعد یادم می‌آید که بابا کارهای دیگه هم داری. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;می‌شینم سر مقاله خوندن برای تز، توقع دارم مقاله رو به طرفه‌العینی بفهمم، خلاصه‌برداری کامل کنم، ضمنا خوش‌خط باشد. یادم می‌افتد که بقیه درس‌ها مانده. می‌آم درس بخونم، توقع دارم که جزوه فرانسوی استاد رو بخونم، حالا که نمی‌تونم بخونم باید زود کشف کنم که کجاهای کتاب مد نظره. حالا که اون رو فهمیدم، می‌خوام زود بخونم و بفهممش و بتونم تمرین‌ها و پرو‌ژه رو انجام بدم. بعد یادم می‌آد که فرانسه نخوندم. دیروز نشستم به فرانسه خوندن و تمرین کردن، حسابی خوشحال بودم که اوه من چقدر پیشرفت خقنی دارم، بعد فهمیدم که تازه فصل 3و4 یک کتاب 40 فصلی رو تموم کرده‌ام. فروریختم طبعا. بعد یادم می‌آد که ورزش نکرده‌ام و چاقم. بعد یاد پارسال می‌افتم با اون‌همه درس و امتحان و اضافه وزنم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;احساس ناتوانی کامل می‌کنم. هیچ‌کاری رو نمی‌تونم درست انجام بدم و نتیجتا همه کارهام می‌مونه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;توقعاتم زیاد نیست، هر استادی ازمون توقع داره درسش رو بخونیم، خب باید بخونی دیگه. تز داری کار می‌کنی باید مقاله‌ش رو بخونی دیگه. وقتی 4تا پروژه داری باید انجام بدی دیگه. وقتی چاقی باید ورزش کنی دیگه. وظایفت اینهاست. باید انجام بدی دیگه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;من ناتوانم و هیچ کاریم رو نمی‌تونم انجام بدم. هرروز هم بیشتر می‌شه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بدبختم من&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8598513789927415512?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8598513789927415512/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8598513789927415512&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8598513789927415512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8598513789927415512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/11/blog-post_07.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-1789568354482194967</id><published>2010-11-05T14:46:00.001-07:00</published><updated>2010-11-05T14:46:41.758-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;‌دیشب خواب دیدم مریض شده‌ام. یک تومور توی سرم پیدا کرده‌اند و باید درش بیارند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;چیزی که یادمه اینه که برام مهم نبود و نگران نبودم و فکر می‌کردم من کوچکترش رو انجام دادم، اینم که کاری نداره، می‌ری بیمارستان می‌خوابی، موقع عمل بیهوشی، بعدشم که مسکن می‌دن. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;قرار بود به دکتر بگم من آشنای فلانیم که دکتر یادش بیاد ماجرا چیه و معاینه لازم نباشه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;به دکتر گفتم و نفهمید. گفت باید برم رو ترازو وزنم کنه. بهش گفتم لازم نیست، من چاقم. یهو همه پرستارا و خود دکتره شروع کردند که کجا چاقی و کی گفته و خودت فکر می‌کنی و اینها. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;رو ترازو که رفتم نشون داد 20کیلوئم. گفتم ترازوتون خرابه، من وزنم انقدره، شاخص BMIام انقدره، باید فلان‌قدر باشه، من سال 2 دانشگاه بودم، تو تیم شنا بودم فلان قدر بودم. الان چاق شدم، باید فلانقدر باشم. هیچ‌کس به حرف من گوش نمی‌کرد. خیلی بد بود که هیچ‌کس گوش نمی‌کرد. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;دکتر شروع کرده بود می‌گفت باید غذا بخوری. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;گفتم نه. ترازو خرابه. تنظیم نیست، اون زیرش رو باید بچرخونین، برگشت گفت اون واسه انداه‌گیری خود ماست. ورنت 20 کیلوئه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;خیلی عصبانی بودم. گفتم به جهنم. اینها نمی‌فهمن. من مطمئنم که چاقم و وزنم درست نیست. دکتر گفت وسواس داری، می‌خواستم بگم خودت اگه وزنت انقد بود وسواس نداشتی؟ نگفتم و از خواب پریدم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;واضحه که من نسبت به وزنم حساسم و وسواس دارم. حجم فکری که روزانه می‌کنم از چایی که توی دانشگاه می‌خورم، وقتی ناهار می‌خورم هی فکر می‌کنم ئه! چرا همه‌ش رو خوردم؟ (چون گشنه‌ام بود) و دائما دارم خودم رو می‌کشم که تو این سرزمین پاستا و ساندویچ، غذای کم کربوهیدرات و سالم بخورم، اینکه هرشب یک پاتیل سالاد می‌خورم و اگر چیز اضافه‌ای بخورم فکرش تا 3 روز بعد من رو خواهد کشت، جمله از دستمون نره، حجم فکری که می‌کنم زیاده. آزارم هم می‌ده. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;اما دائم فکر می‌کنم درستش همینه، این‌همه مراقبم و وزنم اینه، اگه مراقب نبودم چی و هزارجور فکر دیگه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;هرروز که تپه‌های دانشگاه رو می‌رم بالا،‌دارم به پاهای دخترای دیگه تو جوراب شلواری یا تو شلوارای چسبونشون نگاه می‌کنم (که حتی این چسبونا هم گشاده به پاشون). هی می‌گم بابا اینکه داره یه ساندویچ گنده بیکن می‌خوره، چطور نمی‌ترکه از چربی؟&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;قبلا که کودک بودم، اگه وزن زیاد می‌شد خیالم راحت بود و می‌دونستم دو دفعه شنا برم تو همه شلوارهام جا میشم. یا الان از اون حد گذشته که دیگه فایده نداره، یا این‌که اگر نگران نباشی و ذهنا خودت رو چاق تصور نکنی تاثیر داره واقعا. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;واقعا دلم تنگ شده واسه موقعی که اگه چیزی دلم می‌خواست می‌خوردم و اتفاقی هم نمی‌افتاد. خفه شدم از این‌همه ترس و نگرانی دائم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;این‌طور که به نظر می‌آد، با بدن خودم خیلی رابطه خوبی ندارم. هردومون از وجود اون‌یکی شرمنده‌ایم. این به اون‌یکی می‌گه چاق، اون‌یکی هم جواب می‌ده سرکوبگر بی عاطفه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-1789568354482194967?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/1789568354482194967/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=1789568354482194967&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1789568354482194967'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1789568354482194967'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8194771503204510761</id><published>2010-10-28T11:23:00.001-07:00</published><updated>2010-10-28T11:27:50.296-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;اومدم اسم این پست رو بذارم اَن‌بودگی برای محافظت از خود، دیدم من که هیچ‌وقت پست‌هایم تیتر نداشته‌اند، چرا بیام تیتر بذارم برای این‌یکی که می‌خوام توش نک‌و‌نال کنم. چه‌کاریه. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;ماجرا اینه که من از همکلاسی/‌ همخونه‌ای برزیلیم ناراحتم. درواقع خوشحال نیستم، بعضی چیزها رو دارم تحمل میکنم و چون دائما درگیری ذهنی دارم، پس قطعا اوضاع خوب نیست. یکی دو مورد وقتی ناراحت شدم، مساله‌ای که ناراحتم می‌کرده رو بهش گفتم، اما فایده نداشته. کلا مدلش یه‌جوریه من هم قصد ندارم قضاوتش کنم. اما باید از خودم مراقبت کنم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;مثال؟ عرض میکنم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;باهم با دوچرخه از خونه میریم تا ایستگاه قطار، اگر من دوچرخه ام را ببندم، صبر می‌کنم تا اون هم ببنده و بعد هونصدتا پله رو بریم پایین. اون خب نه. در هیچ موردی (خروج از کلاس، فروشگاه،‌ قطار، اتوبوس، در خونه) صبر نمی‌کنه. سرش رو می‌ندازه پایین و میره. من خیلی فکر کردم که آیا من که صبر می‌کنم آیا کودک دبستانی وابسته‌ای هستم یا نه؟ بعد با خودم فکر کردم که نه. بابا جان واسه چی بعدا کله بکشی که سعی کنی پیدا کنی طرف کجاس بین اون‌همه جمعیت تو قطار (که البته این کارم نمی‌کنه) خب از اول با هم بریم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;دوم این‌که آقا من بی‌سواد، کندذهن، نفهم... من فرانسه‌ام خوب نیست. به‌خدا هربار صاحبخونه‌مون حرف می‌زنه من 100 اسب‌بخار.ثانیه انرژی مصرف می‌کنم تا جمله‌هاش رو تو ذهنم بشکنم و بفهمم چی گفت. خداوکیلی در این یک مورد تیلانا خیلی اذیت نمی‌کنه، اما خب وقتی شما شخص بفهم ماجرا باشی، با شخص نفهم برخوردت چه‌جوری می‌شه؟ همونجوری. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;سوم این‌که گاهی رک بودنش من رو خراش می‌ده و فکر می‌کنم حد رک بودن برای من و اون فرق دارن. به عنوان مثال، تا الان اون 2دفعه شوفاژ رو روشن گذاشته و حواسش نبوده و از خونه رفته بیرون و مادام Anne بهش گفته که آی حواست نبوده و اینا. در مقابل روشن موندن شوفاژ برای 7 ساعت، من یک دفعه چون نمی‌دونستم آخرین نفریم که از آشپرخونه میرم بیرون، چراغ رو حواسم نبوده و روشن گذاشتم. مادام Anne سوار ماشین بود و بوق زد که چراغ روشن مونده (داشتیم از خونه میرفتیم بیرون با هم) خب من برگشتم خاموشش کردم. تو ماشین که نشسته‌ایم این ماجرا می‌تونه تموم شه، اما تیلانا برمی‌گرده می‌گه رد صبحها که از خواب پا میشه هنوز تو واکسه. (ینی هنوز گیج‌گوله) خب من دفعه اول می‌خندم و کاری ندارم، اما این ماجرا (تیکه‌ناز جلو صابخونه، اونم به زبون فرانسه که من نفهمم تیکه جریانش چیه، بعد صابخونه به فرانسه برام توضیح بده که تیلانا یک چیزی گفت که به تو مربوط می‌شد و بعدشم با لهجه ناز فرانسوی بگه DO YOU UNDERSTAND؟) وقتی چندبار تکرار می‌شه و من سعی می‌کنم توضیح بدم که بابا من یک لحظه حواسم نبود بخ‌خدا و فایده نداره، من فکر می‌کنم که یا من نباید هیچ معاشرت و حرفی داشته باشم، که خب طبعا نمیشه با یارو حرف نزنی؛ یا من هم باید سیستم دفاعیم رو فعال کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;سیستم دفاعی اینه که من هم از در میرم بیرون، یا دوچرخه‌م رو می‌بندم یا سوار قطار می‌شم یا از فروشگاه که با هم خرید کرده‌ایم میام بیرون صبر نکنم. راهم رو بکشم و برم. یا هرازچندگاهی یک چیز اساسی و تو چارچوب به انگلیسی بگم (طبعا به فرانسه در بضاعت من نیست و ضمنا ریا نباشه ولی اونی که انگلیسی رو بدون لهجه پرتغالی حرف میزنه و دایره واژگانش بزرگتره هم منم. ضمنا he  و she رو هم قاطی نمیکنم) که اگر متلک انداخت یا گیر بی‌ربط داد یه‌چیزی هم خورده باشه بهش. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;امروز این روش رو امتحان کردم. جواب داد. خیلی هم خوب بود. اون که خوشحال بود و کاری نداشت و من هم احساس میکردم در رابطه معاشرت هم‌خونه‌ای/ همکلاسی در وضعیت برابر قرار داریم و من موجود بدبخت ماجرا نیستم. اما ایرادش اینه که من حاااااالم بهم می‌خوره.  یعنی ثانیه‌ای نبود امروز به خودم نگم حمال. دائم فکر می‌کردم بیا و بی‌خیال شو. خیلی مسخره‌س این‌جوری و این‌که مدل من نیست و بیا xxنباش. اما بعد با خودم فکر می‌کردم، بابا، این با رفتاراش من رو ناراحت می‌کنه. من سعی کرده‌ام توضیح بدم براش و نمی‌فهمه باید از خودم مراقبت کنم. یا باید دائم احساس کنم من مثل جوجه اردک زشت داره بهم بی‌توجهی و بی‌احترامی می‌شه، یا باید فکر کنم که وقتی یارو این‌جوریه در بعضی مواقع، خب تو هم همونجوری باش. هم اون راحتتره هم خودت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;در نهایت هر دو حالت احساس خوبی ندارم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span"&gt;:(&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8194771503204510761?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8194771503204510761/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8194771503204510761&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8194771503204510761'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8194771503204510761'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/10/blog-post_28.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-342063751809575401</id><published>2010-10-20T11:51:00.001-07:00</published><updated>2010-10-20T11:51:35.409-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;تا الان 1 پرزنتیشن انجام داده ام. از پرزنتیشن‌های اون درس 2 تای دیگه مونده. واسه یه درس دیگه یکی دیگه. واسه یه درس دیگه، دوتا دیگه مونده. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;غیراز اون موضوع تز معلوم شده و دانشجوی دکترایی که مسئول منه (و ضمنا استادها) با اینکه میگن &amp;quot;آره ما میدونیم این ترم درس زیاد داری و وقت نداری&amp;quot; تخت گاز میخواد که من باشم و کار کنم و همون روز اولی رفتیم 3 تا دستگاه رو رزرو کردیم واسه هفته دیگه که 2 تا بعدازظهر کامل باید کار کنم. خوندن مقاله‌های طولانی و گنده‌ هم روش و باید گزارش پیشزفتم رو به صورت پرزنتیشن نشون بدم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;از طرفی دائم به خودم میگم نکنه اولویت اول زبان فرانسه باشه و بیا بیشتر فرانسه بخونیم، آخر امسال میشه 2 سال زندگی تو کشور فرانسه زبان و اگه اون آخر وضعت مثل الان باشه لوزر تمامی. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;به همه اینها اضافه کنید که دلم میخواد ورزش کنم و هم واسه کمرم لازمه و هم واسه کم کردن وزن لامصب. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;نتیجه نهایی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;امروز از ساعت 4-8 بعدازظهر خوابیدم. تو خواب هی میگفتم من باید پاشم کارامو بکنم، اما چنان مثل جنازه افتاده بودم که پا نشدم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;الان ساعت 9 شبه و من هیچ‌کار نکردم غیر از یک گروپ میتینگ با استاد یه درس واسه پرزنتیشنی که داریم برا اون درس و رفتن و اومدن با دوچرخه زیر بارون و ضمنا تعمیر زنجیر دوچرخه که معلوم نبود چه مرگیشه، هی زنجیر مینداخت،‌من مجبور بودم وایسم ببینم چشه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;هی خودم رو دلداری میدم که عب نداره. ولی خداوکیلی من نمیتونم ادامه بدم با این شرایط. روزی 10 ساعتم مجموع درس خوندنم باشه (کلاسا + کارای خونه) به ورزش و زبان نمیرسم و برعکس و برعکس. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;چی کار کنم من؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-342063751809575401?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/342063751809575401/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=342063751809575401&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/342063751809575401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/342063751809575401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/10/1.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-9201681384858740688</id><published>2010-10-16T02:45:00.001-07:00</published><updated>2010-10-16T02:58:15.485-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;قرار بود در مورد ماجرای عوض کردن خونه و کنسل کردن اون اتاقی که دانشگاه بهم داده بود حرف بزنم که نمیزنم. ماجرای مفصل و آزاردهنده‌ایه که چه کاریه حرف بزنیم در موردش. بیاین فراموشش کنیم و خدا رو شکر کنیم که تموم شده و رفته.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;خانم صابخونه آخر این ماه 60 سالش میشه، 3 برابر من جون داره و دائم در حال بدوبدو و کلاس رقص و ورزش و اینهاست. 60 ساله ای که تو یه وبسایت آگهی بده برای اجاره 2 تا اطاق تو خونه‌ش معلومه چه مدلیه دیگه. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;اوائل یک مقدار برای سخت بود زندگی کردن با تیلانا (برزیلیه). خوشبختانه مرتب منظمه، اما آدم رک و صریحیه و بعضا هم پررو. الان یاد گرفته‌ام که بعضی موقع‌ها هم من کوتاه نیام و حرفم رو بزنم و با هم بی‌حساب شیم. تا الان همه‌چیز خوب بوده. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;تیلانا واسه تزش یه جا تو سویس و یه جا تو پاریس پیدا کرده. احتمالا سوییسیه رو بره و نتیجتا از ماه فوریه به بعد اینجا نخواهد بود و یک آدم غریبه جدید به اینجا خواهد اومد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;از Ebay دوچرخه خریدم. یک هفته تمام در کمین دوچرخه‌های مختلف میشستم و تو 20 ثانیه آخر قیمت از 20 یورو به 100 یورو افزایش پیدا میکرد و خب بشدت از بودجه‌ی من دور بود. اما این دفعه‌ای شانس آوردم و یه دوچرخه رو برنده شدم و قیمتشم خوبه. تازه صاحب دوچرخه، ورداشت آوردش دم در خونه (در حالی که اصولا تو باید بری خودت بگیریش). &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;تیلانا میخواست دوچرخه بگیره و گفت بالای 20 یورو نمیدم واسه هیچ دوچرخه‌ای. خلاصه یک دوچرخه پیدا کرد که رو 10 یورو مونده بود و گفت ایول همین رو میگیرم و بعد گفت تو بخش توضیحات یارو به فرانسه یه چیزی نوشته من هرچی ترجمه میکنم نمیفهمم. 10 دقیقه به پایان مزایده (درست دارم میگم دیگه؟ مناقصه که نیست؟) فهمیدیم اون جمله معنیش اینه که چرخ ها یک مقدار تاب دارند و شما فکر کن چرخ بجای یک دایره در یک صفحه یک موجود معوجی است در فضا.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;ضمنا یارو دوچرخه رو نمیاره و خود تیلانا باید بره بگیردش. تعمیر دوچرخه و احیانا خرید چرخ جدید یه 20-30 یورویی در بدترین حالت براش آب خواهد خورد...طفلک بیچاره. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;هوا سرد شده مثل چی. صبح ها چمن ها یخ زده اند، یعنی ما هوای 0 درجه یا احیانا منفی رو در اوایل پاییز داریم تجربه میکنیم. خدا ما رو بیامرزه واسه بقیه‌ش. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;هر روز نزدیک به 3-4 لایه رو هم میپوشم. وسط روز هوا 10-12 درجه‌س و اون همه لباس خب گرمه واسه آدم و مجبورم هی لایه ها رو کم کنم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;درس‌ها سخت و زیادن. سرعت درس دادن‌ها بالاست، اما نسبت به گرنوبل استادها بهترن و جزوه‌ها و اسلاید‌ها مفهوم‌تر. برخورد‌ها هم اصولا گرم‌تره در مقایسه با فرانسوی‌ها. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;هرروز میرم رو ترازو. یکی دو دوفعه نشون داد که 1 کیلو کم کرده‌ام، اما این‌روزها باز هم رو عدد قبلی وایمیسته. نا امید شده ام از تغییر وزنم. قکر کنم جزو همونها بشم که 20 سال دیگه دوستام به بچه‌هاشون میگن خاله فلانی رو میبینی؟ اینقدری نبودا، دانشگاه که میرفتیم لاغر بود، ورزش میکرد. خارج که رفت اینقدری شد. تهران که بودم، همه اول از نتیجه جراحی و اینکه چه‌طور بوده می‌پرسیدن و جمله دوم این بود " البته فرانسه بهت ساخته‌ها، هزارمشالا خوب تپل شدی" لعنتی‌ها&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;اینجا من نه تنها از اهالی لیلی‌پوت محسوب میشم (بس که همه دراز و طولانی‌اند) بلکه چاقالو هم حساب می‌شم. لعنتی‌ها معلوم نیست با اون قد و اون استخون و اون 2 ذره چربی زیر پوست چه‌جوری سردشون نمی‌شه تو این هوا. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;پسرها هنوز با شلوارک میان بیرون و دخترها هم دامن شدیدا کوتاه و جوراب شلواری و پاشنه 10 سانتی که خدانکرده یک مقدار کوتاه نباشن. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;هفته پیش رقتم بروکسل. شهر خوشگلیه و چون شنبه رفته بودم، حسابی شلوغ پلوغ بود. یک میدونی دارن که خیلی جای خوشگلیه و ویکتور هوگو در وصف اون میدون گفته که من از این میدون قشنگ‌تر ندیده‌ام و غیره.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;راستی میدونستین بلژیکی‌ها از ماه جولای تاحالا رئیس جمهور ندارن؟ بین فلاندری‌ها و فرانسوی‌ها بشدت دعواس و فلاندری‌ها میخوان جدا بشن و تو انتخابات همه‌چیز مساوی بود و الان یکی به طور موقت کنترل اوضاع رو در دست داره انگار، ولی گویا رئیس جمهوری در کار نیست. (من این‌رو از حرفای خانم صابخونه متوجه شدم، هرجاش که اشتباه بود رو بذارین رو حساب فرانسه دست و پا شکسته‌ی من)  تازه اینها شاه و ملکه و خانواده سلطنتی دارن و عکسشون همه‌جا هست. اما کلا شاه و ملکه به هیچ دردی نمی‌خورن و هستن فقط.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt; مقداری خسته و بی‌حوصله‌ام، شاید چون رسما از اولین روز ورودم به این‌جا درگیر چیزای سخت و روال اداری و چک و جونه زدن و استرس مدام بوده‌ام و الان یک مرتبه همه‌چیز تموم شده بی‌حوصله‌ام، یا شاید کلا بی‌حوصله‌ام. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;حال درس خوندن و فرانسه خوندن و کلا هیچ‌کاری ندارم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;اما قطعا خودم رو مجبور به انجام همه‌ش خواهم کرد. به زور. اَه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-9201681384858740688?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/9201681384858740688/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=9201681384858740688&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9201681384858740688'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9201681384858740688'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-2911195334577997541</id><published>2010-09-18T14:19:00.001-07:00</published><updated>2010-09-18T16:46:55.845-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بالاخره مستقر شده ام و بالاخره جایی هستم که اسمش هست خونه ی من. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;وقتی &lt;a href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/09/time-to-restart-from-zero.html"&gt;سارای برای خاطر کتابها میگه&lt;/a&gt; فرانسه حرف زدن و زندگی کردن یک مرتبه براش یک تغییر بزرگ بوده و اون رو غمگین میکرده، دلم شاد شد. دلم میخواست خودم رو بابت تموم اون موقع هایی که تو بانک، تو پست، تو فروشگاه، تو اتوبوس، تو خیابون، تو مغازه، با مسئول دانشجوهای اینترنشنال؛ یک مرتبه شکسته ام بغل کنم و بگم عیب نداره، عیب نداره، بیین، سارای برای خاطر کتاب ها که اینهمه بلده هم اینجوری شده. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;من فرانسه بلد نبودنم رو پذیرفته ام. با 3 ترم فرانسه خوندن نهایتا در مورد حال ساده و گذشته ساده میشه حرف زد درحالی که همه ماجرا ها در ماضی استمراری اتفاق می افتند با مثلا ماضی نقلی. خاطره ها هم در ماضی بعید. جمله شرطی و غیر شرطی رو هم فراموش کن کلا. تهران که اومدم خیلی نمیگفتم نه من فرانسه بلد نیستم،‌چون با مقیاس اونها بلدم زیادم بلدم. اما با مقیاس زندگی؟ هه. واهمه دارم از یک دونه تلفن. نتیجه ش این میشه که همه کارهام رو میرفتم در محل انجام میدادم. نامه میخواستم بنویسم تو گوگل ترسلیت تایپ میکردم بعد از روش می نوشتم. همه چیز تاخیر داشت بابت زبان. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;من عمیقا فکر میکنم که محیط گرنوبل، آدم غیر فرانسه زبان رو تحقیر میکرد. یا اگر نمیکرد آقا ما تحقیر شدیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;زور داره که تو تهران راحت با یارو (یارو = مسئول هر کاری) یه گپی میزنی و کارت و راه میندازی و آخرش هم تو خوشحالی هم اون طرف. عوضش اینجا، تو یک خارجی زبون نفهم هستی. که داری وقت طرف رو تلف میکنی.  آشپز دانشگاه هم شوخی میکرد من کله م رو تکون میدادم. حالا معلوم نبود چی گفته. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;سخته من که تا یک چیزی خراب میشه به سرعت میخوام درستش کنم و مثل اسفند رو آتیش در حال جلزولز هستم هی به خودم بگم خب مجبورم صبر کنم تا آخر هفته که وقت کنم برم آفیس فلان چیز. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;خلاصه یک بغل به خودم بدهکارم. یک الهی بمیرم برات. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;من تو گرنوبل ایرانی شناختم، نمیگم نشناختم. آدمای خوب. خیلی هم خوب. اما نه دانشکده مون یکی بود، نه خونه مون یه جا، نه معاشرتی شکل گرفت. نتیجه این شد که من اگر با خونواده و دوستی با تلفن فارسی حرف زدم، زدم. غیر از اون فرانسه بود و انگلیسی. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;آدم خوار میشه وقتی سر امتحان فکر میکنه "مرامی اینی که الان نوشتم رو به فارسی سر امتحان مینوشتم فحشمم نمیداد استاد" یا مثلا " اه، اگه فارسی بود یک جوری میپیچوندمش، الان به انگلیسی چه جوری سمبل کنم اینو؟". دست خطت به انگلیسی تند نیست، هردفعه که رو کاغذ سوراخ دار مینویسی یادت می افته که باید اونوری مینوشتی برو تا آخرش. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;حالا اینا رو واسه چی گفتم؟ هیچی. همین جوری. واسه اینکه به خودم حق بدم که آقا من زندگی خوب و باحالی نداشتم تو گرنوبل. بله، من میدونم مردم همینشم ندارن، اما آقا ما لوس، ما ننر، ما بی جنبه، یا اصلا من آدمیزاد، من بشری محتاج به معاشرت وضعم این بوده و احساسم اینه و احساس رو داریش. نمیشه modifyش کرد. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;پیش پای شما همین دوشنبه من بودم و جای بخیه و 3 تا چمدون در سایزهای گنده، متوسط، کوچیک و البته کوله پشتی بسیار چاق. خانواده دائم از پای تلفن اصرار که کمک بگیر از مردم. فشار نیار به خودت. بدزخمی. جراحی قبلیه جوش نخورد جاش. مراقبت کن. حق داشتن.منم حق داشتم کمک بگیرم. چی کارکنم. یه جاهایی کمک میکردن مردم، یه جاهاییم کمک نمیکردن. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;حقیقت موجود این بود که تویی و 3 تا چمدون. با خودم حرف میزدم که وسایلت رو باید جا بدی چون همینه که هست. جا نمیشه؟ باید جا شه، چون همینه که هست. ناراحتی چیزی رو بریز دور. نمیریزی؟ پس همینه که هست. میخوای برو یه چمدون دیگه بگیر. وای نه 4 تا چمدون؟ پس نق نزن همینه که هست. گریه داره؟ میخوای بشین گریه کن، اما بالاخره باید یک موقع بشینی و ببندی چمدونه رو، چون شرمندتم ولی همینه که هست. تو ایستگاه قطار اول دو تا چمدون رو 10 متر می کشیدی، بعد بر میگشتی سومی رو می کشیدی، بعد دوباره بر میگشتی اون دوتا رو میکشیدی؟ همینه که هست.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;حقیقت موجود اینه که لابد سال دیگه میام میگم که آقا شرایط من با بخیه ها و اون چمدونا و اون وضع کمرم خوب نبوده و آی یه بغل بدهکارم و ادامه چمن کاری.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; اما میدونین اصل ماجرا چیه؟ اینکه همین بوده که هست. مثلا میخواستی چیکار کنی؟ مثلا باید چی میشده؟ چمدونا تله پورت میشدن؟ نمیشدن دیگه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;قسمتای خوب رفتنه چیا بودن؟ اینا:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;تو قطار گرنوبل یک خانم اهل واشنگتن پیدا شد. پسرش آرنولدی بود واسه خودش و اونجا میموند و اومده بود مامانش رو راهی کنه. از آرنولد خواهش کردم چمدون من رو بذاره تو جاچمدونی. با خانم واشنگتن دوست شدم و کمی حرف زدیم و من رو دو تا صندلی دراز شدم و خوابیدم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;تو ایستگاه لیل، یه خانومه که بیکار بود و منتظر دوستش بود کمکم کرد چمدونا رو بردم تا آسانسور.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;تو ایستگاه لیل، یه آقاهه داشت کتاب انگلیسی میخوند و من بسیار محتاج به دَشویی. به فرانسه گفتم شما انگلیسی صحبت میکنید؟ با لهجه سنگین گفت من بریتیشم. وسایل رو سپردم و شتابان به سوی دستشویی دویدم.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;یک مرتبه قطارم از TGV تبدیل شد به eurostar. eurostar خط آهنیه که از لندن میاد لیل تو فرانسه، میره بروکسل، بعد میره آمستردام. نتیجه‌؟ من قربون مجله انگلیسی توی قطار برم. تازه توش در مورد یه رستوران ایرانی تو لندن به اسم انار نوشته بود. خوشحالتر شدم. ضمنا دم تمامی انگلیسی های توی قطار گرم هی با هم حرف میزدن، من هی خوشحال میشدم که میفهمم چه خبره. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;تو ایستگاه بروکسل فرشته نجات اومد. خانم بسیار به قاعده و محترمی که مال شرکت یوروستار بود اومد و باهام انگلیسی حرف زد و یکی از چمدونام رو کشید برام تا پلتفورمی که میخواستم برم آخرشم گفت دفعه بعد اگر با eurostar میومدین، این تلفنم، این ایمیلم این شماره شرکت، زنگ بزنین بگین که واسه تون چرخ دستی بذارن. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;تو لوون لَ نوْ هم یک عدد همکلاسی اومد دنبالم و اون یه آسانسور پشت پله ها کشف کرده بود. وگرنه مجبور بودیم مثل بقیه بی خبرها چمدون رو از هونصدتا پله بکشیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;قسمتی بدشم حال ندارم بگم. چه کاریه من که الان یادم نمیاد، بشینم فکر کنم و بعد تایپشون کنم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;خونه گرفتن و بعد خونه عوض کردن و اینها هم یک ماجرای دیگه‌س. بعدا عرض میکنمش. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;به عنوان اشانتیون بدونین که من اول تو یه استودیو تو شهر خودمون تنها بودم و الان عوض کردم و با همکلاسی برزیلی 2 تا اطاق داریم تو خونه یک خانم پیر هایپراکتیو خارج از شهر. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-2911195334577997541?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/2911195334577997541/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=2911195334577997541&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2911195334577997541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2911195334577997541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-1193434594507260732</id><published>2010-07-26T14:27:00.001-07:00</published><updated>2010-07-26T14:29:49.498-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;امروز همه‌ش بدوبدو بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;خیلی خنده‌داره سیستم اینها. وقتی بنابه پول دادن توئه، همه‌چیز به سرعت انجام می‌شه. اما وقتی می‌خوای ببندی اکانت رو و دیگه استفاده نکنی، هزارجور بازی درمی‌آرن.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;مودم وسیم‌ها و همه‌چی رو ورداشتم بردم می‌گم آقا من دارم می‌رم، این مودم و غیره، حساب من رو ببندین برم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;می‌گن نه، باید نامه بنویسی به فلان‌جا، پست سفارشی کنی بعد اونها جواب بدن که بله اکانت شما بسته شد، با اون نامه بیای اینجا. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;گفتم آقا من پنجشنبه دارم می‌رم نامه‌ی جواب رو نمی‌رسم بگیرم، گفت خب رسید پست سفارشی رو بیار. برداشته‌م اون رو برده‌م و طرف ازم گرفت و تموم شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;حالا هی باید چک کنم ببینم ماه‌های بعد ازم پول برمی‌دارن یا نه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;از اونور دوست برزیلی من می‌دونسته که باید زودتر نامه بفرسته، خلاصه نامه رو با پست معمولی 2 هفته پیش فرستاده و هنوز براش جواب نیومده. امروز رفته پیش‌ یارو و طرف بهش می‌گه که نه و قبول نیست و نمی‌شه و باید دوباره نامه بفرستی با پست سفارشی. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;از این‌ور به من گفته‌ن مصرف ماه جولای رو پولش رو میگیرم و بعد قطع می‌شه، اگه از حسابتون پول برداشته شد، به ما بگین بهتون برمی‌گردونیم (خوبه من دارم واسه دفاع برمی‌گردم اینجا وگرنه اون بدبختی که می‌خواد بره از این مملکت و برنگرده معلوم نیست باید چیکار کنه) از اونور به دوستم گفته‌اند که خانم جان، از روزی که شما اون نامه‌ی جواب به دستت برسه، حسابت قطع می‌شه و پول 10 روز بیشتر هم کم می‌شه. بماند که پس گرفتن پول در اینجا مصادف با فرستادن 2-3 تا نامه ِ دیگه‌س که احتمالا هزینه پستش مساوی با همون مبلغ از دست رفته باشه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;درواقع هر کی تو اون مرکز یه چیزی می‌گه بهت. بستگی به این‌که کی باهات حرف می‌زنه، چه زمانی از روز می‌ری، هوا خوبه یا نه و غیره داره. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;این‌که پول از جسابمون بر می‌دارن یا نه هم بستگی به یه آدم دیگه داره.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;ولی جدی وقتی به 3 سوت می‌تونن یه حساب رو باز کنن، به همون سرعت هم می‌تونن ببندن حساب رو دیگه. این اداها چیه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;به فرانسه، مهد بوروکراسی خوش آمدید. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-1193434594507260732?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/1193434594507260732/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=1193434594507260732&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1193434594507260732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1193434594507260732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/07/blog-post_26.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7080274868402224703</id><published>2010-07-20T13:22:00.001-07:00</published><updated>2010-07-20T13:30:42.585-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;به آگهی هام برای خریدن و بردن وسایل خونه جواب داده‌ن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;چیزای قابل ملاحظه ای رو میخوان.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;چمدون ها رو آورده ام پایین.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;چمدون ها رو که میاری پایین رفتن خیلی نزدیک میشه بهت. یعنی خیلی معلومت میشه که داری میری. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;بیشتر از چمدون، این پلاستیک های وکیوم (که لباسای گنده رو بذاری توش و فورت با جاروبرقی هواش رو بکشی و هوورت تبدیل شن به کاغذ) خلاصه که من راستی راستی دارم میرم (/ میام)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; دیشب خواب بعضی دوستان و آشنایان رو دیدم اینجوری بود که من برگشته‌ام ایران و ناچارا دارم اینها رو میبینم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;این خواب‌ها رو که می‌بینم بیشتر باورم میشه که خب من واقعا از اینا بدم میاد. ضمنا یادمه که تو خواب مجبور شده بودم (مجبورم کرده بودن؟) که درس ریاضی پیشرفته رو بگیرم (با یه استادی که قیافه‌ش و مدلش شبیه استاد نکبت و نفرت‌انگیز و مذاب در ولایت خودم بود.) اعصابم خُرد بود و ضمنا نمی‌خواستم به روم بیارم. در کل خواب من دائم تعجب میکردم و دائم در حال وانمود کردن بودم که همه‌چیز خوبه و هیچ مشکلی نیست. استاده نشست بغل دستم و تو یک دایره یک مثلث کشید و گفت: "فلان معادله رو مینویسیم. قبول داری؟" گفتم: "Ok". ریشخندم کرد و گفت "البته خانوم فلانی نمی‌خواستن بگن اوکی. ما می‌دونیم، خودشونم می‌دونن." من هنوز گیج بودم که اولا من چرا اومده‌م سر کلاس؟ من خارج درس می‌خوندم. دوما حالا که آوردنم سر این کلاس من که ریاضی پیشرفته رو پاس کرده بودم. اصلا چرا سر کلاس ریاضی پیشرفته داره هندسه درس می‌ده؟ (من از هندسه بدم میاد.)&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;بعد یکی گفت "استاد ایشون همین دیروز از خارج اومده‌ن براهمین غایب بوده‌ن. الان اومده‌ن سر کلاس که از درسشون عقب نیفتن" می‌خواستم پاشم بگم کشک چی، پشم چی؟ من ارشد این‌جا رو ول کردم تموم شد رفت. نمی‌خوام از درسم عقب نیفتم. من نمی‌خوام اصلا این درسه رو. عوضش هیچی نگفتم و هی با خودم فکر می‌کردم ok؟ واقعا ok؟ خجالت نمی‌کشی از این کلمه؟ تو سریالای تلویزیون اون از خارج اومده‌هه می‌گه ok. بعد از هزارسال مسخره کردن همه‌ی اونایی که بعد از بازگشت به وطن می‌گن ok و لهجه عوض کرده‌اند حالا می‌گی ok؟ نه واقعا ok؟ روت می‌شه تو آینه خودت رو نگاه کنی؟ لابد یه خبری بشه می‌خوای بگی holy crap یا مثلا bloody hell بعد فکر کردم که مرامی منbloody hell رو نمی‌گم اصولا. بعد گفتم حالا اینا فُشه، وای به روزت اگه oh my god بگی. همینه دیگه، از ok شروع میشه. سوسول، سوسول، سوسول.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;حالا از این چیزا گذشته، من به تهران برمی‌گردم و مثل یک تهران‌نشین زندگی خواهم کرد. لابد ملت توقع دارند الان که از فرانسه برمی‌گردم بانوی محترم و ملیحی باشم و ضمنا یادگرفته باشم که کفش پاشنه‌دار بپوشم، لباسام haute couture باشن و غیره. لابد می‌پرسن فرانسه یاد گرفتی یا نه. برای این سوال یک نقشه کشیده‌م. تصمیم گرفته‌م بگم آره، یاد گرفتم. راستش اینه که یاد گرفتم. کارای اداری رو می‌تونم انجام بدم (کما اینکه ویزای بلژیک و تمدید ویزای فرانسه و اجاره دوچرخه و خریدام رو به فرانسه انجام داده‌م) اما تلفنی فرانسه حرف زدن هنوز غیرممکن است. داشتم می‌گفتم، برنامه اینه که بگم آره یاد گرفته‌م. به جهنم. دروغ بشنون. تهش اینه که بعد از این حرف من یک بنژوغ می‌گن و منم یه چرتی جواب میدم می‌ره دیگه. (فقط بابای یکی از بچه هاس که تو پاریس درس خونده بوده و اون فرانسه بلده، اگه دری وری بگم میفهمه قطعا) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;دونستن ماجراهای من به چه دردشون می‌خوره؟ کسی کمکم کرد اون موقعی که تنها مونده بودم تو زمستون اینجا؟ ملت منتظرن من که لابد یک ساله حال و حول کرده‌م برگردم و بگم آخ جاتون خیلی خالی بود. توضیح اینکه دهن من سرویس شد، همه‌ش تنها بودم، وقتی تو تراموا می‌نشستم و نمی‌فهمیدم مردم چی می‌گن ناراحت میشدم بی‌فایده‌س. این‌که اعتصاب‌های وقت و بی‌وقت اینها خفه کرد مارو. به هرکی که میگی نیشش باز می‌شه و می‌گه "ببین؟ فرانسه به مردمش احترام می‌ذاره. میان اعتراض می‌کنن." حالا اگه می‌تونی حالی طرف کن که خانم، آقا، تو اون زمستون وقتی یهو تراموا کار نمی‌کرد، من سوار رولزرویس نمی‌شدم بیام خونه و بعد کرواسان فرانسوی بخورم و فیلم ببینم. این‌جوری بود که من تا زانو تو برف کشون کشون کیسه خرید رو می‌کشیدم خونه و کفشای گلی-برفی رو که درمی‌آوردم، تازه باید تو خونه می‌لرزیدم، گاهی یهو می‌دیدی خونه آب گرم نداره. ضمنا باید درس می‌خوندم چون آخر هفته‌ش امتحان داشتم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;می‌دونی، بیفایده‌س توضیح دادن‌ها قرارمون اینه که چرت و کلیشه بگم و تموم شه بره.اما خودم رو باید واسه یک سری حمله‌ها آماده کنم. میگن که این حالت دفاعی‌ و این‌که از قبل فکر کنی که اگه فلان گفتند چی‌ جواب بدم خوب نیست. اما قطعا بعضی چیزا رو بهم می‌گن، بیاین من رو کمک کنین که چی جواب بدم. (هرچی رندانه‌تر باشه و طرف مقابل احمق‌تر جلوه کنه بهتره) بگین جملات بعدی، بعد از این جمله‌ها چی باشه :&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;-فلانی جان فرانسه بهت ساخته ها؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;-از پسرای فرانسوی چه خبر؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;-عزیزم خودمونیم چاق شدی‌ها...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;-تو که هیچ‌وقت کار خونه نمی‌کردی چه‌جوری زندگی کردی؟&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;-یعنی ما باور کنیم تو غذا پختی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;-حالا واسه‌مون یکم فرانسه صحبت کن ببینیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;- تو که آهنگ فارسی بلدی، یه شعر فرانسوی برامون بخون.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;-شراب فرانسوی چه جوری بود؟ نگو که نخوردی&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;-وااا، آدم بره فرانسه بعد شراب فرانسوی نخوره؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;- فشن تو شهرتون چه طوری بود؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;-خارجی ها آرایش نمی‌کنن واقعا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; از امسال و فرانسه که گذشت. گاهی اومدم چیزی بنویسم تو وبلاگم، فکر کردم نُنُر جان خودت رو لوس نکن؛ بنویسی که چی. در حالی‌که الان فکر می‌کنم خب می‌نوشتم چی می‌شد؟ مگه بجز چند نفر که فلسفه زندگی می‌نویسن تو وبلاگشون و اونایی که بامزه می‌نویسن، بقیه چی می‌نویسن تو وبلاگشون؟ خدا عمر بده به لاله منصفانه، که هر پستش من رو متقاعد می‌کنه که یک ورودی جدید به خارج مارج می‌تونه در مورد چیزایی که بنظرش جالبه حرف بزنه و lame نیست. (lame؟ lame؟ این مثل همون okئه لابد). &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;خدا بخواد و خود سانسوری و ملاحظات شخصی بذاره، ایشالا از تهران و بلژیک می‌نویسم. یا از چند روز مونده به رفتن از فرانسه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7080274868402224703?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7080274868402224703/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7080274868402224703&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7080274868402224703'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7080274868402224703'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4975724129474111599</id><published>2010-05-09T11:12:00.001-07:00</published><updated>2010-05-09T11:43:15.152-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;یادم میاد اون موفع که جوان کوشا و ورزش دوستی بودم، موقع تمرین با تیم شنا بسیار می بالیدم به هیکل ایجاد شده. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;هر شب 60-70 تا دراز نشست میزدم، شنا سوئدی حرکت مورد علاقه م بود (والبته از دویدن بدم می اومد) بماند که من تو اون تیم شنا کاره ای نبودم. دو دسته بودیم، دسته خفن ها و دسته یواش ها. من تو دسته یواش ها کرال سینه رو همیشه خوب میرفتم و به قورباغه و کرال پشت که میرسید لوزر تمام بودم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;یادمه یکی بود تو دسته قوی ها، لامصب مثل فرفره شنا میکرد. گوشتالو بود و حتی چربی هم ازش آویزون. ما طول اول رو نرفته، لعنتی طول سوم رو شروع کرده بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;مکانیسم حفظ اعتماد به نفس من هم این بود که از استخر که میایم بیرون صاف راه برم که ملت بدانند درسته من از نظر ارتفاع یه مترونیمم، اما هیکل به قاعده س. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;مفتخری بودم برای خودم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;الان هیچ کدوم از شلوارایی که با خودم از تهران آوردم پام نمیره. منظورم آی دکمه هه بسته نمیشه نیست. منظورم اینه که دقیقا پام نمیره. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;اثر طولانی نشستن پشت میز و هیچ حرکت نکردن در طول فصل زمستونه. ضمنا مسافرت به ایتالیا و خوردن انواع اطعمه و دسر (در حالی که دیگه داشتم میترکیدم و لامصب چقدر خوشمزه بود) رو هم اضافه کنین بهش. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;الان 3-4 هفته س هر شب سالاد کاهو میخورم، با روغن زیتون و سرکه. برای ناهار سعی میکنم غذای سالم بردارم، میوه بردارم، هر چی ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;ورزش هم تازه شروع کرده ام. اما این چربی ای که من میبینم، رفتنی نیست. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;یادش بخیر اون موقع هرچی دلم میخواست برمیداشتم میخوردم، همیشه غذا ته بشقابم میموند، دغدغه ِ چی رو بخورم و نخورم نداشتم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;الان یک قاشق مربا میخورم، تا شب روی مغزمه که مربا خوردی، مربا همه ش قنده، برای خوردن خوب نیست. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;چون مربا خوردی، همه اون ورزشی که کردی به باد میره. مگه یادت نیست دستگاهه رو تو تهران... کلی روش راه میرفتی، تازه کالریش میشد قد یه کاسه ماست. حالا مربا بخور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;هی مربا بخور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;تو چاق میشی، چاق میشی، چاق میشی...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4975724129474111599?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4975724129474111599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4975724129474111599&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4975724129474111599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4975724129474111599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7848229264513453780</id><published>2010-03-13T09:45:00.001-08:00</published><updated>2010-03-13T09:47:33.935-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;برنامه جدیدم شده خوندن در مورد ماجرایی که بر آلمان شرقی گذشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;دیواری که یک شبه کشیده شد و سالهایی که دیوار ماند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;با خیال راحت به حال خودمون و آلمان های شرقی گریه میکنم.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;دقیقا هیچ امیدی به بهتر شدن اوضاع ندارم. دلم برای بهار تنگ شده. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;دیدوبازدید اقوام و معاشرت زورچپانش را دوست نداشتم. خانه‌تکانی نفس‌گیرش هم همیشه خسته‌ام میکرد.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;سفره چیدن دقیقه آخر و وسواس سر اینکه چه‌جوری بچینیم تقارنش بیشتر میشه اما خیلی تکراری نشه را هم دوست نداشتم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;روشن کردن تلویزیون و دیدن چارتا آدم کت‌شلواری بی‌معنی که ممتد مفت‌ میگفتند و هر‌هر میکردند و یک خانمی که احیانا مقنعه و هدبند سفید یا کرم پوشیده بود و دلبری متین می‌کرد را هم دوست نداشتم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;دیدن سال تحویل در حرم امام رضا و گریه دست‌جمعی ملت را هم اصلا دوست نداشتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بهشت زهرا که می‌رفتیم یک عالمه گل خریدن و پیش دوستها و اقوام از دنیا رفته، بودن رو دوست داشتم، اما هردفعه تو ماشین سرگیجه می‌گرفتم و حالم بد می‌شد. قسمت ماشینش رو دوست نداشتم.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;این‌که لنگ ظهر به حال کپک از خواب بیدار می‌شدم رو هم دوست نداشتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;چهارشنبه‌سوری حال نداشتم از خونه برم بیرون و وقتی میرفتم توی کوچه هم جرئت نمی‌کردم از آتیش‌های خیلی بلند بپرم. (یک‌بار میخ جعبه رفت توی انگشت پام و انگشته ورم کرد و تا 20 فروردین داشتم آنتی بیوتیک می‌خوردم برا چرک نکردن پا) بزن برقصش ظاهرا باید خوشحالم می‌کرد، ولی نمی‌دونم چرا یک‌مرتبه بدم می‌اومد و هیچ‌وقت در این حرکت شرکت نمی‌کردم و وایمیستادم یه گوشه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;با این همه احساس بد نسبت به سروته ماجرا، دلم برای عید کنار خانواده‌م تنگ شده. نمی‌دونم برای کجای ماجرا دلم تنگ شده. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;صریح که از خودم می‌پرسم واقعا دوست داشتی الان اونجا بودی با اون وضع، فکر می‌کنم جوابم نه باشه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;اما دلم برای خود بهار تنگ شده. شاید برای همان چند خاطره معدودی که دارم از یک حاجی‌فیروز رقاص و یک قاشق‌زنی بامزه (که البته وقتی برگشته بودم خونه باز ناراحت بودم، یادم نیست چرا) و برگ‌های ریزه‌ریزه‌ای که زور می‌زدند رشد کنند و آن یک‌دفعه‌ای که تو بارون اردیبهشت گیر کردم و زیر دوتا درخت (که یکی‌شون ارغوان بود)  وایساده بودم تا بارون بند بیاد (نهایتا بصورت کاملا خیس به خونه برگشتم).&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;شاید من آدم زیاده‌خواهی هستم. اخیرا اجازه کارکردن با دستگاههایی رو پیدا کردم که تو تهران خوایش رو هم نمی‌دیدم. لابد درحال پیمودن قله‌های ترقی هستم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;حالا هرچی، من دلم برای بهار تنگ شده و تا اوضاع اونجا به این منوالیه که هست، کاری ازم برنمیاد جز اینکه بشینم به آلمان‌های شرقی فکر کنم و فکر کنم که تو خیلی بیچاره بودن تنها نیستیم. یه موقعی یک آدمایی مثل ما خیلی غصه خورده‌اند. می‌خواستند از دیوار رد شوند و بنگ. کشته می‌شدند. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;آلمان‌های شرقی، چه‌جوری اون دیوار فروریخت؟ چیکار کردین که فرو ریخت؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;من هیچ انتهایی بر بلایی که سر این مردم و مملکت اومد نمی‌بینم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;من دلم‌ می‌خواد جایی زندگی کنم که اومدن بهار یک اتفاق خوب باشه. دانشمند نشدم هم مهم نیست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;من از همون اول باید آشپز می‌شدم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7848229264513453780?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7848229264513453780/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7848229264513453780&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7848229264513453780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7848229264513453780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5287222626746996729</id><published>2009-12-21T11:17:00.001-08:00</published><updated>2009-12-21T11:17:33.112-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;مامان هميشه مي‌گفت خبر فوت طالقاني رو كه شنيدم خيلي دلم سوخت. ايران نبودم و خبر رو كه شنيدم شوكه شدم و خيلي غصه خوردم. تو اين سالها هروقت سالگرد فوت طالقاني بود، مامان نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: &amp;quot;آدم خيلي خوبي بود، يادمه چطور خبرش رو شنيدم. خيلي دلم سوخت.&amp;quot; من از فرق طالقاني با بقيه اون موقع‌ها خبر داشتم. مي‌دونستم كه آدم خوبي بوده و حرف حق مي‌زده و چيزاي ديگه. اما مفهومم نمي‌شد غصه‌اي رو كه مامانم واسه طالقاني خورده و هميشه مي‌گه كاش تو تشييعش بودم.&lt;br&gt; حالا من خبر فوت آيت‌ الله منتظري رو شنيده‌م. برق از سرم پريده و مات و مبهوت دروديوار رو نگاه مي‌كنم. کاش تو تشييعشون بودم.&lt;br&gt;خيلي دلم سوخت.&lt;br&gt;خيلي.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;سر حق ايستاد و آرام زندگي کرد و آرام هم رفت.&lt;br&gt;مرد راستگويي که ميون مردم جاودانه مي‌مونه. &lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5287222626746996729?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5287222626746996729/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5287222626746996729&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5287222626746996729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5287222626746996729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/12/blog-post_21.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7411551003861084715</id><published>2009-12-04T10:51:00.001-08:00</published><updated>2009-12-04T10:51:54.044-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;سکوت دائم خانه‌ام گاهی برایم سخت می‌شود. من که برای درس خواندن همه‌چیز و همه‌کس باید ساکت می‌شدند، الان دائم از این سکوت فراریم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;برای نشنیدن صدای ساکتی خونه آهنگ بی‌کلام و کلاسیک می‌گذاشتم و درس می‌خواندم. تقریبا کل ویدیوهای یوتیوب تحت عنوان baroque  رو گوش کرده‌ام. خوب بود، اما فایده نمی‌کرد. به گوش قشنگ می‌اومد، به دل می‌نشست و حواس رو پرت نمی‌کرد. اما موکد یادم می‌آورد که این خانه ساکت و خالی‌ست و تو برای نشنیدن سکوت مزمن خانه داری من را گوش می‌دهی. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;می‌خواستم آهنگ فارسی بگذارم، اما مطمئن بودم که اگر آهنگ را بشناسم حواسم پرت می‌شود و حتی اگر نشناسم هم ناخودآگاه شروع به حفظ کردن آهنگ و خواندن همزمان می‌کنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;آخرش کم آوردم و رفتم یکی از دوردست‌ترین آلبوم‌های شهرام ناظری ( که حدس می‌زدم هیچ کدوم از آهنگهاش رو بلد نباشم) رو گذاشتم. مشغول درس خواندن بودم و این‌دفعه حالم، حال بهتری بود. صدایی که می‌خواند برایم آسان بود و من صدا را می‌فهمیدم. نمی‌دانم تمرکزم را بهم می‌زد یا نه، اما حال بهتری داشتم. فقط یک لحظه، اول یکی از آهنگها دلم ریخت. آهنگه که شروع شد شبیه یک آهنگ دیگه‌ای بود که من رو به خاطره‌ی دوری می‌فرستاد و هرچقدر زور می‌زنم یادم نمی‌آد که مربوط به چیه. تنها چیزایی که یادم می‌آد یه پیکانه و یه پیرمرد خوش‌اخلاق توش و من سوار ماشین نیستم و احتمالا دم عیده. این آهنگ  دومیه که برام تداعی شده، خودش رو یادمه، اما بقیه‌ش رو یادم نیست و یکی از آهنگایی که واقعا دم عیدی زیاد پخش می‌شه. سالها پیش هم رادیو این آهنگه رو هرروز صبح می‌گذاشت و من اون رو هرروز از رادیو ماشین می‌شنیدم...&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;بعد یادم رفت به اون موقعی که وبلاگ بعضی‌ها که خارج از ایران بودند و از آهنگ گوش کردناشون می‌نوشتن رو می‌خوندم. مثلا می‌‌خوندم که طرف &amp;quot;پرستش به مستی‌ست در کیش مهر&amp;quot; گوش کرده و خودم با خودم می‌رفتم در زمان‌های قدیمتری که صدای این آواز توش وجود داره. بعد هم یک چایی می‌ریختم واسه خودم و ته تهش یادم می‌رفت به موقعی که مادر بزرگ خدابیامرز زنده بود و رادیو خونه‌ش همیشه به راه و اصلا ماجرای فلان مسافرت و بهمان سال تحصیلی که هرروز صبحش که مدرسه می‌رفتم فلان تصنیف تو ماشین پخش می‌شد. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;من شاید خوب نتونم بفهمم که چی می‌خوام، و وقتی تصمیم به کاری می‌گیرم اصولا قیافه‌م شبیه به کسی که 100٪ مطمئنه نیست، اما خوب می‌فهمم که چی نمی‌خوام و الان می‌دونم که من این جور ِ اینجوری رو دوست ندارم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;این‌جوری رو دوست ندارم که تنها چیزی که باعث می‌شه من یک‌مقدار احساس آرامش کنم صدای ناظری باشه. دوست ندارم اون چیزی که من رو وصل می‌کنه به چیزهایی که یادم می‌آد یک آهنگ و صدا باشه. الان دارم درک می‌کنم همه اونهایی رو که ایران که بودند دست به ساز نمی‌بردند و از ایران که اومدند بیرون، دف و تنبک و ستور و تار و سه‌تاری می‌زدند که بیا و ببین. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;تو همون یک مرتبه قراری که با چندتا ایرانی‌های اینجا داشتم، دعوت بودیم خونه یک آقایی که با یک خانم فرانسوی ازدواج کرده و الان دو تا بچه دارند. 4 تا سه‌تار و یک دف و یک پیانو تو خونه بود. تعجب کرده بودم از این‌همه ساز و اینکه همه‌شون هم مال آقاهه‌س.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;تهران، شلوغ و خرتوخر و بی‌نظم و مردم چشم هم رو درمیارن و ماجراهای صف تاکسی و اتوبوس و مترو و خرید و فروشنده و اعصاب خوردی مزمن و این‌که دائم گارد داری واسه اینکه اگه کسی چیزی گفت یکی بذاری تو کاسه‌ش واینترنت خراب و دانشکده بی‌دروپیکر و ملت مفتخربه‌نفس و همه اینها قبول. تک‌تک‌شون رو به خاطر دارم و قطعا یادم نمی‌ره. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;اما من اینجا رو جا نمی‌افتم. من این‌جوری رو دوست ندارم که این‌جا دائم می‌رم و میام و هی دلم اونجاست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;این‌جوری دوست ندارم که نه عید اینا عید منه، نه عید من عید ایناس، نه حرف اینا حرف منه، نه حرف من حرف ایناس. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;من درک می‌کنم که 14روز تعطیلی عید اصولا عذاب الیم بوده بر من (که دو هفته کریسمس هم واسه اینها تو همون مایه‌هاس) و من همواره غر زده‌ام برای دیدوبازدید‌های بی‌ربط و بیکاری ممتد در خانه و در نتیجه‌ش کلافه شدن دست‌جمعی همه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;اما عید اینها هم واسه من عید بشو نیست. قشنگ هست، جالب هست، اما در دل من جا نمی‌شود. گلوله‌های قرمز و طلایی و اینها همه خوب وخوشگل. اما من دائم نسبت به‌شان احساس &amp;quot;قشنگه، ولی خوب که چی&amp;quot; دارم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;من هم اینجا دلم برای خورشت کرفس و قرمه‌سبزی و خیلی غذاها تنگ می‌شود. امکان پختن بعض‌هاش رو دارم و بعضی‌ها رو نه. اما یک چیزی وجود داره، که باعث می‌شه حتی این پلو هم اون پلو نباشه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;پلو رو می‌گذاری جلوت و یک شجریانی، ناظری‌ای چیزی می‌گذاری و سعی می‌کنی فکر کنی که همه‌چیز روبراهه... &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;مساله نه عیده، نه پلو، نه قرمه‌سبزی و نه هیچ‌چیز دیگه. مساله اینه که حتی اگر عادت کرده باشم و دیگه چم‌و‌خم اوضاع هم دستم اومده باشه، من اینجا جاگیر نمی‌شم انگار. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7411551003861084715?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7411551003861084715/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7411551003861084715&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7411551003861084715'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7411551003861084715'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-6731620200736436755</id><published>2009-11-17T11:19:00.001-08:00</published><updated>2009-11-17T11:27:46.223-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;حافظه‌م بدجوری داره از دست می‌ره. قبلا یک بوی عطری، صابونی، غذایی حس می‌کردم بلافاصله ردش گرفته می‌شد و یادم می‌اومد که کجا بودم و کیا بودیم و حالم چطور بود اون موقع و دوران خوشی بود یا نه.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;حالا اخیرا بوی عطر می‌شنوم، هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد مال کی بود و کجا بود. دز طی 2-3 هفته اخیر، فقط 2 تا بو رو یادم اومده. یکیش یک مجموعه صابون خفن و گرونی بود که نوشته بود اسانس گیاهی‌ش طبیعیه و هزارتا خاصیت داره، چون صابون رو دست‌ساز درست کردند و این حرفا. مُردم تا یادم اومد بوی کمد صابون خونه مادربزرگم رو می‌ده. یک دفعه هم یک خانمی تو تراموا بغل دستم نشسته بود و بعد از مدت طولانی یادم اومد عطرش یکی از عطرهای قدیمی مامانمه.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;هرچندوقت یک‌بار سعی می‌کنم چیزای مختلف رو دوره کنم که یادم نره. بلند بلند تو خونه حرف می‌زنم، شعر می‌خونم که مطمئن شم درست دارم حرف می‌زنم و شعرها رو یادمه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;حالا یه چیز دیگه، چند سال پیش مهمونی جایی دعوت بودیم و یکی از اقوام اومده بود، پسرش و عروسش و دو تا بچه‌هاشون (یه دختر 17 ساله و یک پسره 14 ساله) یک سالی می‌شد که رفته بودند کانادا و این خانومه بهشون اخیرا سرزده‌ بود و برگشته بود ایران.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;تعریف می‌کرد که دختر خانواده اونجا داره هنر می‌خونه و تو کاراش هی بته‌جقه می‌کشه، هی صورت‌های مینیاتوری با ابروی پیوسته و از اون خورشید خانوم‌های کلاسیک می‌کشه و این حرفها. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;دقیقا در همون لحظه‌ای که داشت تعریف می‌کرد با خودم فکر کردم که یا خانومه داره اغراق می‌کنه و زیادی گنده‌کرده ماجرا رو یا ماجرا واقعیه. بعد دختره چه زور بی‌خودی داره می‌زنه. که چی حالا و حالا مثلا آبی فیروزه‌ای درآوردی و موهای چین‌چین‌شکن‌شکن کشیدی واسه نقاشی‌ها. بعد مثلا تو الان واو ایرانی هستی؟ یه همچین فکرهایی. الان که اینجام کم‌کم دارم متوجه می‌شم که شاید خانومه اونقدر هم اغراق نکرده باشه و احتمال انجام این‌کار توسط دختره هم چندان بعید نیست و اون‌قدر هم بی‌معنی نیست کارش. (حتی الان یادم نمیاد اون‌موقع دقیقا به چه دلیلی فکر می‌کردم دختره داره کار بیخودی می‌کنه.) من از کانادا و امریکا خبر ندارم. از شهرهای بزرگ مثل پاریس و لندن هم خبر ندارم. اما اینجا، توی شهر دانشجویی کوچیک، کسی نمی‌دونه ایران کجاست. خیلی بدونند یک تصوری تو مایه‌های افغانستان، پاکستان دارند. در این حد که یکی دو دفعه وقتی ازم پرسیدند  ایران کجاست و من خواستم بر اساس همسایه‌های ایران آدرس بدم اسم ترکیه را آورده‌م (توقع ندارین بابت معرفی مملکت اسم همسایه‌های دیگه رو بگم که؟) و بلافاصله جواب بعدش این بوده که "نه ترکیه که تو اروپاس." &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;به هزار و یک دلیل ما ناشناخته هستیم. کسی در مورد پرسپولیس و معبد آناهیتا و زیگورات نمی‌دونه.  تو لوور هم قسمت ایرانش کامل معلوم و مشخص نیست (بر خلاف مصر و یونان)، وسط قسمت پاسارگاد و چغازنبیل یکی دو اطاق از تمدن بابلی گذاشته‌اند و وارد بخش چغازنیبل که می‌شی جایی ننوشته این ادامه ایرانه. بماند که رو یکی دو تا نقشه ورودی اطاق‌ها هم خلیج‌فارس رو خلیج عربی نوشته بودند (و ملت کلمه عربی رو روی یکیش خط زده بودند). کسی آب گرم سرعین رو نمی‌شناسه و اصلا خبر ندارن که 2 تا دریا داریم و یک خلیج یا مثلا کشور چهار فصل هستیم و ادبیاتمون فلان بوده و دانشمند داشتیم و این حرفا. جابرابن‌حیان و ابن‌سینا و عمربن‌خیام هم بخاطر این قسمت "بن" در وهله اول ایرانی شناخته نمی‌شن. مولوی هم که رومی‌ئه و اونم ایرانی فرض نمی‌شه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;این‌جوری بگم که اون چیزایی که برای ما گذشته پرشکوه و افتخارآمیز مملکته، برای بقیه ناشناخته‌س. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;من نمی‌گم همه همین‌طوری هستن‌ها... ولی آدمی که تو شیرینی فروشی می‌بیندت و می‌پرسه کجایی هستی؟، وقتی بهش می‌گی ایران اگه یک قدم نره عقب، یا ابروهاش یک‌مرتبه به سمت سقف نره، یه لبخندی می‌زنه و می‌گه: :اوه، ایران" (اینجوری که نفهمیده اصلا کجا رو گفتی،‌فقط کلمه‌ای که گفتی رو تکرار می‌کنه. اگر می‌گفتی اهل قانقاریا هستم هم فرقی براش نمی‌کرد.) الفبامون رو هم الفبای عربی می‌دونن و اگر می‌تونی توضیح بده که این فارسیه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;تو پاریس یک رستوران ایرانی‌ای منو غذاش رو دم در گذاشته بود (جاتون خالی، نیم‌لیتر دوغ 7 یورو، یعنی 10 تومن اینطورا) دو تا خانومه اومدن و گفتن که خب این که غذا عربیه و این‌ها. من گوشم شنید و ناخودآگاه گفتم نه غذاش، غذا عربی نیست. بعد خانومه برگشت با یک لحن و ادب خیلی منوری (که مختص مردم فرانسه‌س کلا) گفت ببین این حوف عربی هستند. من گفتم فارسیه، بهرحال اگر غذای ادویه‌دارو تند عربی می‌خواین اینجا جاش نیست. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;گاهی فکر می‌کنم که شاید واقعا مخاطب ما نخواد دائما در مورد شگفتی‌های مملکت ما بدونه و شاید دوست نداشته باشه و چرا ما باید به‌زور هر حرفی که شد بگیم "اون رو ما هم داریم؛ ما لباسمون فلان‌طوره، ما مهمون‌نوازیم، شیراز قشنگه انگور داره، دیدی اون شرابه که اون روز خریدی روش نوشته بود great shiraz، شمال فلانه، نون‌برنجی داریم....."&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;خب مگه اون روسه هی می‌گه ما فلان و بهمان داریم؟ یا مگه برزیلیه اینقدر در مورد آب و هوای مملکتش و فستیوالش حرف می‌زنه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;اما این رو هم می‌فهمم که ما دوست داریم چند کلمه‌ای بگیم از خودمون. انقدر ناشناخته هستیم که ناخودآگاه دلمون می‌خواد توضیح بدیم مملکت رو که بشناسنمون.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;یه چیز دیگه هم هست. اصلا ما آدمهای این‌طوریی هستیم و خب باشیم. مگه اونها مراعات مخاطب رو در بعضی مسائل می‌کنند که ما مراعات کنیم؟ ما می‌خوایم آدم‌های توضیح‌بدهی باشیم اصلا. واللا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;پ.ن. این نوشته همین‌جوری نوشته شده و والله حوصله بحث در مورد بعد فرهنگی ایران و ایرانیان و این ماجراها رو ندارم. اگر چیزی الان برام مهم باشه نگه داشتن حافظه‌مه که معلوم نیست از کجا نشتی داره.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-6731620200736436755?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/6731620200736436755/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=6731620200736436755&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6731620200736436755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6731620200736436755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/11/blog-post_17.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-672484260195931363</id><published>2009-11-15T08:02:00.001-08:00</published><updated>2009-11-15T08:07:13.231-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="  ;font-family:Georgia, serif;font-size:16px;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;از کودکی هلاک ایکیا بودم و مجله‌هاش رو از هرجا پیدا می‌کردم جمع می‌کردم و این‌جور حرفا. حالا کم‌کم دارم با خود ماجرا آشنا می‌شم. مغازه‌ش که بیرون شهره. حالا می‌گیم جا تو شهر کمه و جا می‌خواد و اینا. رفته‌ بودم جعبه بگیرم، جعبه‌هه بود، درش نبود. (توضیح اینکه شما همه‌چیز رواز تو انبار ایکیا باید خودت پیدا کنی و اگر مشکل داشتی به مسئولین محترم بگی.) حالا اگه می‌تونی مسئولین محترم رو پیدا کن( این دفعه آخری که رفتم انقدر کفرم در اومده بود که شمردم ببینم واقعا چند نفرشون هستند سر کار. تو مجموعه انبار به اون گندگی (شامل 10-12 سالن که پشت سر هم طی می‌کنیشون) فقط 3 نفر بودن) رفته‌م یکی رو پیدا کرده‌ام می‌گم این جعبه‌هه (یک جعبه با ابعاد یک متر×70 سانت×20 سانت) درش نیست. میگه که خب 3 هفته دیگه بیا. من اون‌موقع خنگ بودم خوشحال بودم از ایکیا خرید می‌کنم رفتم و سه هفته بعد اون همه راه رو کوبیدم دوباره رفتم واسه در جعبه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;حالا ایندفعه ورداشته چراغ مطالعه فروخته لامپ هم رو بسته روش با طول عمر مثلا بسیار بالا. من1 ماه کمتره که این چراغه رو دارم. و احیانا شبا روشنش کردم فقط. چراغ عزیزمون سوخت دیروز پریروز. تو هرچی مغاره می‌گردم لامپ مشابهی که به چراغه می‌خوره رو پیدا نمی‌کنم. پا شدم ایکیا به این هوا که دیگه  خودشون لامپ خودشون رو دارند دیگه. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;شما بگو دریغ از یک لامپ مشابه. دنبال مسئول ماجرا می‌گردم طرف نیست. رفتم سالن پشتی باز هم نبود.... چندتا سالن رفتم عقب دیدم هیشکی نیست، گفتم برم سالن جلویی‌ها رو بگردم. آخرش از تو قسمت لوازم باغبونی یکی رو پیدا کردم (که صد البته انگلیسی یک کلمه هم نمی‌فهمه) بهش می‌گم آقا من دنبال لامپ فلان مدل می‌گردم. باهام اومد و گفتم اینجا اسمش رو زدین اما تموم کردین. تو انبار اصلی هست یا نه؟ طرف بدبخت رفته رو کامپیوتر گشته یپدا کرده که روز 2شنبه 3 تا دونه لامپ جدید میارن. و روزای دیگه هفته هم هیچی. بهش می‌گم یعنی دوشنبه بیام؟ می‌گه راستش رو بخوای 3 تا دونه واسه لامپ عدد معقولی نیست و اگر بیارن زود تموم میشه و می‌خوای 2 هفته دیگه بیا ببینیم اصلا لامپه تولید می‌شه یا نه. ما هم تشکر کردیم و رفتیم پی کارمون.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;بعد رفتم همون قسمتی که چراغ مطالعه من رو گذاشتن، هزارتا کاغذ رنگی و قشنگ‌کاری و آی کریسمسه بیاین خرید و یه عالمه هم چراغ مطالعه مثل مال من و طبعا یک عالمه آدم که این رو می‌خرن (چون نه مثل اون 5 یورویی بنجل هاست نه مثل اون 25 یورویی خفن‌ها) و ضمنا یک سری چراغ دیگه که به همه اونها هم لامپ این مدلی می‌خوره و لابد مردم باید بجای لامپ سوخته کُره سبز و قرمز کریسمس وصل کنند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;خلاصه خواستم در جریان باشین اون موقع که کاتالوگ ایکیا رو ورق می‌زنین و می‌گین آی کاشکی بالش‌های ما مثل این بالش رنگیا بود و وای کاشکی یه لحاف چاق مثل این داشتم و آی چه چراغ مطالعه خوبی و واو چقدر باحال، همه‌چیز تو جعبه چه خوبه؛ تو ذهنتون باشه که جعبه‌هه درش نیست. چراغه لامپش سوخته. لحاف چاقه رو باید خود لحاف و روکشش رو جدا بخری و ضمنا امیدوار باشی روکش لحاف بعد از شستن آب نره و بالشه هم اون‌جوری که فکر می‌کنی نرم و خوشایند نیست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; "&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:Arial, sans-serif;font-size:100%;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="border-collapse: collapse; white-space: pre-wrap; font-size:12px;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-672484260195931363?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/672484260195931363/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=672484260195931363&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/672484260195931363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/672484260195931363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/11/blog-post_15.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5587642454250427483</id><published>2009-10-21T12:59:00.001-07:00</published><updated>2009-10-21T12:59:42.969-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;من دوست دارم یک نکته ای رو به زبان آموزان عزیز گوشزد بکنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;قدیما وقتی یکی کلاس زبان انگلیسی می رفت بعد یک مدتی می دیدی &amp;quot;س&amp;quot; و &amp;quot;ش&amp;quot; رو یک حالت نازی تلفظ می‌کنه، یا مثلا تصمیم می‌گیره که &amp;quot;ر&amp;quot; رو به خارجی‌ترین حالت ممکنه ادا کنه. بعد از یک مدت رایج شد هرکسی یک‌ذره وسط فارسی حرف زدن انگلیسی تلفظ می‌کرد، ملت کلی بهش می‌خندیدن و دستش می‌نداختن و خلاصه یک پروسه‌ای بود شامل مراتب مختلفی از مسخره‌بازی.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;توی کلاس فرانسه خیلی سعی می‌کردیم که درست تلفظ کنیم. معلممون هم آدم خوبی بود. اما یک اشتباه رایجی هست که ملت می‌کنن و ما هم کردیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;عزیزان من، فرانسه کشور عشق و عاشقی و شکلات وگل و بلبل. اما مردم تو فرانسه مثل خواننده‌های فرانسوی ظریف و لوند حرف نمی‌زنن. یا در طول روز کسی مثل هنرپیشه‌های فرانسوی در لحظات بسیار عاشقانه و دوست‌داشتنی فیلم‌ها صحبت نمی‌کنه. تو بلند‌گوهایی که تو ایستگاهای قطار و هواپیما هست هم کسی دلبری صوتی نمی‌کنه. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;این اشتباه رو فقط ایرانی‌ها نمی‌کنن‌ها. اون روزهای اول، هرکسی از کشور دیگه‌ای اومده بود و حرف می‌زد، چند دسیبل صداش رو نازک می‌کرد و خیالش راحت‌ بود که تلفظ فرانسه‌ش درسته. فکر می‌کنم که خود فرانسوی‌ها هم خیلی بدشون نمی‌آد ملت همچین تصور دلبری از فرانسه حرف زدن داشته باشن برای همین تو تبلیغ‌هاشون اون چیزی رو اجرا می‌کنند که تصور غلط ماست. برای این‌که دقیقا متوجه منظورم بشین، این تبلیغ 30 ثانیه‌ای رو ببینین: &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=P1OIMdoi8tg"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=P1OIMdoi8tg&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;و بدونید که مردم عمرا این شکلی حرف نمی‌زنن. حتی می‌تونم بگم بطور کلی تُن صدای حرف زدن مردم &amp;quot;بم&amp;quot; ئه. (دقت کنین دارم می‌گم تن صدای حرف زدن مردم، نه تن صدای مردم.)&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;من پاریس‌نشین نیستم (اما همکلاسی پاریسی یکی دو مورد دارم و ولله این‌جوری حرف نمی‌زنن. اتفاقا از بقیه هم بَم‌تر هستن.) جنوب هم نیستم که بگم تلفظ جنوبی‌ها فرق داره. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;خلاصه زبان‌آموزان عزیز، از من می‌شنوین اون تلفظ ظریف فرانسه رو بی‌خیال شین و سعی کنین به طبیعی‌ترین حالت ممکنه و بدون زور زدن و تغییر صدا حرف بزنین.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5587642454250427483?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5587642454250427483/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5587642454250427483&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5587642454250427483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5587642454250427483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/10/blog-post_21.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8354599234862904032</id><published>2009-10-10T11:03:00.001-07:00</published><updated>2009-10-10T11:35:52.029-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;اینجا همه‌چیز را باید پیدا کنی. کشف کنی کلا. کاتالوگ‌ها قشنگ و رنگارنگ است، بماند که کلا غیرانگلیسی‌ست و همه‌چیز را باید ترجمه کنی، اما به مرور می‌فهمی که کاتالوگ صرفا کاتالوگ است و قرار نیست اطلاعات به‌دردبخور بهت بدهد.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;تا همین پریروز نمی‌دانستیم بالاخره ما بیمه هستیم یا نه. اصلا بیمه‌مان چطوری‌ست. کارت دارد یا ندارد. مریض شدیم کجا باید برویم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;مسئول آموزشیمون نمی‌دونست. دفتر امور دانشجویان بین‌الملل نمی‌دونست و پرستار و دکتر درمانگاهی که مخصوص انجام آزمایش‌های پزشکی دانشجوهای بین‌المللی برای گرفتن کارت اقامت هست هم نمی‌دونستند. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;دکتره برگشته می‌گه شما حتما باید الان کارت بیمه داشته باشین، وقتی می‌پرسیم که پروسه گرفتن کارت بیمه برای افراد معمولی چقدر طول می کشه، بعد از 10 دقیقه صحبت درمیاد که حدودا 6 ماه طول می‌کشه تا همچین کارتی بدستت برسه.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;تصادفا یکی از هم‌کلاسی‌ها یک ساختمونی رو دیده بود که لوگوش شبیه لوگوی یکی از هزارتا کاغذی بود که بهمون داده بودند و رفته بود از آنها سوال کرده بود و بالاخره کشف کردیم که باید بریم فرم پر کنیم و کپی مدارک فلان و بهمان بدهیم و بعد یک دکتری می‌شود پزشک ما و همیشه اول به او مراجعه می‌کنیم. یکی از همکلاسی‌ها که پارسال هم اینجا بوده 2 روز تب داشته و روز دوم رفته پیش دکتر خودش تو درمانگاه دانشگاه. پرستار چک کرده که آنفولانزا نوعA نداشته باشه و بعد گفته که خب دکترت وقتش پره فلان موقع (=3 روز بعد) بیا. به خرج خودش رفته یک دکتر دیگه و ادالت کلد دریافت کرده.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;همسایه جدید دیگرم هم آمده. یک دختر لهستانی‌ست. در حال تمیز کردن بالکن دیدمش. گفت که اون هم فرانسه بلد نیست و قراره سه سالی اینجا واسه دکترا بمونه و از فردا میره کلاس زبان.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;زندگی‌ام مزخرف ماشینی شده و یک حجمی از خستگی از یک روز به روز بعد منتقل می‌شه. هرروز 6:30 صبح بیدار می‌شوم. 8صبح سر کلاسم تا 4 یا 6 یا 8 شب. و بین کلاسها هم فقط یک ساعت برای ناهار خالی است. بعد کلاسها می‌آم خونه و به ترتیب می‌شورم، می‌پزم، آن چیزی که پخته‌م (یا قبلا پخته شده) را می‌خورم، می‌شورم، درس می‌خوانم، می‌خوابم تا فردا صبح ساعت 6:30.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;برای ورزش کردن جایی را پیدا نکرده‌ام. یا باید در دانشگاه واحد ورزش برمیداشتم (که عبارت است از 30 یورو برای هفته‌ای یک بار به مدت یک ترم) که به‌خاطر برنامه درسیم امکان برداشتنش نبود. یا برم gymهایی که توی شهر هست، که اونها رو هم باید کارت آبمونمان بگیری و برای 3 ماه (دو یا سه روز در هفته در ساعت مشخص) و میشه 150-170 یورو. غیر از اینها تنها کار دیگه‌ای که می‌شه کرد اینه که برم کنار رودخونه بدوم. که با توجه به هوای فعلی و نسیم یخچالی که از کنار رودخونه می‌وزه و وضعیت سینوس‌هام بهتره به خودم رحم کنم و ساعت 5-6 بعدازظهر طرف رودخونه نرم.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;همزمان با من 6نفر دیگر از دوستانم هم به 6 گوشه دنیا رفته‌اند. کلا خوشحالند و ایمیل می‌زنند و خبر می‌دهند و خبر می‌گیرند و زندگیشان هیجان و خوشحالی هر روزه است. 4تایشان بصورت زوج مرتب‌های دوتایی رفته اند و یکی‌شان جایی‌ست که دوست و آشنا و همکلاسی سابقش انجا هستند. نمی‌دونم علت ماجرا کجاس که همه از تغییر ایجاد شده خوشحالند و هرروز را یک فرصت و اتفاق جالب می‌بینند و من هر روز را خستگی شدید. احتمال اینکه من موجود سفت و چقری باشم زیاد است و هر روز در موردش مطمئن‌تر می‌شوم تلاش می‌کنم کاری کنم که از اوضاع راضی‌تر شوم و البته نتیجه‌ای ندارد و چقرتر می‌شوم.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;تا چندوقت پیش فکر می‌کردم احتمالا مشکلم بخاطر نداشتن هم‌صحبت یا هم‌زبان یا یک همچین چیزهایی‌ست. اما الان بعید می‌دانم همچین چیزی باشد. تو اتوبوس وایساده بودم و صدای فارسی حرف زدن دو پسر را شنیدم و سلام‌علیک کردم. دو کلمه حرف در مورد رشته و درس‌ و اداره‌ی اقامت و قانون جدیدی که هیچکس نمی‌داند بالاخره ماجرا چیست و همین. بشدت بدم می‌آمد از ادامه دادن صحبت و حرفی هم برای گفتن نداشتم. سریع خداحافظی کردم و برای ناهار رفتم پیش بقیه انگلیسی زبان‌ها. انگار که بخواهم از چیزی خلاص شوم و فرار کنم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;خیلی دوست دارم بدانم واقعا کجای ماجرا من را انقدر گرفته و خسته و کلافه می‌کند. البته شاید کل ماجرا همین است و بقیه یاد گرفته‌اند در زندگیشان خوشحال باشند و من این یک قلم را هنوز یاد نگرفته‌ام.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8354599234862904032?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8354599234862904032/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8354599234862904032&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8354599234862904032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8354599234862904032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/10/blog-post_10.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5014490764388575897</id><published>2009-10-03T05:47:00.001-07:00</published><updated>2009-10-03T07:52:11.193-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;هفته دیگر در دانشگاهمان نمایشگاه بین‌المللی‌ست. هر روز یک برنامه‌ای دارند و قرار است طی دو سه روز، هرکس از هر دانشگاهی که آمده، دانشگاهش را معرفی کند، امکانات رشد و پیشرفت تحصیلی، امکان گرفتن کمک هزینه تحصیلی، نحوه سکونت در آن شهر، خدمات پزشکی و کمک‌یاری به دانشجو، نحوه زندگی، تفریحات، امکان انجام ورزشی بصورت حرفه‌ای، night life، امکان داشتن شغل در آینده و غیره را توضیح بدهد.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;اساسا دانشجوها در این نمایشگاهها با دانشگاههای کشور‌های دیگر آشنا می‌شوند و اگر بخواهند دو ترمی را در دانشگاه یک کشور دیگر مهمان می‌شوند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;در مورد هیچ‌کدام از موارد بالا هیچ‌صحبتی در مورد دانشگاهم و شهرم نمی‌توانم بکنم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;دلم هم نمی‌خواهد بروم آنجا بایستم و بگم که "آره ما متاسفانه بیچاره هستیم."&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بنظرم بهتره کلا شرکت نکنم و آرامش خودم رو حفظ کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; چیزی که نیست رو نمی‌شه بهش منگوله وصل کرد که قشنگ به چشم بیاد.&lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5014490764388575897?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5014490764388575897/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5014490764388575897&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5014490764388575897'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5014490764388575897'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-9111476933634786448</id><published>2009-09-28T13:07:00.001-07:00</published><updated>2009-09-28T13:07:16.102-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;اینجا هنوز ایرانی‌ای برای رفت‌و‌آمد و معاشرت ندیده‌ام. سه دوست را همین اواخر برای اولین بار دیدم و خب قرار است که دوتایشان همین‌فردا پس‌فردا بروند یک شهر دیگر. سومی هم دردسرهایش یک مقدار بغرنج است و درستش این است که آدم وسط شلم‌شوربای زندگی دیگران عربی نرقصد.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;روز دومی که اینجا آمده بودم، گیج و ویج با چندتا پرینت از گوگل‌مپ سعی می‌کردم جای کلاسهایم را یاد بگیرم و دم آخری که داشتم برمی‌گشتم خونه (خونه؟)  دیدم چهار خانم و آقا (دو زوج 40-45 ساله) باهم راه می‌روند و یکی گفت اونجا دور می‌زنیم.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;صدای فارسی شنیدن کافی بود، برای اینکه من یک‌مرتبه برگردم و بگم سلام. شوکه شدند بیچاره‌ها. سلام کردند و پرسیدند که کاری دارم و من گفتم که من دیروز اینجا آمده‌ام و جایی رو نمی‌شناسم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;عبارت &amp;quot;دیروز آمده‌ام&amp;quot; باعث شد یکمرتبه همه‌شتن نرم شوند. یکی‌شان آقای دکتر بود که با همسرش که مقیم اینجاست و دوتای دیگر هم برادر آقای دکتر و زن آمریکاییش بودند که برای تعطیلات و دیدن دکتر آمده بودند. (اسم هیچ‌کدامشان را نمی‌دانم. خانم آقای دکتر هم شوهرش را دکتر صدا می‌کند.) خانم آقای دکتر بلافاصله من را کشید کنار و توضیح نسبتا خوبی از اوضاع شهر و تا ساعت چند می‌شه با خیال راحت تو شهر گشت و مغازه‌ها از 8 صبح بازند تا 7 بعدازظهر و از 7 بعدازظهر به بعد همه‌جا تعطیل می‌شه و آدرس یک‌سری مغازه به من داد. (که واقعا برای رفع و رجوع نیازهای اون 8 روز اول قبل از 2 دفعه اسباب‌کشی به‌دردم خورد) برایم توضیح داد که کلا دمخور نمی‌شوند با ایرانی جماعتی که اینجا آمده. گفت که دیدی ما اولش چطور باهات برخورد کردیم؟ بعد که فهمیدیم تازه اومدی و نمی‌خوای سوءاستفاده کنی و آدم ساده‌ای هستی باهات حرف زدیم. موکدا من رو بر حذر داشت از معاشرت با عرب‌ها و ایرانی‌ها.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;خیلی وقت است که دارم به این ماجرای دوری کردن از ایرانی‌ها فکر می‌کنم. دوستان دیگرم هرجا که رفته‌اند، یا چندتا ایرانی دیگر سر کلاسشان بوده، یا تو دانشگاهشان بوده، یا هم اطاقیشان بوده، یا اصلا یکی بوده که وقتی می‌خوای دو کلمه فارسی حرف بزنی، طرف وجود دارد و می‌تونی بروی باهاش گردش و این‌ور اون‌ور.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;ولله آدم به زبان انگلیسی نه می‌تواند به چیز خنده‌داری مکفی بخندد، نه غر بزند، نه ناراحت شود، نه خوشحالی کند نه تفریح کند. کلا به این زبان فقط می‌شود مقاله نوشت. بابت قابلیت‌های زبان فرانسه هنوز مطمئن نیستم ولی بعید می‌دونم همچین پتانسیلی داتشه باشه، یا حداقل من توانایی استفاده ازش را در این زمینه‌ها را حالا حالاها داشته باشم.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;خلاصه عرض کنم، ملتی که وقتی پایتان را گذاشتید خارج از ایران، یکی آمد دنبالتان، تحویلتان گرفت، احوال خانواده را پرسید... یا یکی از خود خانواده‌تان آمد دنبالتان، یا یک رفیقی وجود داشت که اون روزهای اول لازم نبود همه‌چیز را گوگل-گوگل ترنسلیت و سپس گوگل کنید، دو کلمه باهاش حرف می‌زدید و می‌فهمیدید چه خبر است در جریان باشید که یک فرآیند کرگدن‌شدن را با ملاحت تمام پشت سر گذاشته‌اید.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;ناشکری نباشد، شهر من شهر دانشجویی‌ست و در حال حاضر از هر 10 نفر، 6 نفر دانشجو هستند (به آمار خود فرانسوی‌های اینجا)، تو مغازه‌ها وقتی می‌گی لطفا انگلیسی توضیح دهید طرف خودش را می‌کُشد و دو کلمه انگلیسی صحبت می‌‌کند. (البته یک حرکت فوق‌العاده‌ای که من بارها از اینها دیده‌ام این است که 2 جمله اول دیالوگ به انگلیسی شروع می‌شود و بلافاصله شروع به فرانسه حرف زدن می‌کنند و گه‌گاه وسطش می‌گن ?ok)&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;برخوردها هم کلا خوب است. همه حوصله دارند و در حال خوردن قهوه و شکلات هستند و آرام کارشان را می‌کنند. تراموا که می‌ایستد همه صبر می‌کنند که بقیه پیاده شوند. کسی هول نمی‌دهد، داد نمی‌زند. اگر اینقدر سیگار نمی‌کشیدند اینجا شهر سالم، شهروند سالم می‌شد. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;آدم‌های روی ویلچیر، نابیناها و معلولین ذهنی، همه زندگی‌شان را می‌کنند و من هم خوشم می‌آید از اینها، هم غصه‌ام می‌شه برای معلول ساده‌ای که کنج خانه‌اش افتاده، چون حتی توی خیابون هم نمی‌تونه راحت با چرخش بره و بیاد.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;تو معاشرت با آدم‌ها و انجام کارهای اداری یک‌جا حالم گرفته شده که به دلم مونده هوز. رفته بودم برای مدیکال چک، بازه زمانی برای &amp;quot;فقط وقت گرفتن&amp;quot;، ساعت 9-12 ظهر بود و من فکر کنم 11:30-11:40 اینطورا رسیدم. خانم شروع کرد که نه و من الان بهت وقت نمی‌‌دم (وقتی که می‌دهند برای نوامبر به بعد است) و باید یک دفعه ساعت 9 بیای و تو صف بایستی. ازش پرسیدم انگلیسی می‌تونه صحبت کنه (چون واقعا در حیطه توانایی‌م نبود به فرانسه بگم &amp;quot;من تو بازه زمانی‌ای که نوشتین اومدم و این بی‌انصافیه و بقیه موقع‌ها کلاس دارم&amp;quot;) با یک حالت شاکی‌ای گفت &amp;quot;اصلا و ابدا&amp;quot; ما هم سوت زدیم و سرمون رو انداختیم و اومدیم بیرون. (امروز 8:30 رفتم اونجا و یک آقای بسیار خوش‌اخلاق‌تری بهم وقت داد جلوتر از نوامبر حتی) با خودم فکر کردم که لامصب، تو مگه مال اداره امور اقامت خارجی‌ها  نیستی؟ پرستار نیستی خودت مگه؟ دو کلمه انگلیسی نخوندی تو عمرت یعنی؟ که یهو اون‌جوری حرف می‌زنی؟&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;تا الان یکی دو دفعه به سرم زده که اگر یک موقعی شاکی شدم، یا جایی بود که عکس‌العمل هیجانی لازم داشت یهو شروع کنم فارسی حرف زدن. طرف که هنگ کرد، شروع کنم انگلیسی حرف زدن و بعد هم یه هـِهْ بگم و برم. (در هر صورت من تو اون شرایط هیجانی شانس برد ندارم، یه‌کاری کنم دلم خنک باشه حداقل).  حالا این شرایط هیجانی ممکنه سالی یک‌بار هم اتفاق نیفته‌ها. ولی وقتی همه‌چیز برات ناآشناس، دائم احساس می‌کنی باید از خودت مراقبت کنی.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;راستی همون روز که آقای دکتر و خانواده رو دیدم، برادر آقای دکتر گفت که نزدیک به 15-16 ساله که ایران نیومده. ازم پرسید که نظرم در مورد اتفاقات اخیر چیه؟ اومدم دهن باز کنم که گفت &amp;quot;فکر نمی‌کنی خود م‌و‌س-وی اینا نباید تند‌روی می‌کردن و نباید مردم رو راه می‌نداختن؟&amp;quot;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;خوش‌بختانه بلافاصله خانوم آقای دکتر اومد و یک نونوایی نشونم داد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;من به ایرانی آمریکانشینی که سالهای ساله از ایران بی‌خبره و خبرها رو هم دنبال نمی‌کنه و هنوز نفهمیده که مردم به حرف فلانی نریختن تو خیابون و تحمل ملت تموم شده و با &amp;quot;خب اینم مثل سالهای قبل و قبل‌ترش و اینها همه‌شون مثل هم‌اند&amp;quot; کسی تسکین پیدا نمی‌کنه؛ نمی‌تونم چیزی توضیح بدم. &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;پ.ن. خانم و آقای دکتر هم قرار است چند وقت دیگر از این شهر بروند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-9111476933634786448?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/9111476933634786448/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=9111476933634786448&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9111476933634786448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9111476933634786448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/09/blog-post_28.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7286061579776684197</id><published>2009-09-20T07:50:00.001-07:00</published><updated>2009-09-22T09:51:06.320-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;با تقریب خوبی همه‌چیز عجیب‌غریب است. عادت مردم به عجله نداشتن را هزاربار شنیده‌ایم و اینجا بشدت تجربه می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;آدمها خوش حوصله‌اند. سر صبح نهایتا خواب‌آلوده‌اند و تو صورت مردم نمی‌شود غم دعوای دیشب، بدهی، قرض فلانی، یا جوابی که باید به رئیسم بدهم را دید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;شاید هم من هنوز ترجمه چهره‌ها را یاد نگرفته‌ام.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;پریروز پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. یک کامیونت می‌خواست دور بزند و بقیه ماشین‌ها پشتش ایستاده بودند. دور زدنش خیلی طول کشید و گیر کرده بود وسط چهارراه. مردی که در ماشین پشتی بود خوشحال و خجسته احوال با من سلام علیک کرد و بعد که کامیونت رد شد خداحافظی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;و من هنوز چهار شاخ هستم از عادت مردم به سلام و احوال‌پرسی؛ به آهنگ گوش کردن به کتاب خواندن و چیزهای دیگه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;چیزی که خیلی بهش فکر می‌کنم این است که شانس انجام کاری که بعدا با خودت فکر کنی "کار بدی کردم" بشدت کاهش یافته.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;می‌روی و میایی و ساده زندگی‌ات را می‌کنی. کسی نیست که پشت سرش حرف بزنی و کسی نیست که باهاش پشت‌سر بقیه حرف بزنی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;و خب بی‌احترامی یا بی‌توجهی به فلانی و بهمانی هم درکار نیست؛ چون آنها را وقتی میبینی که کار داشته باشی و توجه و احترام را داری. برای همین، شب موقع خواب وقتی به این فکر می‌کنی که "چه کارهای بدی امروز کردم؟" لیست دقیق و مشخصی از کارهای ناپسند به ذهنت نمی‌آید. جوابش می‌شود که "من امروز یک آدم معمولی بوده‌ام."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;یک چیز که بابتش عذاب وجدان دارم؛ روزه نگرفتنم به‌طور کلی در این ماه است. 14 سال روزه گرفتن و یک دفعه نگرفتنش خودبه‌خود احساس بدی به آدم می‌دهد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;بقیه دانشجوها (که سنی‌ها را در خوابگاهشان دیده‌اند و اونها توضیح داده‌اند که ما روزه می‌گیریم و سفت و سخت توجیه‌شان کرده‌اند) وقتی می‌فهمند که من از ایران آمده‌ام و مسلمان هستم و نهار خوردنم را هم دیده‌اند شاخ در می‌آورند و حالا بیا و توضیح بده. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;در مورد حجاب هم یکی دو دفعه‌ای سوال شده، که چون حجاب داشتن در محیط آموزشی اصلا متداول نیست (نمی‌دونم اینجا قدغن هست یا نه) جواب دادن اونقدرها سخت نبوده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;برنامه فعلی‌ام این است که تا حد امکان وارد بحث‌های مسلمان‌ها این‌طور هستند، در ایران بهمان‌طور است نشوم. توان بحث کردن را ندارم و  و همه‌چیز را هم نمی‌دانم و نمی‌دانم چه اثری بر ذهن طرف مقابل می‌گذارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;دیروز وقتی دوتا از همکلاسی‌ها قرار می‌گذاشتند که فردا، بعد از رفتن به کلیسای مربوط به خودشان (که کلیسایشان فرق دارد با هم انگار) همدیگر را ببینند، احساس کردم دین‌داری من رو توروخدا...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;عادت به آهنگ گذاشتن و دائم آهنگ گوش کردن ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt; این روزها خودم با خودم آواز می‌خوانم و خانه‌ام این طوری سروصدادار می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7286061579776684197?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7286061579776684197/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7286061579776684197&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7286061579776684197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7286061579776684197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/09/blog-post_20.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4262694040074845097</id><published>2009-09-20T06:32:00.001-07:00</published><updated>2009-09-20T06:32:08.114-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;درواقع اوضاع اینطور است که وسط فیلم زبان اصلی ای زندگی میکنم که زیرنویس ندارد. و خب من هم زبان اصلی را خیلی بفهم نیستم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;فایرفاکسم ممتد کرش میشود و هر ورژنی را دانلود میکنم فایده ندارد. مدتی سعی کردم با IE کار کنم و جدا غیرقابل تحمل بود. الان کروم دارم و کروم خوب است، اما چیزهای بسیار زیادی ندارد.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;بوک مارک هام رو تو خونه با فایرفاکس اکسپورت کرده بودم و الان اجرا نمیشود. (در واقع یک بار اشتباهی اکسپورت کرده بودم و یک بار درست، و حدس میزنم اینجا اون درسته رو حواسم نبوده و از روی هارد اکسترنال پاک کرده ام- وقتی دستت به دیلیت خالی نمی رود و کلا شیفت-دلیت زندگی میکنی، همین میشود). &lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;امروز گوگل ریدر رو بعد از 35 روز باز کردم. هزاران آیتم نخونده، و فونت ناجور و آیا کروم استایلیش دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;نامه از این طرف و آن طرف زیاد می آید. تقریبا هر روز در صندوق پست یک چیزی پیدا می شود. بعد از باز کردن نامه من هستم و گوگل ترنسلیتور.&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;ایرانی و فارسی زبانی که بشود باهاش بگویی و بخندی و کلا بری و بیای، در دسترس نیست. زندگی به زبان زیرنویس می گذرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;پ.ن.1. کسی راه حلی برای فایرفاکس دارد؟&lt;/div&gt; &lt;div dir="rtl"&gt;پ.ن.2: بعدازظهر یک شنبه ای، آدم حرف خوشحال برای زدن ندارد.... مثل همون بعدازظهر جمعه است. آدمی را دیده اید که بعدازظهر جمعه سرحال باشد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4262694040074845097?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4262694040074845097/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4262694040074845097&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4262694040074845097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4262694040074845097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7279343541211759798</id><published>2009-08-13T13:57:00.001-07:00</published><updated>2009-08-13T13:57:10.469-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بعضي موقع‌ها لازمه آدم تشکر کنه، از کسي که کارش رو درست‌حسابي و تروتميز انجام داده.&lt;br&gt;از چهارتا دندون عقلم، دوتاشون بصورت افقي دراومده بودند و چون بعيد بود فرصت ديگه‌اي دست بده، لازم شد برم درشون بيارم. دکتر خودمم دندون نمي‌کشه. معرفي‌م کرد به يه دکتر ديگه.&lt;br&gt; از بقيه پرسيده بودم راجع به اتفاقاتي که در حين کشيدن و بعدش مي‌افته. شامل ورم و کبودي و درد فک و خونريزي لثه و غيره.&lt;br&gt;کاملا آماده بودم که از خودم محافظت کنم. &lt;br&gt;اما خداوکيلي دکتره عاالي بود. تروتميز و سريع کار کرد. دندون عقل فک پايين جراحي لازم داشت و بعدش فک بالاييه بسرعت کشيده شد.&lt;br&gt; بهش گفتم که نسبت به داروهاي بيحس کننده نسبتا مقاومت دارم و بيشتر از بقيه آدما طول مي‌کشه تا بيحس بشه دندونم. مسخره نکرد و واقعا گوش داد به حرفم. دستيارش هم بشدت مراقب بود و در کل فرايند من اصلا مزه خون رو احساس نکردم. اگر تيغ قرمز شده رو تو دست کتر نمي‌ديدم کلا متوجه اتفاقي که داره مي‌افته نمي‌شدم.&lt;br&gt; بعد از جراحي هم شماره خونه خودش رو داد و گفت اگر هرموقع خونريزي لثه داشتم زنگ بزنم بهش. (نه اينکه زنگ بزنم به منشي و بعد منشي به دکتره خبر بده).&lt;br&gt;نسخه قبل و بعد جراحي رو تروتميز نوشت و  توضيح داد.&lt;br&gt;در نهايت هم نه ورم داشتم، نه درد نه خونريزي لثه و نه کبودي.&lt;br&gt; 6 روز ديگه هم ميرم که بخيه‌ها رو بکشه. (اميدوارم اون مرحله هم به خوبي اينها باشه)&lt;br&gt;آقاي دکتر عزيز، بشدت ممنونتم که هم زود وقت دادي، هم خوش‌اخلاق بودي، هم منشي‌ت آدم حسابي بود، هم خودت تروتميز و سريع کار کردي، هم به من احترام گذاشتي، هم کارت رو خوب انجام دادي، هم توضيحاتت کامل بود، هم جواب سوالاي منو دادي، هم نسخه‌ت خوش‌خط بود و کلا آدم خوبي بودي.&lt;br&gt; خيلي مردي خداوکيلي.&lt;br&gt;دوستت دارم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7279343541211759798?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7279343541211759798/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7279343541211759798&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7279343541211759798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7279343541211759798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/08/blog-post_13.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8856565295591443055</id><published>2009-08-01T12:51:00.001-07:00</published><updated>2009-08-01T12:51:05.417-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;خدايا، درد مي‌دهي صبرش را هم بده.&lt;br&gt;چه‌کار داري مي‌کني با ما؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;من نمي‌توانم. کم آوردم.&lt;br&gt;يا ماجرا را تمام کن، يا من را تمام کن.&lt;br&gt;بدون درد و دردسر لطفا.&lt;br&gt;&lt;br&gt;الان صبر عطا کرده‌اي به من؟ الان که من هنوز دق نکرده‌م يعني من صبورم بر غم و غصه‌ي اخير و توشه آخرت مي‌اندوزم؟ الان چون همه غمگينند و چون خدا غمگين‌ها را دوست دارد، همه قرابت دارند به درگاه خدا؟&lt;br&gt; خداي عزيز&lt;br&gt;آدم‌ها را نکش. (تصحيح مي‌کنم، اجل مردم را بر مردن در اثر گلوله يا شکنجه قرار نده)&lt;br&gt;بعضي آدمها بچه دارند. اجل فرزند اين آدمها را بر مردن در اثر موارد بالا قرار نده.&lt;br&gt;آدم‌ها رو اين‌جوري رنج نده.&lt;br&gt;علو درجات بر اساس اين رنج‌ها را نخواستيم. هزار راه ديگه براي علو درجه هست. &lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;توقع دارم به عنوان يک خداي نرمال، بعدا دخل من را نياوري که من مجبور به اعتراف بشم :&amp;quot;فلان پست وبلاگم ناشکري بود. اين يک پست عصباني، غمگين‌، بهت‌زده و احتمالا حاوي حرفهاي کفرآميز است.&amp;quot;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;پ.ن. من شما آدم‌هاي آرام را نمي‌توانم درک کنم. خوش‌بحالتان.&lt;br&gt; پ.ن.2. اميدوارم آنچه به‌جا مانده بود از مردم (مردمي که زنده مانده‌اند) دو شقه نشود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8856565295591443055?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8856565295591443055/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8856565295591443055&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8856565295591443055'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8856565295591443055'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-3975093938332275296</id><published>2009-07-30T16:43:00.001-07:00</published><updated>2009-07-30T16:43:40.990-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;خبرها رو بالا پايين مي‌کنم. از تحملم خارجه. مي‌خونم و از تحملم خارجه. &lt;br&gt;به‌زور و با دردسر فيلم‌ها رو مي‌ببينم. مي‌بينم و از تحملم خارجه.&lt;br&gt;از يه لينکي رفتم وبلاگ &lt;a href="http://bahmanagha.blogspot.com/"&gt;آق بهمن&lt;/a&gt;. چندتا چندتا پست مي‌خوندم و رسيدم &lt;a href="http://bahmanagha.blogspot.com/2009/07/blog-post_1923.html"&gt;پست موسيقي سبز. &lt;/a&gt;آهنگ‌هاي جديد رو گوش دادم و هي بغض گلوم رو گرفت و فشار داد. &lt;br&gt; فکر کردم که بقيه چطور زنده‌ند؟ بقيه چطور کمي غصه مي‌خورند؟ اصلا من چرا هنوز دق نکرده‌ام؟ خجالت‌آور است که هنوز دق نکرده‌م که هنوز هرازگاهي يک چيزهايي بنظرم خنده‌دار است.&lt;br&gt;خجالت‌آور است که فقط نشسته‌ام و دارم مي‌خوانم. &lt;br&gt; از اونجا رفتم &lt;a href="http://bahmanagha.blogspot.com/search?q=%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C+%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8"&gt;موسيقي انقلاب&lt;/a&gt;. زدم و هي لينک به لينک چرخيدم تا رفت و رسيد به پست مربوط به &lt;a href="http://bahmanagha.blogspot.com/2009/03/blog-post_1409.html"&gt;سالروز فوت ثمين باغچه‌بان&lt;/a&gt; و يادم افتاد اون صفحه‌اي که مي‌گذاشتيم تو دستگاه و روزها و روزها که گذشته. فکرم رفت به: &lt;br&gt; اين آدم برفي، &lt;br&gt;جلوي تنور، &lt;br&gt;بس که نون پخته آتيش گرفته&lt;br&gt;کي ديده که برف،&lt;br&gt; آتيش بگيره،&lt;br&gt;بارون فروردين برفا رو شسته&lt;br&gt;&lt;br&gt;بعد فکر کردم که نيمي از اون روزهام با &amp;quot;&lt;a href="http://i43.tinypic.com/120qk1t.jpg"&gt;ترنم کوچولوس، توش پر از آلبالوس&lt;/a&gt;&amp;quot; گذشته، چرا اول اون آهنگه تو سرم نيومد. چي شده که فکر ناخودآگاه، رفته سروقت آهنگ پنج تا نقاشي، و هيچکدوم از نقاشي‌ها رو (مثلا اون &lt;a href="http://lh3.ggpht.com/_Jsf8oY2I0iQ/SksG5Rw6lFI/AAAAAAAAAOQ/UcAyzjVM34Y/s800/22-23.jpg"&gt;عروسه &lt;/a&gt;که تو دستش جارو و شمشير بود و دومادي که با چتر سر کوه نشسته بود و بنظر من عجيب‌ترين‌ها بوده‌ن) انتخاب نکرده. زرتي رفته سروقت اين.&lt;br&gt; حتي آهنگ&amp;quot;&lt;a href="http://i44.tinypic.com/2m633i8.jpg"&gt;روز برف بازبه&lt;/a&gt;&amp;quot; هم نه، يک‌راست &amp;quot;&lt;a href="http://lh3.ggpht.com/_Jsf8oY2I0iQ/SksG504EBkI/AAAAAAAAAOU/DUoWYkjLfak/s800/23-24.jpg"&gt;کي ديده که برف؛ آتيش بگيره&lt;/a&gt;&amp;quot; که من مي‌ترسيدم از اين مصرع. &lt;br&gt; خبر مي‌خوندم و آهنگ‌هاي سالهاي پيش رد مي‌شد و مي‌رفت. عکس‌ها رو نگاه مي‌کردم و خبرهاي بهشت زهرا. عکس مادرها و مردم. &lt;br&gt;صدا رسيده بود به &lt;a href="http://xs538.xs.to/xs538/09184/13474.jpg"&gt;&amp;quot;گربه‌اي که مادره&amp;quot;&lt;/a&gt;. تعريف مي‌کرد ماجراي بچه گربه‌اي رو که از ترس سگ محل، رفته رو درخت و داره مي‌لرزه.&lt;br&gt; به اينجا* که رسيد ديگه تحملم نيومد. &lt;br&gt;زدم زير گريه.&lt;br&gt;کاش مي‌شد سالها با اين آهنگ‌ها گريه کرد.&lt;br&gt;گلوي من از بغض، دارد استخوان در مي‌آورد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/49626833/75ed753c/06_Gorbe_i_ke_Madare.html"&gt;&lt;br&gt; *.&lt;span style="font-family: Lotus; color: black;" lang="FA"&gt;اين حرفو زنگوله کن &lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Lotus;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Lotus; color: black;" lang="FA"&gt;بزن به گوشِت :&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Lotus;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Lotus; color: black;" lang="FA"&gt;&lt;br&gt; « گربه اي که مادره ،&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Lotus;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Lotus; color: black;" lang="FA"&gt;ماده پلنگه . »&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Lotus;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 11"&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:Lotus; 	panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:178; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:24577 0 0 0 64 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;  &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;. &lt;a href="http://www.4shared.com/file/49626833/75ed753c/06_Gorbe_i_ke_Madare.html"&gt;آهنگ گربه‌اي که مادره&lt;/a&gt;&lt;br&gt;.&lt;a href="http://www.neyava.blogfa.com/"&gt;دانلود کل آلبوم رنگين کمون- باغچه‌بان&lt;/a&gt; (عکس هر صفحه+ ترانه)&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-3975093938332275296?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/3975093938332275296/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=3975093938332275296&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3975093938332275296'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3975093938332275296'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/07/blog-post_30.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-6884266877110671461</id><published>2009-07-24T14:05:00.001-07:00</published><updated>2009-07-24T14:05:24.086-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;سوار هواپيما نشو. مي‌دونم پرواز رفت امن و امان بوده. اما من از پرواز برگشت مي‌ترسم.&lt;br&gt;سوار هواپيما نشو تو هواپيما آدم‌ها مي‌ميرند. سوار ماشين هم نشو. جاده‌ها امن نيست. تو جاده ها آدم‌ها مي‌ميرند. &lt;br&gt; يک جوري از اونجا غيب شو و اينجا ظاهر شو. &lt;br&gt;من به هيچ ماشين و هواپيما و خيابوني اعتماد ندارم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;يک جور ديگه بيا. ظاهر شو و بيا خونه&lt;br&gt;از خونه تو هيچ خيابوني نرو. &lt;br&gt;&lt;br&gt;از پيش من تکون نخور &lt;br&gt;من از همه‌چي مي‌ترسم &lt;br&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-6884266877110671461?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/6884266877110671461/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=6884266877110671461&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6884266877110671461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6884266877110671461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-1809115575749484021</id><published>2009-06-19T09:56:00.000-07:00</published><updated>2009-06-19T10:01:04.199-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;من غمگينم. به اندازه همه دنيا غمگينم.&lt;br&gt;خشمگينم. خيلي خيلي خشمگينم.&lt;br&gt;خل شده‌ام اين‌روزها. به مردم زل مي‌زنم و در دلم حدس مي‌زنم که طرف به چه کسي راي داده. و اگر حدس اين باشد که به آٰنهايي که اين‌روزها کشتار به راه انداخته‌اند راي داده‌است، نفرت بزرگي تمام جانم را مي‌گيرد. يک رتيل بزرگ تا دم گلوي من مي‌آيد.&lt;br&gt; شنبه هفته پيش، بهت‌زده بودم، خشمگين بودم. اما اين خشم فعلي کجا و آن خشم هفته پيش کجا.&lt;br&gt;هفته پيش اين موقع‌ها، يک‌هو راي‌گيري را قطع کردند و ظرف دو سه ساعت بعد آمار چقدر ميليوني تحويلمان دادند. &lt;br&gt;فقط يک هفته گذشته، اين يک هفته براي من يک عمر گذشته. هر دقيقه‌اش دلم هزار راه رفته‌است. دلم مي‌خواهد همه عزيزانم را کنار خودم جمع کنم. مطمئن باشم که همه کنار هم هستيم و بعد باهم برويم در خيابان‌ها. نمي‌دانم در خيابان چه‌کار کنيم. تا الان ساکت اعتراض کرده‌ايم و کشته داده‌ايم. از بس که آزادي در کشور ما بي‌انتهاست. و يادم مي‌آيد مقدمه فلان نويسنده را در ابتداي يک کتاب رياضي. که &amp;quot;اگر مبدا نداشته باشيم، همواره مي‌توانيم فرض کنيم در بينهايت هستيم&amp;quot;.&lt;br&gt; نمي‌دانم چه اتفاقي برايمان مي‌افتد. تا چقدر وقت ديگر سرکوب مي‌شود و چطور سرکوب مي‌شود و چقدر هزينه مي‌دهيم براي اين اعتراض‌ها. يا چطور پيروز مي‌شويم و حالا اگر پيروز شديم بعدش چه مي‌شود؟&lt;br&gt;ميترسم از هر بلايي که قرار است سر اين مردم و اين کشور بيايد. خيلي ميترسم. اما ميروم. تا جايي که توانم باشد ميروم کنار مردم. اين ترس ِ مي‌زنند، مي‌کشند در خانه سراغ آدم مي‌آيد. بيرون، بين مردم، آرامش بيشتر است.&lt;br&gt; کاش با يک نخ وصل بوديم به همه آنهايي که در دوردست‌ها هستند. که خيالتان راحت. احساس نکنيد آنجا نمي‌توانيد کاري کنيد. خود ما هم اينجا همين‌طور هستيم.&lt;br&gt; دلم مي‌خواهد همه عزيزانم را کنار خودم نگه دارم. همه همه‌شان را. که هر لحظه شک‌ کردم که فلاني کجاست، دم دستم باشد. بغلش کنم و بگويم چه خوب که تو اينجايي. چه خوب که همه‌مان هنوز هستيم. &lt;br&gt;طفلک آنهايي که از دست داده‌اند عزيزانشان را.&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-1809115575749484021?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/1809115575749484021/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=1809115575749484021&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1809115575749484021'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1809115575749484021'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/06/blog-post_19.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7016856433077551940</id><published>2009-06-05T07:44:00.001-07:00</published><updated>2009-06-05T07:44:46.427-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;کارخانه‌ي انسان‌سازي‌ست.&lt;br&gt;گونه آدميزاد تحويل گرفته مي‌شود و موفق مريض تحويل داده مي‌شود&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7016856433077551940?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7016856433077551940/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7016856433077551940&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7016856433077551940'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7016856433077551940'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-2439386827613559236</id><published>2009-05-28T11:43:00.001-07:00</published><updated>2009-05-28T11:54:48.417-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;گله مي‌کند که چرا کمکش نمي‌کنم. که از صبح تا الان مشغول کار بوده. که اين هفته‌ها راحتي و آسايش نداشته.&lt;br /&gt;حرفي نمي‌زنم چهارتا ظرف جمع مي‌کنم و ناپديد مي‌شوم.&lt;br /&gt;کاش مي‌دانستند که اتفاقا من هم مشغول کله‌معلق زدن از شادي و استفاده از هواي بهاري نيستم. که اين "کارهاي خودم" که هي انجامشان مي‌دهم و از بس انجامشان مي‌دهم که به کمک به ديگران و  آن يکي کارهاي خودم (که وظايف ديگرم هستند) نمي‌ٍسم و آزرده‌شان مي‌کند، براي خودم لذت‌بخش نيست.&lt;br /&gt;که اين "کارهاي خودم" من، يک چيزي شبيه همان "بدبختي‌هاي خودم" انهاست.&lt;br /&gt;کاش مي‌دانستند که من خيلي خسته‌م. خيلي خيلي خسته‌م.&lt;br /&gt;دلم آن طولاني‌ترين خواب کذايي دنيا را مي‌خواهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.&lt;br /&gt;مي‌دانم که حق با اوست. هزار بار مي‌دانم و يقين دارم که حق با اوست. اما در توانم نيست.&lt;br /&gt;توان من کم است. توان من همينقدر است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-2439386827613559236?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/2439386827613559236/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=2439386827613559236&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2439386827613559236'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2439386827613559236'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/05/blog-post_28.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4583128860512142580</id><published>2009-05-23T12:33:00.001-07:00</published><updated>2009-05-23T12:33:52.811-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بدجوري دلم مي‌خواد برم بچپم تو لونه‌م&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4583128860512142580?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4583128860512142580/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4583128860512142580&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4583128860512142580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4583128860512142580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/05/blog-post_23.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-6414498491339738110</id><published>2009-05-07T03:06:00.001-07:00</published><updated>2009-05-07T03:34:50.038-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;يک‌نفر براي من توضيح بدهد که شماها چطور مي‌رويد خريد؟&lt;br /&gt;چطور نون مي‌خريد، ميوه مي‌خريد و از همه مهمتر چطور براي خودتان يا ديگران چيزي مي‌خريد؟&lt;br /&gt;تا چندوقت پيش مطمئن بودم در خريد هرچيزي کج‌وکوله باشم، لوازم‌التحرير رو خوب مي‌خرم. اما اخيرا احساس مي‌کنم براي لوازم‌التحرير هم چندتا چيز مشخص براي خودم معلوم کردم و فقط همونا رو مي‌خرم. (عبارتند از: مداد نوکي، حتما استدلر سه ضلعي، پاک‌کن حتما فابرکسل dust-free سفيد، خودکار حتما Reynolds، کاغذ کلاسور حتما رزاقي. چيز ديگه هم نمي‌خرم) يه چندتا پوشه هم براي خودم خريده‌م، که خب اونجوري که من مي‌خوام نبودن.&lt;br /&gt;چه در حين خريد و چه بعد از خريد، (اين خريد که مي‌گم مثلا هر سه ماه يکبار اتفاق مي‌افته) چيزي که خريده‌م را دوست ندارم. اين‌جوري نيستم که مثلا اشتياق داشته باشم به چيزي و وقتي خريدمش چون بدستش آوردم ديگه خوشم نياد.&lt;br /&gt;در واقع اينطوريه که کلا خوشم نمياد. همه‌ش فکر مي‌کنم که شايد مي‌شد چيز بهتري خريد. شايد بايد بيشتر مي‌گشتم. اصلا اين چيزي که خريدم رو لازم دارم؟ واقعا لازم دارم؟ واقعا لازم دارم؟ (نمي‌دونم کسي هست که معني اين "واقعا لازم دارم" رو اونجوري که من مي‌گم درک مي‌کنه يا نه) خيلي مواقع احساس کلاه‌سر‌رفتگي مي‌کنم. يه موقع‌هايي هم براي خريد يه چيزي، اينقدر مي‌رم مي‌گردم و پرس‌و‌جو مي‌کنم که خودم حوصله‌م سر‌ميره و خب نمي‌خرمش در نهايت.&lt;br /&gt;کودک که بودم با تمام پول‌هايي که داشتم يک کيف براي خودم خريدم که هم اون‌موقع دوستش داشتم، هم الان -که ديگر ندارمش- دوستش دارم. چيز ديگري يادم نمي‌آيد که با اين‌همه عشق خريده باشم.&lt;br /&gt;چند وقت پيش، ديدم مدتهاست که براي خودم چيزي نخريدم و برم براي خودم يک چيزي بخرم که دوست داشته باشم. (اين ماجرا بدجوري به دل من مونده. هرکار مي‌کنم نمي‌تونم باهاش کنار بيام)&lt;br /&gt;رفتم فيلم بخرم براي خودم، بلکه فيلم ببينم و خوشحال شوم.&lt;br /&gt;گفتم DVD استراليا رو داري، گفت بله و گذاشت جلوم. من نادون هم گفتم چه فيلماي ديگه‌اي داري و يهو هونصد تا فيلم گذاشت جلوي من.  داشتم فيلما رو نگاه مي‌کردم و گوشيم زنگ زد. آدم مهمي بود و نمي‌شد و درست نبود و خودم نمي‌خواستم تلفن رو قطع کنم.&lt;br /&gt; وسط حرف زدن با تلفن 2 تا فيلم ديگه از بين اونها گذاشتم کنار. فروشنده محترم هم هي با من حرف مي‌زد. يه چيزي فهميدم تو اين مايه‌ها که 2 تا فيلم ديگه هم ببر که من يه فيلم هم اشانتيون بدم بهت. و هي به‌ زور مي‌گفت فيلم اشانتيونه خوبه.&lt;br /&gt;من با تلفن حرف مي‌زدم. اين يارو هي دو تا فيلم مي‌ذاشت رو سه تا فيلماي من. من اون دو تا رو مي‌ذاشتم کنار. اين دوباره مي‌ذاشت رو اونا. فيلم اشانتيونه رو هم کنارشون. تلفنم تموم شد و اومدم ببينم اينايي که به زور مي‌خواد بده بهم چي هستن...اسم يکي‌شون آشنا بود و قبلا تعريف شنيده بودم که فيلم بنجليه ولي خنده‌داره. با خودم فکر کردم که شايد بد نباشه فيلم خنده‌دار ببينم. خوشحال شم يکم. در نهايت هم از طرف پرسيدم زيرنويس انگليسي دارن اينا ديگه؟ فارسي نباشه‌ها (من تا الان دارم فکر مي‌کنم در حال خريدن dvd هستم و حتي برنگردوندم بسته فيلم‌ها رو و ببينم که جريان چيه)&lt;br /&gt;درنهايت، آقاي فروشنده موفق شد و همه‌شون رو خريدم و فيلما رو ريختم تو کيفم  و رفتم. بعدا که درشون آوردم ديدم که نه تنها dvd نيستن بلکه طرف cd فروخته بهم و پول dvd گرفته. يکي از سي‌دي‌ها هم که اصلا روش فيلم نبود. سي‌دي خام سوخته خريد‌ه بود‌م من. يکي ديگه رو هم چک کردم. زيرنويس فارسي نصب شده اون زير و چون dvd نيست، نمي‌شه برش داشت حتي.&lt;br /&gt;آقاي محترم فيلم‌فروش خيابان کارگر شمالي، نبش ميدان انقلاب، يادت باشد کاري که حضرت‌عالي کردي، بيشتر از انداختن چندتا فيلم و چاپيدن يه آدمي بود که اون‌روز حال و حوصله نداشت. آقاي محترم، من اون‌روز اومده بودم مثلا خودم رو خوشحال کنم و فکر کنم که بلدم چيزي بخرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا لطفا به من ياد بدهيد که چطور مي‌رويد خريد. چطور از اين پروسه انتخاب کردن لذت مي‌بريد. چطور مطمئن مي‌شويد که "من واقعا اين چيز رو لازم دارم؟".&lt;br /&gt;چطور بعد از خريد چيزي که خريده‌ايد را دوست داريد؟&lt;br /&gt;از همه عجيب‌تر، چطور همين‌جوري مي‌رويد بيرون، بدون اينکه براي خريد چيز خاصي رفته باشيد و بعد دست پُر برمي‌گرديد خانه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-6414498491339738110?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/6414498491339738110/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=6414498491339738110&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6414498491339738110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6414498491339738110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/05/blog-post_07.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-3850351432926683930</id><published>2009-05-03T13:52:00.001-07:00</published><updated>2009-05-03T13:52:02.081-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;دوستهاي زيادي دارم که الان در جاهاي مختلف دنيا پخش‌وپلا شده‌اند. از بيحوصلگي من، يا هرچيز ديگر، حتي شماره‌شان را ندارم که بهشان زنگ بزنم. اون چندتايي که دارم رو هم بهشون زنگ نمي‌زنم.&lt;br&gt;خلاصه دافعه عجيبي دارم نسبت به زنگ زدن به آدم‌ها يا پيدا کردن آدمها و حرف زدن با آنها در مورد چيزهاي مختلف. که مثلا فلاني دلم گرفته است بيا حرف بزنيم. يا دلم مي‌خواهد خوشحالي کنم بيا حرف بزنيم. يا بيا بگرديم اصلا. دوستها دوروبر آدم که هستند، حرفها زده مي‌شود. هميشه يکي پيدا مي‌شود چيزي که در فکرش هست را بگذارد وسط و بقيه حرف بزنند. البته اصولا من آن آدم نيستم. موضوع وسط نمي‌گذارم. من هميشه نظر داده‌ام. بارها شده دوستي کنارم بوده و با خودم گفته‌م فلان چيز را بهش بگويم. و البته موجودي درون من هست که به شدت جلوي اين‌کار را مي‌گيرد. هي فکر مي‌کنم که اگر بگويم چه اتفاقهايي مي‌تواند بيفتد... اگر نگويم چطور. و سعي مي‌کنم بسنجم ببينم کدامش بهتر است. اما چون اين فرايند سنجش طول مي‌کشد، هميشه نگفته‌ام. و بعدش خوشحال بوده‌م از اينکه دردسر اضافه‌ي فلاني به بهماني بگويد يا بنشيند با خودش فکر بکند که اِل‌‌وبل را ندارم. &lt;br&gt;  همين‌طور حرفها مي‌ماند و بعد از مدتي ديگر نمي‌توانم با کسي حرف بزنم. چون براي توضيح ماجراي الف، بايد ماجراهاي &amp;quot;ب&amp;quot; تا &amp;quot;ط&amp;quot; را توضيح بدهم. اگر طرف اصرار کند هم توضيح چرت‌وپرتي مي‌دهم که خيلي وقت‌گير و حوصله سربر نباشد. طرف مقابل هم با همان داده‌ها نتيجه‌گيري مي‌کند و نظرش را مي‌گويد و من فکر مي‌کنم که &amp;quot;نظرش چرند است و ايراد از طرف نيست. من خودم ماجرا را درست توضيح ندادم و همان بهتر که حرفش را نمي‌زديم.&amp;quot;&lt;br&gt;  الان حرفها مانده‌اند و دوست‌ها رفته‌اند و همين نبودن دوستها دليل جديدتري‌ست که آن موجود درون من بگويد &amp;quot;بهشان حرف بزني چه‌کار؟ هزاروصدجور گرفتاري دارند و مشکلات تو برايشان آب‌نبات قيچي هم نيست. بيخود وقت خودت، وقت دوستت، حال خودت، حال دوستت را نگير.&amp;quot;&lt;br&gt;  بغل‌دستي دوره راهنمايي‌ام که هميشه دنبالش مي‌گشتم و پيدايش نمي‌کردم را بالاخره پيدايش کرده‌ام.  آخر تابستان از ايران مي‌رود. چه حرفي مي‌شود زد با دوستي که 9 سال است دنياهايتان جداست. احتمالا يکي از آنها بشود که بعدا عکسهايش را در فيس‌‌بوک نگاه کنم و با خودم بگويم :&amp;quot;حيف...الان که نمي‌شود باهاش حرف زد...اگر ايران بود شايد باهاش حرف مي‌زدم.&amp;quot; و بعد فکر کنم که ايران هم که بود حرفي نزدم.&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-3850351432926683930?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/3850351432926683930/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=3850351432926683930&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3850351432926683930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3850351432926683930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5627631402639567257</id><published>2009-04-22T08:16:00.001-07:00</published><updated>2009-04-22T08:16:43.906-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;نگير&lt;br&gt; جان مادرت اين يک ذره اعتماد به نفس مانده در ته کاسه‌م را از من نگير.&lt;br&gt;آنقدر گرفته‌اي که حالا، خودم به جاي تو مي‌گيرم. تازه خوشم هم مي‌آيد.&lt;br&gt;تمام آنچه به نظر ديگران &amp;quot;هيجان‌انگيز&amp;quot; و &amp;quot;پراز چيزهاي جالب براي ياد گرفتن&amp;quot; و &amp;quot;تجربه جديد&amp;quot; است، براي من &amp;quot;وحشت‌آور&amp;quot;، &amp;quot;ترسناک&amp;quot;، &amp;quot;خراب مي‌شود&amp;quot;، &amp;quot;مصلحت نيست&amp;quot; شده است.&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5627631402639567257?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5627631402639567257/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5627631402639567257&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5627631402639567257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5627631402639567257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/04/blog-post_22.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-9036636700069307120</id><published>2009-04-11T12:34:00.001-07:00</published><updated>2009-04-11T12:34:46.237-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;درستش اين است که وقتي کساني/ چيزهايي باعث خوشحاليت مي‌شوند، ازشان تشکر کني.&lt;br&gt;با تشکر از خانم‌ها/آقايان: &lt;br&gt;باران بي‌موقع که ما را برگرداند همانجا که بوديم&lt;br&gt; استاد محترم که نامبرده را سريع ول کرد و تا نصفه شب نگهش نداشت&lt;br&gt;  آکاردئون&lt;br&gt;بليط قطار &lt;br&gt;و دوستاني که يکمرتبه پيدايشان مي‌شود و دنيا کنار آنها جاي خوبي‌ست. وقت خوشي و ناخوشي را مي‌شود گذاشت وسط، شـُتري بريد و بين همه تقسيم کرد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;من فقط &lt;a href="http://www.2mahal.com/g.htm?id=25012"&gt;&amp;quot;اين&amp;quot;&lt;/a&gt; را براي تشکر دارم.&lt;br&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-9036636700069307120?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/9036636700069307120/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=9036636700069307120&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9036636700069307120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9036636700069307120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/04/blog-post_11.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-1726744121132150111</id><published>2009-04-10T06:56:00.001-07:00</published><updated>2009-04-10T06:56:55.680-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;دچار انجماد شده‌م کلا.&lt;br&gt;هر روز يک مشت کاغذ و جدول مي‌ذارم جلوم. صفحه ورد رو هم باز مي‌کنم و ساعتها فقط نگاهشون مي‌کنم.&lt;br&gt;جهت ترغيب بيشتر خودم به نوشتن دستها رو مي‌ذارم روي کيبرد...خبري نمي‌شه.&lt;br&gt; گفتم هرچي به ذهنم اومد مي‌نويسم و از هيچي بهتره؛ اتفاقا يک پاراگراف هم نوشتم. ديدم پرت‌وپلاس کلا زدم پاکش کردم.&lt;br&gt;قبلا هرچي به ددلاين‌ها و موقع تحويل‌ها نزديک‌تر مي‌شدم، راندمانم بهتر مي‌شد. حداقل يه‌جوري سروتهش رو مي‌چسبوندم بهم و تمومش مي‌کردم. نمي‌دونم الان ددلاين رو با تمام وجود لمس نمي کنم يا اون ويژگي رو از دست داده‌م.&lt;br&gt; &lt;br&gt;جمع کرده مي‌خواد بره کربلا. خوشحاله که ايندفعه کاظمين هم مي‌برنشون. کاظمين رو چند وقت پيش بمب گذاشتن. معلوم نيس سفر زمينيه...هواييه...&lt;br&gt;من نمي‌فهمم چرا هرچي ارض مقدس خداس اينقدر بهم ريخته و درب‌داغون و ترسناکه.&lt;br&gt;&lt;br&gt; دوست داره بره... همونقدر که هر آدمي دوست داره، کارايي که دوست داره رو.&lt;br&gt;&lt;br&gt;  نمي‌شه بمب نذارن اونجا؟ &lt;br&gt;نمي‌شه اون ملت کلا اين يک ماه اخير رو برن سيزده بدر؟ خوشحالي کنن و کار به کار هم‌ديگه و بقيه نداشته باشن؟&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-1726744121132150111?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/1726744121132150111/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=1726744121132150111&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1726744121132150111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1726744121132150111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4742316154659101230</id><published>2009-03-31T09:46:00.001-07:00</published><updated>2009-03-31T09:46:33.898-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;پزشک‌ها را دوست ندارم. امروز داشتم مي‌شمردم که از چندتايشان خاطره‌ي بد دارم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;همين چند ماه پيش مريض شده بودم. خاطرتان هست که چه بود و چه شد انشالله... &lt;br&gt;دکتر از تشخيص داده بود که ماجرا چيست، اما نمي‌گفت...مي‌خنديد و مي گفت: &amp;quot;چاييدي؛ چيزي نيست، آب جوش و عسل بخور.&amp;quot; پزشک آزمايشگاه وقتي آزمايش خون عريض و طويل را ديد (چون آشنايمان بود و من شانس آوردم و يکهو سروکله‌اش پيدا شد )  گفت: &amp;quot;اِ؟ دکترت احتمالا شک کرده که فلان چيز را داري&amp;quot;. &lt;br&gt; بله، ويروس بود. دکتر هرچه دارو مي‌داد هم فايده نداشت. بايد تحمل مي‌کردم تا بگذرد، اما دکتره مي‌مرد راستش را مي‌گفت؟ مي‌مرد چيزي غير از &amp;quot;يه سرماخوردگيه ديگه&amp;quot; (که نبود) تحويلمان بدهد که وقتي از درد به خودم مي‌پيچيدم انگ لوس و ننر بودن نخورم؟ مي‌مرد مي‌گفت ويروس است، و حدودا 3هفته طول مي‌کشد، تا اين که من 3 بار پيشش بروم و هربار بگويد &amp;quot;خب تا هفته ديگه اگه خوب نشدي بازم بيا.&amp;quot; چرا وقتي بهش مي‌گفتم &amp;quot;آقاي دکتر من از درد خوابم نمي‌بره، وسط شب چندبار از خواب مي‌پرم از درد.&amp;quot; لبخند مي‌زد و مي‌گفت &amp;quot;ادالت کلد بخور قبل از خواب. توش استامينوفن داره، راحت مي‌خوابي&amp;quot;&lt;br&gt; &lt;br&gt;پيش دکتر پوست رفته بودم. وقت قبلي داشتم. يک ساعت و پنجاه دقيقه توي مطب نشسته بودم. بالاخره من و دو نفر ديگه رو همزمان فرستاد تو اتاق ِ دکتر. &lt;br&gt;ويزيت، تشخيص و نوشتن نسخه هر سه نفرمان 6-7 دقيقه هم نشد. بهم گفت بايد بياي براي جلسه لايه‌برداري. از منشي وقت گرفتم. هفته آينده‌ش‌، فلان روز...گفت خانم دکتر ساعت 1:30 مي‌آد. تو هرچه زودتر بياي به نفعته. از 12:50 توي مطب نشسته بودم. ساعت 1:30 کشف کردم که دکتر خودم رفته مسافرت خارج از کشور جهت شرکت در کنفرانس و اون يکي خانم دکتر جوونه (که نسخه رو مي‌نوشت و خوش‌خط بود) قرار است تشريف بيارند. خانم جوان ساعت يک ربع به چهار آمدند. نفر اول من را فرستاد تو. با يک چيزي شبيه يک تيغ ظريف خرت خرت روي صورتم مي‌کشيد. چند لحظه تيغ را گذاشت کنار و من فکر کردم ماجرا تمام شده است.&lt;br&gt;  يک دفعه رفت و يک چشم‌بند فلزي آورد و گفت بگذار روي چشمت و اصلا چشمت را باز نکن. (باز مي‌کردمم آهن جلو چشمم بود) با يک چيزي که هي جرقه مي‌زد به قسمت‌هاي مختلف صورتم مي‌زد. درد ناجور نداشت. مي‌خورد مي‌سوزوند و زود تمام مي‌شد. بعد از چند دقيقه چشم‌بند را برداشت و گفت &amp;quot;ببين من بجز لايه‌برداري، بعضي قسمتهاي صورتت رو ليزر کردم. هر شات هزار تومن مي‌شه. اگه مي‌خواي من ادامه بدم. واسه پوستت ضروريه... اِم راستي، من تا الان 21 شات زده‌م يعني بيست و يک هزار تومن ديگه...ادامه بدم؟&amp;quot; پول توي جيبم نبود. 40 تومن داشتم که 32 تومنش رفته بود براي لايه‌برداري. شوکه شدم و سعي کردم محترم و منطقي باشم.&lt;br&gt;  (چرا سعي مي‌کنم محترم و منطقي باشم؟ ايراد داشت اگر داد و بيداد مي‌کردم که &amp;quot;غلط کردي و من اصلا ليزر نمي‌خوام؟&amp;quot;)&lt;br&gt; گفتم ادامه ندهد و رفتم بيرون. منشي يک پرونده‌ي جديد برايم آورده بود. گفت شما الان پرونده‌ي ليزرداري و مفاد قرارداد رو بخونين و امضا کنين. &lt;br&gt; در قرارداد قشنگمان ذکر شده بود که هزينه هر جلسه بايد حتما همان جلسه پرداخت شود. از خانم محترم منشي اجازه گرفتم بروم از خودپرداز پول بردارم. تا نزديک‌ترين خودپرداز آن منطقه يه بيست دقيقه‌اي پياده راه بود. رفتم و پول گرفتم و پرداختم و وقت بعدي گرفتم.&lt;br&gt; پزشک عزيز از سفر آمدند و برايم فلان قرص را تجويز کردند که کلا آب روي آتش است و کسي نيست آن قرص را خورده باشد و دوباره جوش زده باشد و اينها.&lt;br&gt;اوايل قرصها رو مرتب مي‌خوردم. عوارض جانبي‌اش اذيت مي‌کرد. بايد در روز 8-12 ليوان آب مي‌خوردم (هه!). &lt;br&gt; هر کس از راه مي‌رسيد مي‌گفت &amp;quot;چه عجب، بالاخره خوب شدي، پيش کدوم دکتر رفتي؟ چي داد بهت؟&amp;quot; اسم قرص که مي‌آمد، لطف مي‌کردند به من روحيه مي‌دادند، مي‌گفتند: &amp;quot;ما فاميلمون از اينا خورد، کليه‌هاش داغون شد رفت.&amp;quot;، &amp;quot;دکتر فلان فاميلمون تا فهميد دکتر قبليه بهش اين قرصه رو داده، بهش گفت تو مگه مي‌خواي خودتو به کشتن بدي؟&amp;quot; لطف مي‌کردند تجويز مي کردند که آلوورا بخور، شب آلو خيس کن بخور و خلاصه حرفهاي خوبي مي‌زدند هزارماشالله.&lt;br&gt;  اين دفعه آخري که پيش دکتره رفتم، تند تند يه نگاهي بهم انداخت و گفت: &amp;quot;خب دوباره قرصاتو بخور، اين‌دفعه دوز کمتر، ضمنا وقت لايه‌برداري و ليزر هم بگير.&amp;quot;&lt;br&gt; نمي‌دانم دکتر عزيز حواسش نبود يا چي، اما حداقل اين را مي‌دانستم که در دفترچه‌ي داخل جعبه دارو نوشته انجام هرگونه عمليات لايه‌برداري و ليزر و حتي استفاده از موم و غيره، کلا بايد تعطيل شه و بعد از اينکه 6ماه از پايان درمان گذشت، تازه اجازه داريد راجع بهش فکر کنيد. مي‌دانم خانم دکتر فلان دستشان طلاست. خيلي خوب و مهربان است و بعضي‌ها که از هيچ‌جا جواب نگرفته‌اند را درمان کرده.  هربار مطب مي‌رفتم يکي دو نمونه بيمار ناجور مي‌ديدم که بعد احساس مي‌کردم من چقدر خوشبختم که ناخن‌هايم تحليل نمي‌رود و پوستم يهو سوراخ نمي‌شود و غيره.&lt;br&gt; اما خداوکيلي چطور اعتماد کنم به ادامه‌ي ماجرا؟ &lt;br&gt;نتيجه‌ش شده دو دوره خوردن قرصها. تجويز دوره سوم قرصها. هفتاد تا قرص، که توي کمد مانده و درمان نصفه نيمه ول شده و جوشهاي بيشتر و من که هرروز بايد به ديگراني که مي‌پرسند: &amp;quot;عزيزم، چند وقت پيش پوستت خوب بود که...چيکار کردي با خودت باز؟&amp;quot; توضيح بدهم.&lt;br&gt; &lt;br&gt;بعد عيد بايد بروم دنبال دکتر پوست و دندان‌پزشک و چيزاي ديگه.&lt;br&gt;&lt;br&gt; از ديروز تو برزخشم...&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4742316154659101230?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4742316154659101230/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4742316154659101230&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4742316154659101230'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4742316154659101230'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/03/blog-post_31.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4595874689949190253</id><published>2009-03-28T03:49:00.001-07:00</published><updated>2009-03-28T03:49:25.371-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;ميل به خوب انجام دادن همه كارها آدم را توي دردسر مي‌اندازد. كار الف را دوست نداري. خودت اشتباه کرده‌اي پذيرفته‌اي، يا زورکي بايد مي‌پذيرفتي، حالا هرچي. بعد مي‌گويي حالا که وجود دارد، بيا خوب انجامش بدهيم. يا اصلا نمي‌خواهي خوب انجامش بدهي، اما يک خانم/ آقايي درون شما هست، به شدت سخت‌گير، به شدت منضبط و به شدت زور زياد. هيچ‌وقت هم نشده از دست ايشان در برويد. هميشه مجبورت مي‌کند به بهترين نحو کار را انجام بدهي. صداي تحسين ديگران بيايد، نيشش باز مي‌شود که &amp;quot;ديدي گفتم بهتره آدم کارا رو خوب انجام بده؟&amp;quot; صداي تحسين نيايد هم هزارجور فلسفه و کارما ارائه مي‌دهد که &amp;quot;بالاخره آدميزاد بايد همه‌ي تلاشش را بکند و درست است که مي‌دانستي نبايد زحمت بکشي و بايد ولش ميکردي؛ اما تو انسان باوجداني بودي و به خوبي کارت را انجام دادي&amp;quot; و بعد که از ايشان بپرسي :&amp;quot;لطفا توضيح بده باوجدان بودن کجاي اين ماجراست؟ که من خون خودم رو کردم تو شيشه فقط جهت رضايت شما خانم/ آقاي منضبط&amp;quot; يک چيزهايي مي‌گويد تو مايه‌هاي احساس مسئوليت و وظيفه‌شناسي و آبرو و اين‌ها که خب همانطور که عرض کردم، ايشان زورشان زياد است و برنده‌ي مکالمات ذهني هستند عموما.&lt;br&gt; اين يه ور ماجراس...يک &amp;quot;ور&amp;quot; ديگه هم هست، که به گمانم گير از خود من باشد...کار &amp;quot;ب&amp;quot; را دوست دارم. با ناظم محترم همکاري مي‌کنم. اما نمي‌دانم چه اتفاي مي‌افتد که بعد از مدتي هي دوست ندارم و هي دوست ندارم.&lt;br&gt; به ديگران نق هم بزني که کارهاي &amp;quot;الف&amp;quot; و &amp;quot;ب&amp;quot; را دوست ندارم، لبخند مي‌زنند که پس چرا به بهترين نحو انجامش مي‌دي و حتي نتيجه‌ش از آنهايي که عاشق اين کارها هستند بهتر مي‌شود؟ لابد يک علاقه‌اي هست ديگر...&lt;br&gt; من چمي‌دانم علاقه هست يا نه...من زورم به آن ناظم نمي‌رسد. نتيجه انجام دادن کارها به بهترين نحو اين شده که دوست داشتني‌هايم را گم کرده‌ام. نق مي‌زنم که دوست ندارم درحالي که مطمئن نيستم که دوست دارم يا نه.&lt;br&gt;نق مي‌زنم به جان خودم و به حرف ناظم مربوطه گوش مي‌دهم. انجام مي‌دهم، به بهترين نحو...در نهايت هم رضايت ندارم از ماجرا&lt;br&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4595874689949190253?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4595874689949190253/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4595874689949190253&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4595874689949190253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4595874689949190253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/03/blog-post_28.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-3555300521981085327</id><published>2009-03-24T06:52:00.001-07:00</published><updated>2009-03-24T06:52:45.095-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;شرط اينکه آشپزي ياد بگيري اين است که خودت باشي و اونواع و اقسام مواد غذايي... بريزي قاطي هم و خراب کني و گند بزني و شور بشود و ترش بشود و روغنش هي کم و زياد شود تا يهو ببيني اي‌ول چي‌پختم. فيلم گلنار که يادتون هست؟ اون قسمتش که خاله قورباغه به خرسه ياد مي‌ده چطور غذا بپزه و هي مي‌گه بريز و نريز...آخرش خرسه يه چيز خوب سرهم مي‌کنه... بنظرتون خرسه آشپز شد؟ هيچم نشد آقا؛ هيچم نشد. وقتي تا مياي جم بخوري، يکي مي‌آد درگوشـِت مي‌گه گند زدي، يا کلا بلند مي‌گه گند زدي، آشپزي‌بلد نمي‌شي که نمي‌شي.&lt;br&gt; خياطي هم همينه. بايد کج و کوله کوک بزني، درز پارچه سورمه‌اي رو با نخ صورتي بگيري و بعد بفهمي که هرچقدر هم خوب بدوزي و نخ معلوم نشه، اون گره آخر رنگ نخ رو معلوم مي‌کنه. بعد بفهمي که فلان جاي فلان لباس رو که خودت رفو کردي و از ترس طعنه و تحقيرهاي بعدي دوباره شکافتي‌ش و گذاشتي‌ش کنار، خيلي بهتر از اون خياطه (که کلي تعريفش رو کرده بودن و بعدا لباس رو دادي بهش و قدّ خون باباش پول رفو گرفت و آخرش هم گند زد) رفوش کرده بودي.&lt;br&gt; بايد 8سال، بله دقيقا 8 سال بگذره، از اون روزي که جامدادي پارچه‌اي دوختي براي خودت و هزارتا ايراد گرفت ازش. از اينکه اين چيه دوختي و خراب کردي و اين چه رنگ نخه و اين جامدادي که قابل استفاده نيست و تو براي دلخوشي خودت فقط يه هفته ببريش مدرسه و بعد با خودت بگي، لابد بده ديگه...بندازيش ته يه کمد و ديگه يادش نيفتي.&lt;br&gt; عرض مي‌کردم...بايد 8سال بعد وسط يه خونه‌تکوني پيداش کني و بذاريش رو ميزت و يهو بياد بگه: &amp;quot;واااي، يادته اينو خودت دوختي؟&amp;quot; و تو مات و بي‌ربط نگاهش کني و بگي &amp;quot;آره يادمه&amp;quot;..بعد بگه &amp;quot;خب چرا استفاده نکردي ازش؟&amp;quot; و تو بگي &amp;quot;ايراد داشت...فلان‌جاش کوکش محکم نبود...پاک‌کن‌هام اون‌موقع گرد بودن و ميرفتن تهش و نمي‌شد در بيان&amp;quot; و يهو بگه: &amp;quot;تو هميشه ايرادگير بودي، بالاخره عادت مي‌کردي بهش ديگه&amp;quot;&lt;br&gt; و تو تلخ تلخ شوي و نداني تلخي را در نگاهت بريزي يا نه. آخرش هم نريزي و تلخي از آوندهاي فکرت هي برود و بيايد بشود درد روزانه و شبانه.&lt;br&gt;درد دوم هم اين بشود که چرا من از اين مساله دردم مي‌آيد و بعد اين‌همه وقت چرا هنوز عادت نکرده‌ام؟&lt;br&gt; و بعد ياد خانم رولينگ بيفتي در سخنراني فارغ‌التحصيلي يه ملتي، که مي‌گويد &amp;quot;مقصر دانستن آنها، هيچ دردي از شما درمان نمي‌کند و اگر مي‌خواهيد آدم شويد دست از مقصر دانستن آنها برداريد.&amp;quot;&lt;br&gt;يادت مي‌افتد غذاهايي که بلدي و اتفاقا ديگران تعريفش را کرده‌اند، همه آنهايي هستند که در خانه ديگران پخته‌اي. &lt;br&gt; نيش‌خندت مي‌گردد وقتي يادت مي‌افتد که مدت‌ها با کامواها و ميل‌ها و قلاب‌ها زندگي کرده‌اي...آخرش هم بافتني با ميل به دستت نرفت و کلا هرچه مي‌بافي با قلاب است. علت ماجرا هم بسيار ساده است. طرف بافتني بافتن با ميل را بلد بود، اما قلاب را نه.&lt;br&gt; &lt;br&gt;بعضي چيزاها را مي‌نويسي تا اميدوار شوي که ممکن است روزي دردش از تو جدا شود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-3555300521981085327?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/3555300521981085327/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=3555300521981085327&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3555300521981085327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3555300521981085327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/03/blog-post_24.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4886222657810523266</id><published>2009-03-06T01:03:00.001-08:00</published><updated>2009-03-06T01:03:43.512-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;اوضاع هيچ‌‌وقت بهتر نخواهد شد. زمان چيزي را درست نمي‌کند. زمان چيزها را ماسمال مي‌کند. &lt;br&gt;پوست کرگدن داشتن هم اين‌روزها کفايت نمي‌کند.&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4886222657810523266?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4886222657810523266/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4886222657810523266&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4886222657810523266'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4886222657810523266'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7585874182474033839</id><published>2009-02-19T14:22:00.001-08:00</published><updated>2009-02-19T14:22:44.809-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;وقتي شير آب چکه مي‌کنه، يعني يا درست بسته نشده، يا خودش مشکل داره. مثلا واشرش خرابه يا لوله‌هه يه چيزيش شده. حالا فرق نمي‌کنه تو شير آب رو ببندي، يا فلاني ببنده. هرکي ببندتش، بازم چکه مي‌کنه.&lt;br&gt; چکه کردن شير آب خوب نيست. صداي چکه کردن شير آب اعصاب آدميزاد را خط‌خطي مي‌کند، باعث مي‌شود يادت بيفتد که اُه اُه، اين سه روزه داره چکه مي کنه من هيچ‌کاريش نکردم.&lt;br&gt;بعد مي‌گذرد و 7 روزه که هيچ‌کاريش نکردم. &lt;br&gt;دو هفته‌س هيچ‌کاريش نکردم.&lt;br&gt; يه ماهه هيچ کاريش نکردم.&lt;br&gt;اِ...الکي الکي اين سه ماهه داره چکه مي کنه‌ها.&lt;br&gt;&lt;br&gt;هر دفعه هم که چکه کردنش رو مي‌بيني، يه هوا سفت‌تر مي‌بنديش که مثلا تعداد قطرات ريخته شده کمتر شه؛ سي ثانيه هم زل مي‌زني بهش و سعي مي‌کني پلک نزني که مطمئن شي ديگه چکه نمي‌کنه. علي‌الحساب خيالت راحت مي‌شه که &amp;quot;فعلا چکه نمي‌کنه...حالا تا برم يکي رو بيارم شير آب رو درست کنه.&amp;quot;&lt;br&gt; &amp;nbsp;سفت‌تر بستن شير آب، وقتي &amp;quot;شير آب&amp;quot; خراب است، هيچ فايده‌اي ندارد و فقط واشر و بندوبساطش را خرابتر مي‌کند و منجر به چکه‌ي بيشتر در واحد زمان مي‌شود.&lt;br&gt;شما براي خودتان آهنگ مي‌گذاريد تا گوشتان چيزهاي خوب بشنود. شب صداي کاميون و تراکتور و کمباين از خيابان مي آيد و گوش شما آنها را مي‌شنود.&lt;br&gt; &amp;nbsp;گوش شما مشغول شنيدن است.&lt;br&gt;&lt;br&gt;مي‌دانيد که شير آب هنوز چکه مي‌کند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7585874182474033839?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7585874182474033839/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7585874182474033839&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7585874182474033839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7585874182474033839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/02/blog-post_19.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5119414799767074926</id><published>2009-02-11T03:19:00.001-08:00</published><updated>2009-02-11T03:25:13.258-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;ديدين اين مجله تبليغاتي‌ها رو؟&lt;br /&gt;که توش هي آدرس پيتزايي و آرايشگاه و دکتر و اين‌جور چيزاس...وسطشم چند صفحه مشاور محترم و پوست زيبا و لاغري چرا و چگونه داره؟&lt;br /&gt;ديروز يکي‌ش رو نگاه مي‌کردم، يه مادر نامه نوشته بود به مشاور محترم، که بچه من وقتي مياد خونه مشقاشو مي‌نويسه، همه کاراشو ميکنه، بعد کاراش تموم شد هي مي‌گه چيکار کنم. من و پدرش بهش گفتيم کاراي مورد علاقه‌ش رو ليست کنه و اونا رو انجام بده، بچه‌م خميربازي مي‌کنه، نقاشي مي‌کشه بعد باز مي‌گه چيکار کنم. مشاور بدبخت هم کم آورده بود رسما. گفته بود ليست کودکتان را بازبيني کنيد و يه مشت زرت و پرت ديگه.&lt;br /&gt;مطابق معمول حالا حکايت ماست. لطفا روش‌هاي مناسبي براي گذراندن وقت به من ارائه بدهيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. لطفا در روش‌هايتان مواردي نظير :"تمرين‌هاي درس فلان را بنويس، اون پروژه لامصب رو انجام بده، اون‌يکي پروژه لامصب رو انجام بده، علم بياندوز" نباشه. خودم به اندازه کافي اينا رو در طول روز به خودم مي‌گم و طبعا انجامشون نمي‌دم.&lt;br /&gt;پ.ن.2. اگر کسي پيشنهاد "برو بيرون" ارائه مي‌ده، لطفا جاي مناسب رو هم اعلام کنه.&lt;br /&gt;پيشاپيش مچکرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امضا:&lt;br /&gt;رد &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5119414799767074926?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5119414799767074926/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5119414799767074926&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5119414799767074926'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5119414799767074926'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/02/blog-post_11.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7846840370627439210</id><published>2009-02-09T10:10:00.001-08:00</published><updated>2009-02-09T10:10:55.301-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;يه روزهايي هست تو تقويم که من هيچ خوشم نمي‌آد ازشون. يکي‌ش همين فردا، يکي‌ش جشن نيکوکاري.&lt;br&gt;علتش هم اينه که بيرون که خبري نيست، تلويزيون هم هي جشن باشکوه نشون مي‌ده که توش دوتا مجري نشستن بغل دست هم، چلند و چار مي‌گن و هي مي‌خندن و از مردم تشکر مي‌کنن.&lt;br&gt; نامردا به برنامه کودک هم رحم نمي‌کنند، مجري‌هاي برنامه کودک رو هم مي‌آرن رو يه سن که کف‌ش فرش پهن شده. با کفش مي‌رن روي فرش (يکي از کارهاي بد بزرگ) و&amp;nbsp; فقط هرازگاهي داد مي‌زنن:&amp;quot; حالا همه با هم بگين ...&amp;quot;. ملت هم درحالي‌که جلوي دوربين بپّر‌بپّر مي‌کنن داد مي‌زنن &amp;quot;...&amp;quot;.&lt;br&gt; &amp;nbsp;فردا نه عمه هتي نشون مي‌ده، نه عمو قناد و سه‌تا عموها، نه چاق و لاغر. عوضش برنامه‌ي ويژه و جشن پرشکوه دارن و مجري‌هايي که هي لبخند مي‌زنن و از استوديو ميدون انقلاب مي‌رن استوديو ميدون امام حسين، بعد استوديو آزادي و هي چرخش و هي چرخش.&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7846840370627439210?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7846840370627439210/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7846840370627439210&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7846840370627439210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7846840370627439210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/02/blog-post_09.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-6074473111714309187</id><published>2009-02-05T13:39:00.001-08:00</published><updated>2009-02-05T13:39:49.579-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;من متوجه نمي‌شم اين عبارت &amp;quot;فلاني بايد خودش به خودش کمک کنه&amp;quot; رو.&lt;br&gt;در واقع اينطور فکر مي‌کنم که خب، مگه يارو مرض داره که خودش، خودش رو کمک نکنه. لابد يه ور ماجرا لنگه ديگه.&lt;br&gt;اون قصه‌هه يادتونه يه ترب گنده زير خاک گير کرده بود. مرد کشاورز نتونست درش بياره بعد زنش اومد کمک بعد بچه‌هاشون اومدن کمک بعد اهالي محل اومدن کمک. زور مي‌زدن ترب رو بکشن بيرون و مي‌خوندن :&amp;quot;بيا بيا، بيرون بيا، از دل خاک بيرون بيا، با يه تکون، با دو تکون، بيا بيا بيرون بيا&amp;quot; آخرش هم با هزار زحمت ترب از خاک بيرون مياد. &lt;br&gt; حالا اين &amp;quot;خودش به خودش کمک کنه&amp;quot; مثل اينه که کشاورزه بشينه رو زمين، با ترب صحبت کنه. بگه :&amp;quot;ببين ترب، تو خودت بايد از خاک بيرون بياي. در واقع فقط خودت مي‌توني به خودت کمک کني&amp;quot;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-6074473111714309187?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/6074473111714309187/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=6074473111714309187&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6074473111714309187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6074473111714309187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5502391168261117609</id><published>2009-01-23T06:31:00.001-08:00</published><updated>2009-01-23T06:31:57.912-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بنظرم بد نیست جمعه رو اینجوری نامگذاری کنند: &amp;quot;روز فکر کردن به چرت و پرت‌ها&amp;quot; نه اینکه چرت و پرت‌ها چیز جالبی باشد‌ها. از این چرت و پرت‌ها که با خودت فکر می‌کنی و هی درش فرومی‌روی. از مرداب هم بدترند. &lt;br&gt; یهو اتفاق ناخوش‌آیند الف به ذهنت خطور می‌کند. مغز هم که هزارماشالله، متخصص در پیدا کردن مواردی که می‌تواند منجر به اتفاق الف شود. بعد می‌بینی اتفاق الف چندان غیرممکن هم نیست. بعد مغز مجدد زحمت می‌کشد فکر می‌کند که :&amp;quot;خب حالا که غیرممکن نیست، بیا از الان درمورد چگونگی برخورد باهاش فکر کنیم که اون موقع دستمون باز باشه، خوبه؟&amp;quot;&lt;br&gt; از پیشنهاد مغز استقبال می‌کنی و بعد هی هی هی در مرداب فرو می‌روی، نیم ساعت بعد سرت را بالا می‌آوری و احساس می‌کنی که &amp;quot;عجب همه‌چیز گند است و من چقدر زورم به هیچی نمی‌رسد و اصلا زورم به چی‌چی برسد و خود من یکی از همان چی‌چی‌ها هستم و اصلا مگه من زورم به خودم می‌رسد؟ برای غلبه بر چیزی باید در موضع بالاتر باشی؛ مثال ناز کتاب معارف یادت هست؟ که می‌گفت ماهی نمی‌تواند بر دریا احاطه کند چون خودش در دریاست؟&amp;quot; و خب مجددا چرت‌و‌پرت‌های جدید پیش‌روی آدم قرار می‌گیرد و شما برو بگیر تا تهش.&lt;br&gt; بعد می‌بینی شب شده و همه‌ی پرده‌های پنجره‌ها هنوز بازن و حال نداشتی بری چراغ روشن کنی و تاریکی محیط اطراف هم یه حس بدی گذاشته روت.&lt;br&gt;بیخود نیست که قدیمی‌ها جمعه را در خانه نمی‌ماندند، مهم در خانه نبودن نیست‌ها، مهم این است که سرت را به چرت‌وپرت‌های عملی گرم کنی (مثال: چطور سفره بیاندازیم که سفره قشنگ شود یا در فوتبال دستی چطور بازی کنیم که برنده باشیم و غیره) تا چرت و پرت‌های فکری وقت بروز نداشته باشند.&lt;br&gt; جمعه‌ها باید آدم مراقب خودش باشد. (البته نمی‌دانم بر اساس کتاب معارف ماهی می‌تواند از ماهی مراقبت کند یا نه) &lt;br&gt;جمعه‌ها باید نور بیاید داخل خانه، تا دیدی یه نمه غروب شد چراغ‌ها را روشن کن. اصلا همه چراغ‌ها را روشن کن. یک‌ذره هم نگذار چشمت به غروب جمعه بیفتد. &lt;br&gt; جمعه‌ها باید سر تا ته خانه را شست، برق انداخت اصلا. کار نفرت‌انگیزی‌ست اما نتایج درخشان دارد. یکی‌ش همین که شب به اندازه‌ی کافی خسته هستی و زود خوابت می‌برد (نعمت است به امام)&lt;br&gt;روز تعطیل را همین‌جوری مفت توی تقویم نگذاشته‌اند که، اگر قرار بود روز خوشی باشد، قطعا در تقویم وجود نداشت. &lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5502391168261117609?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5502391168261117609/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5502391168261117609&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5502391168261117609'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5502391168261117609'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/01/blog-post_23.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-1210318941564714287</id><published>2009-01-12T10:00:00.001-08:00</published><updated>2009-01-12T10:00:13.837-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;ایراد تعطیلات طولانی اینست که خود را غرق در زمان بی‌پایان احساس می‌کنی. دریایی بی‌انتها که کاسه کاسه آب ازش بر می‌داری و می‌ریزی بیرون و خب، دریا هنوز دریاست.&lt;br&gt;کاسه اول دوم را که بیرون ریختی، وسواس‌گونه حجم آب دریا را اندازه مي‌گيري و مي‌بيني که همان قبلی‌ست؛ چندان تغییری نکرده. &lt;br&gt; کم‌کم عادت می‌کنی به کاسه کاسه بیرون ریختن. زمانی متوجه می‌شوی دریایت آب باریکه شده که می‌بینی بالاتنه‌ت خشک است و فقط پاهایت، آنهم تا قوزک در آب.&lt;br&gt;&lt;br&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-1210318941564714287?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/1210318941564714287/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=1210318941564714287&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1210318941564714287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1210318941564714287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/01/blog-post_12.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5464077853526672402</id><published>2009-01-07T03:16:00.001-08:00</published><updated>2009-01-07T03:16:26.100-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بشین و نگاه کن به استدلال‌های بزرگان و ریش‌سفیدان، همین‌هایی که دوروبرت هستند و ازشان مشورت طلبیده می‌شود. حالا سرت رو چندبار به چپ و راست تکان بده و برو. یادت باشد که ریش‌سفیدان تولید نظرات گهربارشان را از همین سن‌ها شروع کرده‌اند.&lt;br&gt; بنظرم نوعی هنر است؛ بنشینی به مکث کردن‌های خلال صحبتشان نگاه کنی و کَمَکی دلت بخندد به تلاش‌هایشان برای موجه و همه‌چیزدان جلوه کردن. برای همه‌چیز دلیل داشتن و راه‌حل داشتن و با همین مکث‌ها، آب‌دهن قورت‌دادن‌ها و حرکات دست در خلال بحث، مطرح کردنشان.&lt;br&gt; خدا رو چه دیدی، شاید ما رو فرستادند بهشت. تو این کاغذه هم که دست راستمون قراره بدن هم نوشتن: &amp;quot;این رو راه بدین بهشت، چون&amp;nbsp; قضاوت نمی‌کرد، خودش را عقل‌کل جلوه نمی‌داد، کار ‌به‌ کار کسی نداشت و زیاد شک می‌کرد، خیلی زیاد هم شک می‌کرد.&amp;quot;&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5464077853526672402?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5464077853526672402/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5464077853526672402&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5464077853526672402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5464077853526672402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4527326647588587568</id><published>2008-12-26T10:35:00.001-08:00</published><updated>2008-12-26T10:35:30.828-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;چرا شروع کردن کاری که بلد نیستم &amp;quot;اینقدر&amp;quot; برای من سخت و عذاب‌آوره که در واقع حاضرم هرکاری بکنم، یا هرطور دیگه‌ای مشکلم رو حل کنم (بیل بزنم مثلا، یا گاوآهن ببندم به خودم و در منطقه راه برم) اما کاری که بلد نیستم رو شروع نکنم؟&lt;br&gt; موقع آموزش شنا، عموما در طی یک جلسه معلم شنا شاگردها رو پرت می‌کنه تو بخش عمیق استخر و صبر می‌کنه تا شاگردش با دست و پا زدن اجباری خودش رو روی آب نگه داره. بی‌رحمانه به‌نظر میاد، اما موثره. با همین یک جلسه پرتاب شاگردها در آب، همه عادت می‌کنن و دیگه بخش عمیق استخر رو &amp;quot;هیولایی که الان منو می‌خوره&amp;quot; تصور نمی‌کنن.&lt;br&gt; براهمین بارها سعی کرد‌ه‌م خودم رو ملزم به استفاده از روش جدید کنم. دقیقا به زور. اما بنظرم حتی آستانه تحملم برای برخورد با مشکلات ایجاد شده در حین استفاده از روش جدید خیلی پایین‌تر از روشهای قدیمیه. به همین دلیل، وقتی یه‌جای کار خراب می‌شه، یا نمی‌فهمم چرا اینطوری شد، بلافاصله به روش آشنای قدیمی پناه می‌برم.&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4527326647588587568?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4527326647588587568/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4527326647588587568&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4527326647588587568'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4527326647588587568'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/12/blog-post_26.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8688195980743342694</id><published>2008-12-23T05:40:00.001-08:00</published><updated>2008-12-23T06:03:56.551-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;سر نخ ماجرا رو گرفتم کشیدم ببینم از کجا شروع شده و خب پیداش کردم، تقریبا می‌شه اینو (&lt;a href="http://red-way.blogspot.com/2008/09/blog-post_15.html"&gt;&lt;u&gt;+&lt;/u&gt;&lt;/a&gt;) شروع ماجرا بدونم. هنوز به اون نتیجه‌ای که می‌خواستم نرسیده‌م و گشتن برای پیدا کردن داده‌های آماری بیشتر، نه‌تنها مطلوب و موثر نبوده، بلکه فقط باعث سردرگمی و خستگی بیشترم شده.&lt;br /&gt;و خب حرف حسابی‌ای که دیروز شنیدم رو می‌شه این‌جوری جمع‌وجورش کرد که "وقتی برای دفاع از خودت دائما زره تنته وزنش قاعدتا آزارت می‌ده"&lt;br /&gt;باید نشست معادله‌ای حل کرد، کتابی خوند، چمیدونم، خلاصه یه‌کاری کرد تا فهمید عوارض کدوم کمتره، چون در هر صورت هردوشون به اندازه‌ی کافی نامطلوبن.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8688195980743342694?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8688195980743342694/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8688195980743342694&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8688195980743342694'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8688195980743342694'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/12/blog-post_23.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-2353298827556480849</id><published>2008-12-20T06:40:00.001-08:00</published><updated>2008-12-20T06:40:36.679-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;یکی از اتفاق‌های بد دنیا این است که مجبور شوید بروید یکی از این فرم‌‌های &amp;quot;طرح پایش سلامت روان&amp;quot; را پر کنید. طراح سوال در این فرم‌ها پایش را روی پایش انداخته و هرچه سوال مکفی و تعیین کننده از زندگی شما به ذهنش رسیده در آن گنجانده است. در واقع طراح سوال نسبتا خوب عمل کرده، چون هر سوالش شما را با توده‌ای از فکر‌ها و خاطراتتان مواجه می‌کند. مجبورید همه‌شان را بصورت چکیده به‌یاد آورید و در نهایت خلاصه‌ی ماجرا را از بسیار موافق می‌باشم، تا کاملا مخالف می‌باشم مقداردهی کنید. به عبارت دیگر، می‌بایست کپسولی از زندگی خودتان را قورت دهید و راجع به مزه‌ش هم اظهار نظر کنید.&lt;br&gt; علاوه بر اینها، سوالهای بسیار بد دیگری هم وجود دارند، خاطرتان هست آن آت‌وآشغال‌هایی را که از بس نمی‌دانستید چه خاکی به سرشان بریزید، تصمیم گرفتید ازشان بدتان بیاید ولی فکرشان را نکنید و در نتیجه آنها را با خاک‌انداز زیر قالی قایم کردید؟ سوالهای بسیار بد، آنهایی هستند که لبه‌ی قالی را یک‌ذره کنار می‌زنند. نه آنقدر که آت و آشغال همه‌جا را بگیرد؛ آنقدر که یادتان بیاید &amp;quot;اَه، این هنوز اینجاس.&amp;quot;&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-2353298827556480849?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/2353298827556480849/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=2353298827556480849&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2353298827556480849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2353298827556480849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/12/blog-post_20.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5562605075726868435</id><published>2008-12-17T01:36:00.001-08:00</published><updated>2008-12-17T01:36:26.078-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;ملت؛ متوجه باشيد که اين تعطيلي چند روزه جمعه تموم مي‌شه و ديگه تعطيلي‌ها به مناسبت عيد و شادي تموم مي‌شن و مي‌افتيم تو محرم و صفر و نزديکترين عيد مذهبي بعدي 25 اسفنده (دهه فجر تو ماه صفر ِ و کلا توقعي نداشته باشين ازش). خلاصه که شکر نعمت کنيد و هرچقد دلتون مي‌خواد از برنامه‌هاي مفرح تلويزيون و گل‌هاي سرميز اخبار و آيکون رنگي‌پنگي گوشه کادر شبکه‌ها لذت ببرين که تا 3ماه ديگه هيچ خبري نيست.&lt;br&gt; &amp;nbsp;آذوقه شادي‌تون رو&amp;nbsp; جمع کنيد که دو ماه ديگه هرجا رو نگاه مي‌کنين يا گل و شل و برفه، يا داربست سياه&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5562605075726868435?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5562605075726868435/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5562605075726868435&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5562605075726868435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5562605075726868435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/12/25.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7245372869054591127</id><published>2008-12-13T12:34:00.001-08:00</published><updated>2008-12-13T12:34:51.876-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;دلم مي‌خواهد بدانم ما ملت (ايراني جماعت منظورم است)، چه خصوصياتي داريم، که وقتي امام غايب، ظاهر شود (اين‌طور که عالمان دين مي‌گويند، و فرضمان الان اين است که لابد درست مي‌گويند) جمع کثيري از 313 يارش را قرار است ايراني‌ها تشکيل بدهند.&lt;br&gt;  شجاع‌تريم؟ باهوش‌تريم؟ سياست‌ جنگي حاليمان مي‌شود؟ جان بر کف‌تريم؟ وقتي قول مي‌دهيم سر حرفمان هستيم؟ بانفوذتريم؟ حکيم‌تريم؟ صبورتريم؟ بي‌نيازتريم به مال و دار دنيا؟&amp;nbsp; عبوديتمان به درگاه خدا زياد است؟ دقيقا چه گُلي به سر داريم که قرار است فتح‌الفتوح دنيا با همکاري ما صورت بگيرد؟&lt;br&gt; &lt;br&gt;فرض کنيد يک جا نشسته‌ايم، من يک مرتبه مي‌گويم، واي فلاني تو چقدر خوبي و يک امتياز مثبت به تو مي‌دهم، تو از آن‌ور مي‌گويي فلاني خيلي پاک است، يک امتياز مثبت به او مي‌دهي، اين امتيازها بين خودمان مي‌چرخد و در پايان بحث، همه‌مان آدم‌هاي درجه يک و چند ستاره هستيم. حالا فردايش بوق برمي‌داريم و گوش فلک را کر مي‌کنيم که چه نشسته‌ايد که من شخصي‌ هستم با صفات نيکو، دارنده‌ي چندين ستاره و اصلا کي از من بهتر براي انجام کارهاي مهم، هرکس من را نپذيرد نادان است و نيکويي نمي‌داند.&lt;br&gt; &lt;br&gt;حدسم اين است که براي ماجراي بالا، اتفاق مشابهي افتاده است.&lt;br&gt;&lt;br&gt;پ.ن. دلم مي‌خواد يک آدم کلا معتقد به ماجرا (هم ظهور و هم اينکه ايراني‌ها قرار است يار امام ظهور کرده باشند)، براي اين مطلب کامنت بگذارد، من ازش چيز ياد بگيرم...لابد يک صفت عاليه و ناز در ما وجود دارد که به همه نکبتمان مي‌ارزد.&lt;br&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7245372869054591127?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7245372869054591127/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7245372869054591127&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7245372869054591127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7245372869054591127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/12/313.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-3666658899888007336</id><published>2008-12-09T01:19:00.001-08:00</published><updated>2008-12-09T01:19:50.975-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div&gt;دردسر دارم در مصاحبت‌هايم با دو دسته از آدم‌ها.&lt;br&gt;غالبا آقايان و خانم‌هاي بالاي چهل سال.&lt;br&gt;آقايان، دائما شرح موفقيت‌ها و فتوحات و رفتم حقم رو گرفتم و سياست فلان است و اقتصاد بهمان است و عرايضشان من باب جامعه را ارائه مي‌دهند و تو اگر مي‌خواهي مصاحب خوبي باشي بايد قيافه‌ات هيجان‌زده و &amp;quot;آه خداي من چه تحليل فوق‌العاده‌اي&amp;quot; و &amp;quot;عجب، فراست و کياست و ريزبيني خاصي&amp;quot; تحويلشان بدهي.&lt;br&gt; خانم‌ها هم دائما شرح از خودگذشتگي‌ها، صبوري‌ها، &amp;quot;من مي‌دونستم آخرش خراب مي‌شه ولي به روش نياوردم‌&amp;quot;ها، &amp;quot;من هميشه به فکرشونم و خير مي‌خوام براشون&amp;quot; و &amp;quot;من ديگه واگذارش کردم به خدا&amp;quot; تحويل مي‌دهند و تو هم بايد با چهره و بيان و لغات و خلاصه هرجوري که بلد هستي، بهشان بگويي که پاسخ همه‌ي اين مهرباني‌ها رو روزي خواهند گرفت و &lt;a href="http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-367.aspx"&gt;آن‌ها يک فرشته بوده‌اند و هستند&lt;/a&gt;.&lt;br&gt; اين کارها را غالبا انجام مي‌دهم و نتيجه‌اش هم عموما خوب است (طرف خوشحال است و بشدت علاقمند به مصاحبت‌هاي بعدي)، اما خودم در ادامه‌اش اصلا احساس جالبي ندارم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;b&gt;پ.ن.: جناب آقاي آرش زرتشت، دانشجوي ساعي و کوشا، دارنده‌ي دستگاه زيراکس نصب شده در محل، احوال شما؟&lt;/b&gt;&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-3666658899888007336?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/3666658899888007336/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=3666658899888007336&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3666658899888007336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3666658899888007336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/12/blog-post_09.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4628557332427671420</id><published>2008-12-09T01:04:00.001-08:00</published><updated>2008-12-09T01:04:07.073-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;تلويزيون دعاي عرفه را نشان مي‌داد، يکي مي‌خواند و عده‌اي آرام به کتابچه‌هايي که دستشان بود نگاه مي‌کردند، عده‌اي هم زارزار گريه مي‌کردند، تلويزيون هم تاکيد خاصي بر نشان دادن گريه‌ها مي‌کرد (لابد رقت قلب مي‌آورند).&lt;br&gt; بين کل جمعيت فقط يک نفر بود که لبخند مي‌زد، به جان خودم لبخند مي‌زد، لبخند الکي هم نمي‌زد، قيافه‌اش راضي و خوشحال بود از هرآنچه‌ که اتفاق افتاده و دعايي که داشت خوانده مي‌شد و لابد هزارجور چيز ديگر.&lt;br&gt;ديدن همان يک نفر تا شب حالم را خوب نگه داشت. گفته مي‌شود هرکس در روز عرفه، در صحراي عرفات وقوف کند همه گناهانش آمرزيده مي‌شود. و گفته‌اند واي بر کسي که در عرفات وقوف کند و باور نکند که گناهانش آمرزيده شده.&lt;br&gt; به‌نظرم آن يک نفر واقعا قضيه را باور کرده بود. مبارکش باشد آمرزشي که لبخند پشت‌بندش، بنده ديگري&amp;nbsp; را 24 ساعت سرخوش نگه داشته بود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4628557332427671420?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4628557332427671420/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4628557332427671420&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4628557332427671420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4628557332427671420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-3848718837270927452</id><published>2008-11-30T09:04:00.001-08:00</published><updated>2008-11-30T09:04:07.980-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;گفتني‌ست &lt;a href="http://pulp-fiction.blogspot.com/2005/08/blog-post_18.html" target="_blank"&gt;نامبرده&lt;/a&gt; اخيرا موفق به طراحي نرم‌افزار شبيه‌ساز تف سر بالا شده است.&lt;br&gt;وي يکي از عوامل موفقيت‌اش را پشتکار و مطالعه‌ي شبانه‌روزي مي‌داند.&lt;br&gt;  &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-3848718837270927452?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/3848718837270927452/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=3848718837270927452&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3848718837270927452'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3848718837270927452'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/11/blog-post_30.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-1401054199788412119</id><published>2008-11-18T07:04:00.001-08:00</published><updated>2008-11-18T07:04:19.500-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;دستگاه دردسنج تا حالا توليد نشده؟ يه دستگاهي که مثلا تعيين کنه ميزان درد نسبي‌اي که داري مي‌کشي چقدره.&lt;br&gt;فرض کنيم واحد درد رو بذاريم &amp;quot;آخ&amp;quot;، و بعد ببينيم بيمارمون چند &amp;quot;آخ&amp;quot; درد داره، بعد اين آخ رو تقسيم بر يه پارامتري (مثلا وزن شخص کنيم)، بگيم طرف بصورت نسبي اين‌قدر درد داره.&lt;br&gt; اين‌طوري مي‌توني متوجه شي که شخص داره تمارض مي‌کنه، يا بيش از حد داره دردي رو تحمل مي‌کنه. بنظرم همونقدر که اگه آستانه تحمل درد آدم پايين باشه چيز بديه، اين‌که درد فيزيکي زياد رو تحمل کني و بگذاري پاي صبر و استقامت و حوصله (و طبعا خودت پيش خودت احساس علو درجات داشته باشي) هم کار بديه.&lt;br&gt; با استفاده از اين دستگاه،جملات بي‌معني و بي‌ارزشي نظير &amp;quot;خب حالا مگه چي شده؟&amp;quot;، &amp;quot;زيادي لوس شدي&amp;quot; و يا &amp;quot;زيادي تحمل مي‌کني&amp;quot; کلا ريشه‌کن مي‌شن. درد هرکس نسبت به خودش در لحظه سنجيده مي‌شه، نه نسبت به خاطره‌اي که ديگران از درد‌هاي بعضا مشابه داشته‌اند.&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-1401054199788412119?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/1401054199788412119/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=1401054199788412119&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1401054199788412119'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1401054199788412119'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/11/blog-post_18.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-9037452005969937123</id><published>2008-11-11T10:36:00.001-08:00</published><updated>2008-11-11T10:36:45.264-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;جناب آقاي دکتر فلاني&lt;br&gt;رئيس محترم تحصيلات فلان&lt;br&gt;امروز بنده را گير انداختيد و دو ساعت سخنراني کرديد و در طي سخنرانيتان بارهاوبارها دروغ گفتيد، و متاسفانه در جريان نبوديد که در پس نگاه بــِربــِر من مغزي وجود دارد، که تصادفا حافظه‌اش خوب است و سوابق شما و کلا منش شما برايش روشن است.&lt;br&gt; متاسفانه از آن‌جايي که در طي سالهاي اخير، هرکس حرف حقي به شما زده و يا وقتي حقش را ضايع کرده‌ايد زيادي پروبال زده،&amp;nbsp; را بشدت آزار داده‌ايد قصد ندارم با شما بجنگم.&lt;br&gt;حق بنده مفت چنگتان، بفرماييد بنشينيد با ماست‌ُخيار همراه با گلپر و نعناع صرف بفرماييد. اما لازم ديدم اعلام کنم علي‌رغم نا‌خوش احوال فکري‌ام بعد از افاضات مظلومانه، دل‌کباب کننده، و به ظاهر متين شما (که نمي‌دانم چرا بجاي حل کردن مشکل من، غيبت بقيه را مي‌کرديد و به زعم خودتان پنبه‌ي ملت را مي‌زديد)، هم‌اکنون بسيار نيش‌باز و سرخوش هستم، چراکه اقدامات بنده در جهت احقاق حق نابود شده، شما را مقداري ترسانده و موجبات تلاش شما جهت جلب نظر بنده را فراهم کرده‌است.&lt;br&gt; در نظر داشته‌باشيد که بنده آدم &amp;quot;مفت‌ديگران‌ببخش&amp;quot;اي نيستم و شما را نه تنها به خدا (که نمي‌دانم با امثال شما چکار مي‌کند از بس که تعدادتان زياد است)، بلکه به خودم در آينده‌اي که دستم بازتر است و&amp;nbsp; قطعا زبانم تلخ‌تر واگذار مي‌کنم.&lt;br&gt; پيشاپيش از بذل توجه شما به آن روز جالب، تشکر مي‌کنم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;امضا:&lt;br&gt;&lt;br&gt;رد &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-9037452005969937123?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/9037452005969937123/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=9037452005969937123&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9037452005969937123'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9037452005969937123'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/11/blog-post_11.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8417707410611316271</id><published>2008-11-05T10:57:00.001-08:00</published><updated>2008-11-05T10:57:31.656-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;عمو تم، به مناسبت &lt;a href="http://elections.foxnews.com/2008/11/05/president-elect-obama-steep-climb-ahead/"&gt;پيروزي فرزند خلفش&lt;/a&gt; دعوتمان كرده كلبه‌ش.&lt;br&gt;گفت صبح رفته دم مزرعه‌ي ارباب سابق و با نيش باز بهش گفته:&amp;quot;چطوري پيرمرد؟ هيچ مي‌بيني چرخش روزگار رو؟&amp;quot;&lt;br&gt; و بعد سوت‌زنان برگشته کلبه‌.&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;‌&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8417707410611316271?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8417707410611316271/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8417707410611316271&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8417707410611316271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8417707410611316271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-3233905128794283515</id><published>2008-10-30T06:30:00.001-07:00</published><updated>2008-10-30T09:24:44.335-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;من امروز صبح فهميدم ايراد قضيه از کجاس. دقيقا امروز صبح درحاليکه اصلا حوصله شروع روز رو نداشتم فهميدم قضيه اين احساس غم عجيب و غريب، اين خشم و کلافگي و ناراحتي از اوضاع -درحالي‌که همه‌چيز در بهترين حالت ممکنه است- که من رو داشت واقعا از پا درمي‌آورد چيه.&lt;br /&gt;خيلي ساده بود، ايراد اين بود که همه‌چيز در بهترين حالت خودش بود و من دائما منتظر يک اتفاق بد و وحشتناک بودم. چون اوضاع چند وقت اخيرم طبق قانون هميشگي زندگي، که الزاما نبايد چند لحظه آروم و خوشحال باشي و هميشه يا يه آشنايي بايد از دنيا بره، يا يکي بايد مريض باشه، يا خودت بدهي داشته باشه، يا با يکي دعوات شده باشه، يا کارت لنگ اين و اون باشه و يا يه قضيه‌اي دائما آزارت بده؛ نبوده.&lt;br /&gt;دقيقا چون چند وقته که برنامه داري، زندگي داري، کار داري، فکر داري و بدبختي‌هاي فلج کننده نداري، همه‌ش منتظري که "اون" اتفاق بد بيفته. دائما به همه‌کس و همه‌چيز شک داري و همه‌جا رو مي‌پايي که ببيني ضربه‌ي بزرگ از طرف چه کسي/ماجرايي بهت وارد مي‌شه.&lt;br /&gt;کل قضيه همين بود. من دائم منتظر بدترين بلاهاي که مي‌شه سر يک نفر و عزيزانش بياد بودم و ناخودآگاه خدا رو بابت اتفاقي که "خواهد افتاد" مقصر مي‌دونستم و دائما زير چشمي و چپ‌چپ نگاهش مي‌کردم و گارد گرفته بودم ببينم چه بلايي سرم مي آره.&lt;br /&gt;دوروبر رو که نگاه مي‌کنم اتفاق‌هاي عجيب مي‌بينم، آد‌هاي مريض و عصبي و بداخلاق و کلا ديوونه زندگي‌شون مستدامه و خودشون تو خشمشون دارن له مي‌شن؛ از اون‌ور هم آدم خوبا يهو بچه‌شون معلول ذهني/ جسمي مي‌شه، يه آدم نزديکشون مي‌ميره، يهو سنگ از آسمون مي‌افته رو سرشون و خلاصه اونا هم يه‌جوري بيچاره مي‌شن.&lt;br /&gt;يکي به من بگه اين چه بساطيه که اون بدبختي که مقرب‌تر است، جام بلا بيشترش مي‌دهند، اوني که آدم مزخرفيه داره مکافات عملش رو مي‌بينه و من هم که تکليفم معلوم نيست تو برزخيم که دومي نداره. نکنه قضيه همون "لقد خلقنا الانسان في کبد" ِ . از ترس خشم و غضب خدا و ابتلا و امتحان، چنان اسير و فلج شده‌م که موقع رحمان و رحيم بودنش هم نمي‌تونم از جام تکون بخورم. وقتي هم برايم حديث قدسي مي‌آورند که خدا فلان و بهمان گفته و گفته که همه انسان‌ها را دوست دارد، بي‌جهت روبرو رو نگاه مي‌کنم که فکرم مجبور به سبک سنگين کردن آن چيزهايي که ديده‌ با آن چيزهايي که مي‌شنود نشود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-3233905128794283515?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/3233905128794283515/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=3233905128794283515&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3233905128794283515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3233905128794283515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_30.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-4451981513503918192</id><published>2008-10-29T13:25:00.001-07:00</published><updated>2008-10-29T13:25:35.557-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;اصولا پدر و ‌مادر‌هاي مهربان و متوجه و مدرن و غيره فرزنداني لوس و ننر و غير قابل تحمل دارند و برعکس &amp;nbsp; &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-4451981513503918192?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/4451981513503918192/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=4451981513503918192&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4451981513503918192'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/4451981513503918192'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_29.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-245441916871134011</id><published>2008-10-27T16:46:00.001-07:00</published><updated>2008-10-27T16:46:41.145-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;بسمه‌تعالي&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;متخصصين محترم، نخبگان، دانشمندان ايران اسلامي&lt;br&gt;با سلام&lt;br&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; احتراما؛ ضمن عرض خسته نباشيد خدمت شما و همکاران محترمتان؛ خواهشمند است يک دستگاه قفل کودک ويژه گوگل‌ريدر براي اين‌جانب طراحي و تهيه نماييد. تا بدين‌ترتيب بنده اوقات کمتري را در آن مکان به غازچراني مشغول باشم.&lt;br&gt; &lt;br&gt;پيشاپيش از شما بابت همکاري صميمانه‌تان تشکر مي‌کنم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;امضا:&lt;br&gt;رد &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-245441916871134011?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/245441916871134011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=245441916871134011&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/245441916871134011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/245441916871134011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_27.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8859903011253949074</id><published>2008-10-24T05:11:00.001-07:00</published><updated>2008-10-24T05:11:57.777-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;تو يه جايي خوندم كه ما بايد حداقل 20 روش شاد‌كننده و آرامش‌بخش كه بدردمون بخوره رو بلد باشيم و مواقعي كه دچار كسلي، حال‌گرفتگي، بي‌حصولگي و رخوت مي‌شيم از اين روشهاي از پيش تعيين شده استفاده كنيم. تاکييد شده بود که اين روشها بايد قبلا تعيين شده باشند و موقع کسلي و بيحوصلگي و آشفتگي، وقت مناسبي براي فکر کردن به &amp;quot;چيکار کنم از اين وضع درآم؟&amp;quot; نيست.&lt;br&gt; &lt;br&gt;خودم بشخصه بلد نيستم؛ نهايتا 3يا 4 روش براي خوشحال کردن خودم بلدم، که از بين اونا 2تاشون نياز به يه سري چيزايي داره که ممکنه خيلي از مواقع فراهم نباشن و به‌همين‌دليل اون 2 تا روش حذف شن، پس من مي‌مونم با 1 يا 2 روش باقي‌مونده، که وقتي حالم خوش نيست هي انجامش مي‌دم و بعد هم تعجب مي‌کنم که چرا من حالم خوب نمي‌شه و من که صدبار حرکت خوشحال‌کننده‌ي‌1 رو انجام دادم و پس لابد من يه‌درديمه اصلا و بروبگير تا آخرش.&lt;br&gt;  درحالي‌که من اگه بجاي اين 3-4روش، مثلا 10تا کار-حرکت-فن-متد خوشحال‌کننده بلد بودم، اگه مي‌ديدم اولي جواب نداده، دومي رو امتحان مي‌کردم، نشد سومي رو، نشد بعدي و ...حداقل اگه در پايان هنوز حالم گرفته بود، مي‌تونستم با قاطعيت بيشتر بگم حتما يه‌درديمه.&lt;br&gt;  الان يه مثال رو باهم بررسي کنيم:&lt;br&gt;همين جمعه رو نگاه کن، از همين الان بعدازظهر جمعه شروع شده و نکبتش مثل موريانه داره سرتاپاي منو مي‌جوه، انتخاباي من واسه خوشحال کردنم و درآوردنم از اين اوضاع چيه؟&lt;br&gt;1-فيلم ببينم (بد نيست)&lt;br&gt;  2- بگيرم بخوابم (خواب جمعه هيچ‌وقت نتيجه مطلوبي برام نداشته)&lt;br&gt;3- برم بيرون (چطور؟ کجا و کي؟---گاهي همين سوالا دقيقا باعث مي‌شه پامو از خونه نذارم بيرون)&lt;br&gt;4- همين‌جور بشينم جلوي کامپيوتر زل بزنم ببينم کسي چيزي تو گودر شر مي‌کنه بخونمش يا نه.&lt;br&gt; 5-کتاب بخونم (انتخاب خوبيه، فقط چون احوالاتم بسرعت تحت تاثير کتابه قرار مي‌گيره؛ مي‌بايست تا حد امکان از کتابايي که شرح بدبختي‌ها و بيچارگي‌ها هستن دوري کنم)&lt;br&gt; &amp;nbsp;و خب راه ديگه‌اي به ذهنم نمي‌رسه. براهمين روش خلاص شدنم از جمعه محدود مي‌شه به همين‌کارا و نتيجه‌شم مي‌شه هموني که توضيح دادم.&lt;br&gt;بنظرم بد نيست، اگه هرکي هرکاري که تاحالا کرده و براش موثر بوده يا برعکس نتيجه نامطلوب داشته رو اعلام کنه که حداقل جمعه بعد، انتخاباي بيشتري داشته باشيم.&lt;br&gt; &lt;br&gt;پ.ن.:&lt;br&gt;يه سري توصيه کلي که براي خودم موثر بوده (ويژه روزهاي جمعه)&lt;br&gt;1- کلا روز جمعه غذاي چرب نخورين، اثر چرندش رو خيلي بيشتر از بقيه روزا مي‌ذاره، تا حد امکان صبح کره نخورين.&lt;br&gt;2- اگه عادت به خوردن پياز و سبزي با غذا دارين، جمعه‌ها سبزي بخورين (نمي‌دونم چرا پياز &amp;quot;در روز جمعه&amp;quot; باعث تخمير آدم مي‌شه)&lt;br&gt; 3- روز جمعه، بصورت درازکشيده کف زمين تلويزيون تماشا نکنين.&lt;br&gt;4- روز جمعه کسي حوصله پست شاد و خوشحال نوشتن و چيزهاي جالب‌مالب شر کردن نداره، بي‌جهت وقت خودتون رو پاي گودر تلف نکنين.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8859903011253949074?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8859903011253949074/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8859903011253949074&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8859903011253949074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8859903011253949074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/20.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-6298571459018698215</id><published>2008-10-23T09:11:00.001-07:00</published><updated>2008-10-23T09:11:32.986-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;اَنجَزَ اَنجَزَ اَنجَزَ وعده&lt;br&gt;&lt;br&gt;نَصَرَ نَصَرَ نَصَرَ عبده&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;قربون دستت&lt;br&gt;ببينم چيکار مي‌کنيا&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-6298571459018698215?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/6298571459018698215/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=6298571459018698215&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6298571459018698215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6298571459018698215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_23.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-6769789255365608043</id><published>2008-10-21T03:14:00.001-07:00</published><updated>2008-10-21T03:14:26.454-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;بنظرم بايد واسه لحاف و پتو يه ضخامت اشباع در نظر گرفت.&lt;br&gt;بذارين يه مثال ساده و رايج بزنم: فرض کنين يه ليوان چاي دارين و مي‌خواين با شکر شيرينش کنين، شکر مي‌ريزين و هم مي‌زنين تا شکر حل بشه، اما از جايي به بعد (مثلا از قاشق 4ام شکر)، ديگه هرچي هم بزني شکر حل نمي‌شه، فقط در ته استکان ته نشين مي‌شه، چون مقدار شکر در چاي به يه تعادلي رسيده. درواقع در اون لحظه، هرچقدر شکر در چاي حل بشه، همون ميزان شکر ِ حل شده از چاي خارج مي‌شه. خلاصه که اضافه کردن شکر ديگه تاثيري بر شيريني چاي شما نداره و فقط يه کپه شکر ته استکانتون باقي مي‌مونه. به غلظت شکر موجود در چاي، تو اون لحظه‌ي تعادل، مي‌گن غلظت اشباع (يعني در اين شرايط از دما و فشار، نهايتا اين مقدار شکر تو چاي حل مي‌شه)&lt;br&gt; &lt;br&gt;حالا حکايت ماست که وقتي از شدت لرز، هي به تعداد لحاف‌هاي روي خودت اضافه مي کني و مي‌بيني از يه جايي به بعد (از لحاف 4ام به بعد) اضافه کردن لحاف‌ها هيچ تاثيري بر گرم شدن و کاهش لرز نداره و فقط باعث مي‌شه وزن بيشتري روت قرار بگيره و له شي. به اين ضخامت لحاف، ضخامت اشباع مي‌گويند.&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-6769789255365608043?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/6769789255365608043/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=6769789255365608043&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6769789255365608043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6769789255365608043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_21.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7884678777483835331</id><published>2008-10-20T01:35:00.001-07:00</published><updated>2008-10-20T01:44:11.403-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='غر، جهت تسکين عواطف فردي'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;اين چه بساطيه؟ مظفر‌الدين شاه هم، قد ِ من مريض نمي‌شده به امام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7884678777483835331?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7884678777483835331/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7884678777483835331&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7884678777483835331'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7884678777483835331'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_20.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7924106372213655636</id><published>2008-10-17T14:50:00.001-07:00</published><updated>2008-10-17T14:56:26.556-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;حقي ازم ضايع شد.&lt;br /&gt;اول باور نکردم و يه‌مقدار غرغر کردم و بعد غرغرها بزرگ و بزرگتر شد و هي به فکرهايم شاخ و برگ دادم، يکمرتبه چشم باز کردم ديدم تمام تخيلاتم (حتي مسخره‌هاي غيرممکن‌ش) به وقوع پيوسته و حتي اوضاع خيلي بدتر از توهماتم شده. بعد تصميم گرفتم تمامي کارهايي که بايد را انجام بدهم. در اين لحظه هيچ احساسي نداشتم، خالي بودم و ماشين‌وار عمل مي‌کردم...بعد عکس‌العمل آدمها را ديدم، تمامي آنهايي که حق را جويده بودند، يا جويده شدنش را ديدند و به روي خودشان نياوردند، از من طلبکار بودند، بعد يکمرتبه خسته شدم، خيلي خسته شدم و تصميم گرفتم اصلا همه‌چيز را رها کنم. مي دانستم تصميم سرتاپا مسخره‌ايست و غيرممکن است اين‌کار را بکنم اما در آن لحظه دوست داشتم آن‌طور فکر کنم (احتمالا چون هيچ‌کس دوست نداشت خودش را وارد بازي‌اي کند که من ناخواسته داخلش افتاده بودم و هيچ‌ربطي به طرفين نداشتم، اما چون آن وسط بودم مشت و لگدها به من اصابت مي‌کرد، احساس بيچارگي مي‌کردم و دلم مي‌خواست حداقل خودم براي خودم دلسوزي کنم). بعد از اين مرحله، وارد فاز خشم شدم.&lt;br /&gt;خشم از تمامي آنهايي که باعث شده‌بودند اين اتفاق بيفتد، و بعد تمامي آنهايي که سعي مي‌کردند خودشان را کنار بکشند تا مسئوليتي برايشان ايجاد نشود. در اين مرحله در حال ترکيدن بودم. مدتي از اين حالتم گذشت و بعد يکدفعه ساکن ساکن شدم. نه بابت دلسوزي براي خودم، نه خسته شدن از جنگيدن و بحث و جدل با آدمهاي مرتبط و نه هيچ چيز ديگه. چون فکر کردم بيشتر از اين کاري از من بر نمي‌آد. يک لحظه خواستم تموم بشه و تموم شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا از اون موقع دارم به 2تا چيز فکر مي کنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. مکانيزم رنجيدگي چيه؟ يعني  هر آدمي به ترتيب چه احساسايي رو تجربه مي‌کنه و چطور فکر و عمل مي‌کنه؟&lt;br /&gt;2.ميزان تلاش مناسب براي رنجيدگي‌ها چيه؟ چون از طرفي اگه پافشاري بکني، ممکنه خيلي چيزهاي ديگه رو از دست بدي يا حتي ممکنه از دست ندي، اما از ترس از دست دادن کوتاه مي‌آي. از طرفي زياد شنيده‌ايم که مي‌گن ايرانيا اعتراض کردن بلد نيستن و هرکس حقشون رو بخوره، مي‌گن فداسرم و ارزشش رو نداره و يا هرچي، در حالي‌که ممکنه واقعا چيز با ارزشي باشه. (در مورد ايراني‌هاي عزيز، باکلاس و محترمي که هرچي مي‌شه عصاي ماشين رو برمي‌دارن و زنجير چرخ دور سرشون مي‌چرخونن صحبت نمي‌کنم.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست دارم بدونم اگه مورد مشابهي داشته‌ايد، روند تغيير فکرتون چه‌جوري بوده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7924106372213655636?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7924106372213655636/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7924106372213655636&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7924106372213655636'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7924106372213655636'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_17.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8850436581888469051</id><published>2008-10-16T03:10:00.001-07:00</published><updated>2008-10-16T03:10:13.896-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;همين‌جا، در همين لحظه به خودم قول مي‌دم هرچي آهنگ،تصنيف، آواز، ترانه، بحر طويل، روحوضي، شيش و هشت، با مفهوم، محلي، درپيت، کوچه بازاري شنيدم رو ياد بگيرم و سعي کنم هرچي هست رو پيدا کنم، فقط و فقط واسه وقتي که من بودم و چارتا ديوار، اون خونه سرد و ساکت نمونه، وقتي بعد عمري چند نفري رسيديم بهم، به‌جاي اينکه از مصيبت‌هايي که بهمون گذشته و بدبختي‌هاي بعديمون بگيم، بشينيم آواز بخونيم، که وسطاش ياد چيزاي دوست‌داشتني بيفتيم، اگه يکي بعد عمري گفت قديم‌ترها اوضات چطور مي‌گذشت، همينا رو تحويلش بدم که نه اون بفهمه واقعا چه‌خبر بود و نه خودم يادم بياد.&lt;br&gt; &lt;br&gt;علي‌الحساب:&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://www.umahal.com/g.htm?id=1276"&gt;جومه نارنجي&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://www.umahal.com/g.htm?id=32937"&gt;اين&lt;/a&gt; (خصوصا از دقيقه 1 به بعد)&lt;br&gt;&lt;a href="http://www.umahal.com/g.htm?id=13700"&gt;مقدمه در فکر تو بودم&lt;/a&gt; (که اخيرا ناديده گرفته شده)&lt;br&gt; &lt;a href="http://www.umahal.com/g.htm?id=7842"&gt;ز من نگارم&lt;/a&gt; (کلا براي هر موقعيتي جواب مي‌ده)&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;پ.ن.: در دوران کودکي از &lt;a href="http://www.umahal.com/person/139.htm"&gt;سيما بينا&lt;/a&gt; خوشم نمي‌آومد، بنظرم خيلي جيغ مي‌زد، رو همين حساب هيچ‌وقت سراغش نمي‌رفتم، امروز تصادفا رفتم سراغش و ديدم بَهَ، هزارماشالله پديده‌ايه واسه خودش، آهنگاي مخصوص کوچه‌ش رو اکيدا توصيه مي‌کنم&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8850436581888469051?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8850436581888469051/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8850436581888469051&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8850436581888469051'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8850436581888469051'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_16.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5886061992605406223</id><published>2008-10-13T08:24:00.001-07:00</published><updated>2008-10-13T08:34:41.930-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;در دانشگاه و محيط‌هاي آموزشي به چه چيز سيستم مي‌گويند؟&lt;br /&gt;سيستم (در اينجا) عبارت است از يک ‌وب‌سايت که قرار است در آن اطلاعات دانشجوها، دروس و ساير موارد درج شود، اما در واقع اين سيستم يک اختاپوس زيگيل‌دار است که وقتي داده‌اي وارد آن مي‌شود، چون "وارد سيستم شده" قابل تغيير، حذف و پردازش نيست؛ سيستم موجودي هوشمند است که سرخود کارهاي جالب مي‌کند و دانشجوي حيرت‌زده وقتي به مسئولين محترم امور، مراجعه مي‌کند همه لب ورمي‌چينند که "خب ما نبوده‌ايم که، سيستم بوده"، اين سيستم از زير بته روييده و لابد دکمه‌هاي accept و confirmاش را خودش کليک مي‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: کارتون &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0318913/"&gt;Turtles&lt;/a&gt; (لاک‌پشت‌هاي نينجا) رو يادتونه؟ يه مغز رئيس همه موجودات بد و دشمن‌ها بود که در يک حباب شيشه‌اي زندگي مي‌کرد و به بقيه دستور مي‌داد چطور ملت رو بيچاره کنن، تصوري که عزيزان کارمند اداره آموزش، در طي 2 روز اخير از سيستم براي من ايجاد کرده‌اند، يه چيزي تو مايه‌هاي همان مغز خبيث لاک پشت هاي نينجاست. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5886061992605406223?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5886061992605406223/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5886061992605406223&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5886061992605406223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5886061992605406223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/accept-confirm.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8029069941088752723</id><published>2008-10-11T13:35:00.001-07:00</published><updated>2008-10-11T13:35:53.703-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;بحمدلله، معضل فرهنگي اجتماعي بسيار بسيار مهم &amp;quot;در Red Carpet چه بپوشيم؟&amp;quot;، همچون ساير معضلات نظير &lt;a href="http://www.lithi.net/2008/04/post_856.php"&gt;پشم&lt;/a&gt;، پنبه، ويسکوز، رايون، ابريشم مصنوعي، تترون، ژورژت و پوپلين در وبلاگستان فارسي بررسي شده و نتايج جامع و کاربردي حاصله، به آيندگان تقديم شد.&lt;br&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8029069941088752723?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8029069941088752723/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8029069941088752723&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8029069941088752723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8029069941088752723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/red-carpet.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-3102432961052931247</id><published>2008-10-10T10:50:00.001-07:00</published><updated>2008-10-10T10:50:19.860-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;وحشت بزرگ اين است: نکند درد بي‌دردي گرفته باشم&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-3102432961052931247?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/3102432961052931247/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=3102432961052931247&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3102432961052931247'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3102432961052931247'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_10.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-3799341193090014675</id><published>2008-10-09T03:26:00.001-07:00</published><updated>2008-10-09T03:26:50.836-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;وقتي دائم در منزل مي‌ماني و فقط مواقعي که لازم است از منزل بيرون مي‌روي، تبديل مي‌شوي به همين چيزي که من هستم.&lt;br&gt;موجود خموده‌اي که انگار در تار عنکبوت گير کرده و عنکبوته چندين دور وي را در تارهايش پيچانده و خلاصه نه دستش تکان مي‌خورد نه پايش و مثل اين مُخَدَه لوزي لوزي زرشکي‌ها يه گوشه افتاده و به هيچ دردي نمي‌خورد. هرکار هم براي خروج از خمودگي انجام مي‌دهم (باز کردن پنجره جهت هواخوري، خوردن يک عدد&amp;nbsp; سيب [که ميوه‌خواري جدا از من&amp;nbsp; بعيد است]، خوردن چاي، آب سرد) هيچ تاثيري بر احوالات من نداشته و من همچنان بصورت مچاله سعي مي کنم بر کرخي غلبه کنم و آن‌کاري که بايد را انجام بدهم.&lt;br&gt; سوال ايجاد شده اين است: واقعا چون توي خونه مي‌مونم اين‌طوري شدم يا کساني که بيرون هم مي‌رن اين‌طوري هستند؟&lt;br&gt;مچکرم.&lt;br&gt;&lt;br&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-3799341193090014675?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/3799341193090014675/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=3799341193090014675&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3799341193090014675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3799341193090014675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_09.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-2750191847510261648</id><published>2008-10-06T07:13:00.001-07:00</published><updated>2008-10-06T07:13:37.075-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;فک پايين سمت راست يکي&lt;br&gt;فک بالا سمت چپ يکي&lt;br&gt;اين دو تا دندون اوضاعشون خرابه و آب سرد و هر چيز شيريني که مي‌خورم منفجر مي‌شم تا قورتش بدم بره...&lt;br&gt;چيزي که الان فکرم رو مشغول کرده اينه که خوراکي‌ها رو به کدوم سمت دهانم ارسال کنم که کمترين شوک رو به چشم و گوش و مغز و غيره‌م وارد کنه...چون ظاهرا يه سيم از دندون به همه‌جاهاي ديگه‌ي بدن کشيده شده...لامصصب يه تيک که مي‌زنه تموم اعضاي ديگه‌ي بدن به عسر و حرج و ضجه مي‌افتن.&lt;br&gt; دغدغه دوم هم اينه: اون لحظه‌اي که روي صندلي ترسناک دندون‌پزشکي نشسته‌م و يارو با اون سيخه داره دندونا رو چک مي‌کنه، وقتي سيخه مي‌خوره به دندونم چه بلايي سرم مي‌آد...&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-2750191847510261648?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/2750191847510261648/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=2750191847510261648&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2750191847510261648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/2750191847510261648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_06.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-5672918766868159076</id><published>2008-10-04T16:15:00.001-07:00</published><updated>2008-10-04T16:15:53.812-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;آدميزاد هرچقدر هم آرنولد باشد، گاهي دلش مي‌خواهد بگردد واسه اتفاقات مختلف، مقصرهاي مختلف پيدا کند و بعد برود توي کمدي، زير لحافي جايي قايم شود؛ تا آبها از آسياب دلش بيافتد.&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-5672918766868159076?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/5672918766868159076/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=5672918766868159076&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5672918766868159076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/5672918766868159076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post_04.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-9140674016641688114</id><published>2008-10-02T06:38:00.001-07:00</published><updated>2008-10-07T03:39:20.862-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:navy;"&gt;&lt;h2&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: normal"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;رفتم اين&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a style="FONT-WEIGHT: normal; COLOR: rgb(0,0,0)" href="http://www.iranmatch.org/personality/index.php" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-size:100%;color:#999999;"&gt;تسته&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: normal; COLOR: rgb(0,0,0)"&gt; رو که &lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;a href="http://www.royaa.net/weblog/"&gt;ايشان&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; هم انجامش داده بودند رو دادم، مي‌فرمان بنده به شرح ذيل‌ام... راس مي‌گه لامصب.. از بس که من نابغه ‌(هنه؟) مي‌باشم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;&lt;h2&gt;&lt;br /&gt;&lt;/h2&gt;&lt;h2&gt;نابغه&lt;/h2&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;p&gt;&lt;b&gt;(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;p&gt;تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اضافه&lt;/strong&gt;: &lt;a href="http://humanmetrics.com/"&gt;اون تستي &lt;/a&gt;که &lt;a href="http://www.haloscan.com/comments/redway/9140674016641688114/#56789"&gt;منگول تو کامنت‌ها &lt;/a&gt;گفت رو رفتم انجام دادم. اين تسته يه چيز اصل و نسب دار و درست درمونه که پايه‌گذارش کارل يونگ بوده گويا. ضمنا انگار سعي شده تست ايرانيه ترجمه‌اي از اون باشه، ولي من هم اون‌يکي رو توصيه مي‌کنم، چون هم توضيحاتش بيشتره، هم درصدها توش گنجونده شده و هم دليل‌هاش منطقي‌تره. و پذيرفتني‌تر.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جهت مطالعه بيشتر: &lt;a href="http://www.personalitypage.com/info.html"&gt;اينجا&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بنابراين تسته اين‌جانب يک &lt;a href="http://www.personalitypage.com/ENFJ.html"&gt;ENFJ&lt;/a&gt; مي‌باشم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امضا:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رد&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-9140674016641688114?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/9140674016641688114/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=9140674016641688114&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9140674016641688114'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/9140674016641688114'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-7435216108408339702</id><published>2008-09-30T15:01:00.001-07:00</published><updated>2008-09-30T15:01:45.204-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;بي‌خود و بي‌جهت و از سر حال نداري شروع کردم به خواندن آرشيوش. با اينکه ازش بدم مي‌آمد. با اينکه هر پستي را که مي خواندم ته دلم مي‌گفتم دنيا رو نگاه کن تو رو خدا...&lt;br&gt;اما از جايي به بعد ديگه فُشش ندادم، اصلا از يه جا به بعد ازش بدم نمي‌آمد، يه موقع‌هايي از يه چيزاييش خوشم هم مي آمد (خيلي خودداري مي‌کردم اين اتفاق نيفته، اما گاهي اجتناب‌ناپذير بود)، الان تکيه دادم به صندلي و دارم به سر تا ته خوشم اومدن/بدم اومدن ازش فکر مي‌کنم. هنوز هم نمي‌پسندمش، از يه چيزهايي بنيادين‌ش خوشم نمي‌آيد... و لابد اگر او هم پست‌ها و اخلاق فضاي مجازي‌ام را ببيند خوشش نيايد، اما الان اگر يهو از سر تصادف ببينمش مثل ميرغضب نگاهش نمي‌کنم، احتمالا بسيار هم خوش‌خلق خواهم بود. از دوست داشته/نداشته‌هايش، اخلاقش، مدل فکر کردن و فکر نکردنش تصوري دارم (حالا ممکنه اين دوست‌داشته/نداشته‌هاش و اخلاق و فکر کردن و غيره‌ش بنظر من خيلي هم چرت و مزخرف بيادها) ولي همين که اين چيزها را مي‌دانم مي‌تواند باعث شود درکش کنم. و خدا رو چه ديدي در فکرم با او آدم مهربانتري باشم.&lt;br&gt; دارم فکر مي‌کنم تمام اين کن‌فيکون، فقط و فقط ناشي از خواندن پست‌هاي مثلا 2 سال، 3 سال طرف است... &amp;nbsp; &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-7435216108408339702?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/7435216108408339702/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=7435216108408339702&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7435216108408339702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/7435216108408339702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/09/blog-post_30.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-3358653913924442924</id><published>2008-09-29T11:27:00.001-07:00</published><updated>2008-09-29T11:27:18.632-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;حالا همين فردا ماه رمضون تموم مي‌شه، ببينم تمبلي‌ها و آي حال ندارم و آخ‌آخ هيچ‌کار نکردم‌هات رو مي‌خواي گردن کي/چي بندازي.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;يا محول الحول والاحوال&lt;br&gt;حول حالنا الي احسن الحال &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;پ.ن.: ماه رمضان امسال را دوست داشتم. خيلي هم دوست داشتم.&lt;br&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-3358653913924442924?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/3358653913924442924/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=3358653913924442924&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3358653913924442924'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/3358653913924442924'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/09/blog-post_29.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-1204835124409314299</id><published>2008-09-28T14:39:00.001-07:00</published><updated>2008-09-28T14:39:32.435-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;طي بررسي گروه‌هاي دوستي متعدد متوجه شدم که در اغلب گروه‌هاي دوستي موجود، يک داف مطرح با يک خواهر حزبل، بشدت صميمي بوده و دائما در حال دردودل کردن و گپ و گفتگو مي‌باشند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;امضا:&lt;br&gt;رد &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-1204835124409314299?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/1204835124409314299/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=1204835124409314299&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1204835124409314299'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/1204835124409314299'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/09/blog-post_28.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-6986509323358597973</id><published>2008-09-22T09:27:00.001-07:00</published><updated>2008-09-22T09:27:27.393-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;ماهي‌‌م مرد :(&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-6986509323358597973?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/6986509323358597973/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=6986509323358597973&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6986509323358597973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/6986509323358597973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/09/blog-post_22.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2172008312356206266.post-8522410352634239179</id><published>2008-09-15T22:41:00.001-07:00</published><updated>2008-09-15T22:41:19.727-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;توي اتوبوس‌ يا تاکسي يا جاهاي شلوغ و پر رفت‌‌وآمد، به آدم‌ها نگاه مي‌کنم...به مدل حرف زدنشان پاي تلفن، به برخوردشان با همديگر...بعضي‌ها خيلي آروم و مهربونن، بعضي‌ها کلا با يه شمشير چند متري تو شيکم اين و اونن... اين آرومي و پرخاشگري هيچ ربطي به تحصيلات طرف (از رو کتابايي که دستشون بوده يا مثلا تو حرفاشون بهش اشاره مي‌شده فهميدم)، يا مثلا نوع اعتقادات طرف (شل و سفت بودن و اصلا بودن و نبودن حجاب و ريش و نماز و غيره) نداره...انگار به طرز عجيبي بعضي‌ها آرومن و بعضي‌ها نيستن...اين گروهي که مي‌گم نيستن الزاما بيتربيت و بي‌ادب نيستن‌ها، اما يه‌جور بدخلقي و پرخاشگري حتي تو صداشون احساس مي‌شه منظورم از دارودسته‌ي آروم‌ها هم توسري‌خور‌ها و بدبخت بيچاره‌ها که قيافه‌شون فرياد مي‌زنه من طفلکي هستم نيست...دوست دارم جزو آرومترها باشم، حداقل نشنيدن صداي بلند و پرخاشگر خودم، برايم دوست‌داشتني‌تر است، اما گاهي احساس مي‌کنم آرام بودن خرج‌بردارتر است، دردسردارتر است... نزديکان يکم دور (يني اون نزديکاني که خيلي نزديک نيستن که اخلاقت رو بشناسن) گاهي طوري برخورد مي‌کنند که با خودت فکر مي‌کني حتما بايد زبانم مثل شمشير ببردشان يا ريز متلک‌هايي که با خونسردي مي‌اندازم خردشان کند تا دست از اين رفتارها و برخوردها و توقع‌هايشان بردارند، (نزدیکان نزدیک که از این کارها بهت ندارند و دورترها هم که کلا مهم نیستند.) انگار آنهايي که پرخاشگرند ديوار مستحکم‌تري دورشان کشيده‌اند، ديگران خودشان حساب کارشان را مي‌کنند و حداقل دُم در نمي آورند...دوست دارم درونم و بيرونم آرامتر باشد و نمي‌دانم تلاشم براي آرامتر بودن به نفعم هست، يا آنقدر به ضررم مي‌شود که پس‌فردا پستي مي‌نويسم در ستايش پرخاشگري &lt;br&gt;   &amp;nbsp;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2172008312356206266-8522410352634239179?l=red-way.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://red-way.blogspot.com/feeds/8522410352634239179/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2172008312356206266&amp;postID=8522410352634239179&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8522410352634239179'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2172008312356206266/posts/default/8522410352634239179'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://red-way.blogspot.com/2008/09/blog-post_15.html' title=''/><author><name>redway</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entr
